به سايت اطلاعات.نت
خوش آمديد
 

صفحه اول | روزنامه ها | گروهاي سياسی| ادب و هنر | راديو | موسيقی | تلويزيون | فايل هاي صوتی
اينتر نت | كامپيوتر | مقالات مذهبی | ورزشی |  تاريخ وفرهنگ| تماس با ما| بایگانی

 بهار کشمیر


برگرفته از کتاب " ای کوته آستینان" اثر زنده یاد سعیدی سیرجانی
با تشکر از خانم سایه سعیدی سیرجانی

 

پیک خبری ایرانیان
نیم ساعتی طول می کشد تا پیرمرد را بطرف اطاق بکشانیم و با روشن کردن بخاری و سفارش چای داغی آرامش کنیم.در اطاق گرم هتل مجال مناسبی به دست من افتاده تا به تمرین فوت و فنهای در مدرسه آموخته روانشناسی پردازم و با سئوالات گوناگون و تحلیلهای روانکاوانه رمز نفرت و وحشت مرد هندو را کشف کنم و از لای لبان سیاه سوخته اش بشنوم که:
چهل سال پیش، همین کلاغهای سیاه به کودک نوزاد من که توی گهواره اش زیر درختی خوابیده بود هجوم آوردند کورش کردند، جفت چشمهای نازنینش را با منقارهای تیز و بیرحمشان بیرون کشیدند؛ این پرنده های لعنتی چنان دشمن چشم آدمیزادند که گویی با هر چه مایه بصیرت و بینایی است سر دشمنی دارند.
به تسکین خاطرش می کوشم که:مرد نازنین! آنچه بر سر کودک شما آمده واقعه ای نادر و استثنائی است؛ وگرنه در کشور ما، در ولایت ما کلاغ کم نیست؟ تا امروز هم نشنیده ایم که چشم کودکی را کلاغی کور کرده باشد، وانگهی اینها هم مخلوق خدایند.
و پاسخ عتاب آمیزی می شنوم که:
بله، مار بوآ هم مخلوق خداست، افعی و اژدها هم مخلوق خدایند، اما باید سرشان را کوبید، مجال زخم زدن و زهر پاشیدن نداد وگرنه خانواده ها را به عزای عزیزانشان می نشانند، مادرها را داغدار می کنند، آشیانه های محبت و صفا را برهم می زنند.
به انکار برمی خیزم که:
اینها همه زائیده نفرت شخصی شماست، چون واقعه ای برای کودکتان اتفاق افتاده است و کلاغ شروری – و احتمالا شیطانی در قالب کلاغ- موجب همچو مصیبتی شده، شما از هر چه کلاغ است وحشت کرده اید و نفرت دارید، وگرنه تمام عمر ما ایرانیها با کلاغها گذشته است و آزاری هم از آنها ندیده ایم.
پیرمرد چشمان برافروخته اش را به صورتم می دوزد که:
بفرمایید ببینم شما در کجای ایران بدنیا آمده اید؟ منظورم این است که دوره کودکیتان را در کجا گذرانده اید؟
و با شنیدن کلمه " سیرجان" لحظاتی به تامل می رود و سرانجام توضیح بیشتری می خواهد و چون می شنود که " شهرکی است در جنوب ایران" پیروزمندانه لبخندی می زند که:
حق با شماست؛ شما بچه شهرید، بچه شهریها البته که در مقابل هجوم کلاغها محفوظترند؛ کلاغ اصولا از جمعیت متراکم و آبادی بسیار وحشت دارد, آمد و رفت ماشینها و سر و صدای کارخانه ها را نمی تواند تحمل کند. اگر در ده به دنیا آمده بودید و مثل من بچه روستائی بودید، آنوقت می فهمیدید بلای کلاغها یعنی چه. لطفا این سفر که به وطنتان برگشتید به سراغ همان روستاهای دور و بر شهرتان بروید و ببینید کلاغها چه به روزگار روستائیهای بیچاره می آورند.
توفیق بیدریغ الهی بدرقه راه رفیق سوری باد که با سئوال تازه اش به مشاجره من و یار هندو خاتمه داد و رو به من کرد که:
ببخشید، گفتید اسم شهر شما چیست؟ سٌرجًون؟.
می دانستم غالب عربها یاء معروف را به شیوه یاء مجهول تلفظ می کنند؛ این را در محاوراتم با دوستان مصری متوجه شده بودم و در اوایل از دبر انتقالیهای خود شرمنده که منظورشان از آقای " سرجانی" خود بنده ام، اما تبدیل الف ماقبل نون را به واو کذائی، هنز خاص ایرانیها می دانستم؛ غافل از اینکه سوریهای خوب هم کم از ایرانیها نیستند. در جواب دکتر فاروق خندیدم و کلمه سیرجان را به سیاق او " سرجون" تلفظ کردم و پرسیدم:
مگر شما سرجون را دیده اید, مگر به ایران سفر کرده اید؟
و یار نازنین سوری خندید که:
نه ، به ایران نرفته ام، اما اسم سرجون برایم جالب بود، پس شهر شما واقعا مال ماست.
سری به تواضع فرو آوردم که:
فعلا هر چه ما داریم مال شماست، شهر بنده هم تقدیم، پیشکش خاک پای نازنینتان؛ اما ممکن است بفرمائید چه شد که از میان اینهمه ولایات کوچک و بزرگ ایران شهرک مسکین توسری خورده ما نظرتان را گرفت؟

دکتر فاروق، مثل سران مملکتش، بی آنکه اعتنائی به تعارف ایثارگونه من کرده و حتی تشکری خشک و خالی تحویل داده باشد، به توضیخ پرداخت که:
شهر شما را یکی از اجداد ما ساخته، به همین دلیل هم اسم خودش را گذاشته رویش.
و وقتی دهن از تعجب بازمانده مرا دید بر خنگیم رحمت آورد که:
منظورم سرجون رومی است، وزیر حضرت معاویه.
تازه مشغول نشخوار و هضم لقمه محبت برادر عرب شده بودم که چندربهان، مثل اینکه به آشنائی دیرینه برخورده باشد، در وسط گفتگو دوید که:
آها، سرجون رومی؟ از آن چهره های جالب تاریخ اسلام است، اما بفرمائید ببینم شما او را از کجا می شناسید؟
و دکتر فاروق با لبخند ناشی از رضایت خاطری به توضیح آمد که:
آخر من مشغول تهیه مقاله ای هستم برای کنفرانسی که قرار است دو سال دیگر به توصیه یونسکو در همه کشورها برگذار شود.
و بعد از روشن کردن سیگاری به توضیحاتش ادامه داد که:
سال هشتاد و دو به پیشنهاد دولت سوریه و تصویب سازمان یونسکو به تجلیل از معاویه بن ابی سفیان اختصاص یافته است و قرار است بدین مناسبت مراسم باشکوهی در دمشق و دیگر پایتختهای جهان برگذار شود، دولت ما از من هم دعوت کرده است تا با تهیه مقاله ای تحقیقی در توصیف عظمت مقام معاویه و خدماتش به عالم اسلام در آن مراسم شرکت کنم.
موضوع به نظرم جالب آمده بود و می خواستم درباره مآخذ مقاله او توضیحاتی بخواهم که سئوال چندربهان مرا از لب گشودن منصرف ساخت. پیرمرد رو به دکتر فاروق کرد که:
معذرت می خواهم، قرار است با چه عنوانی از معاویه تجلیل شود؟
دکتر که ظاهرا متوجه منظور چندر نشده بود، پرسید:
یعنی چه با چه عنوانی؟ به عنوان معاویه بن ابی سفیان.
و چندر یکی از آن لبخندهای شیرینش را از لای ریش و سبیل درهم ریخته رها کرد که:
فهمیدم که مراسم به یاد معاویه پسر ابوسفیان است، اما سئوالم این بود که به مناسبت چه امتیاز و چه فضیلتی می خواهند از او تجلیل کنند؟ به عنوان یکی از امپراطوران بزرگ عرب، یا به عنوان یکی از سیاستمداران برجسته نژاد سامی, یا به عنوان...
دکتر فاروق کلامش را قطع کرد و به توضیح پرداخت:
به همه این عناوین و از این همه بالاتر به عنوان یکی از اعاظم خلفای اسلامی, به عنوان جانشین شایسته پیغمبر اسلام که شریعت نوخاسته اسلام را از تفرقه و انحطاط نجات بخشید و ...
اکنون نوبت چندر بود تا سخن دکتر را قطع کند و سئوال تازه ای خطرناک تر از مینهای جنگی سر راه عبارات مترادفش بکارد که:
منظورتان از شریعت اسلام همان دینی است که محمدبن عبدالله آورد؟ همان دیانتی است که ابوبکر و عمر و علی بدان معتقد بودند و در راه حفظ و توسعه اش فداکاری کردند؟
دکتر فاروق که تصور نمی کرد هندوئی بدین روانی با نام خلقای اسلام آشنا باشد، با تردید رو به من آورد که:
مگر آقا مسلمان است؟
و خود چندر بجای من با پاسخگوئی پرداخت که:
مگر باید حتما مسلمان بود تا با نام خلفای اسلامی آشنا شد؟ چه عیبی دارد که هندوی پیری در این گوشه از جهان با تاریخ اسلام، با تاریخ پر ماجرا و عبرت انگیز اسلام، مختصری آشنا باشد؟
و من در تکمیل سخنش رو به دکتر فاروق کردم که:
البته آشنائی مختصر، از مقوله شکسته نفسی است.
و به دنبال این توضیح با شرح مختصری از شبی که چهار سال پیش با پیر هندو بسر برده و از وسعت معلوماتش در معارف اسلامی حیرت کرده بودم، دکتر را متوجه قدرت حریف کردم تا خل بازیهای ساعتی پیش پیرمرد را قیاس نگیرد و از سئوالش سرسری نگذرد؛ اما چندربهان با قیافه ای آزرده از تعریف و توصیفهای من، سخنم را برید که:
شما ایرانیها اصلا شاعر بدنیا آمده اید با این افراطی که در تعریف می کنید و گزافه هائی که در سخن می کارید.
و به دنبال این نیش دلازار، رو به دکتر فاروق کرد که:
پرسیدم که منظورتان کدام اسلام است، همان اسلام محمدبن عبدالله است؟
و دکتر فاروق حیرت زده از این سئوال، جوابش لحن پرخاش گرفت که:
پس می خواستید کدام اسلام باشد؟ مگر چند تا اسلام داریم؟ البته حضرت معاویه جانشین حضرت محمد است و مروج اسلام، خالوی مسلمانان عالم است، پدرام حبیبه است، عموزاده پیغمبر گرامی ماست. اگر سیاست و دهای او نبود، با آشوبی که بعد از شهادت عثمان برخاسته و تفرقه هائی که پیش آمده بود، احتمال بسیار می رفت که امروزه نام و نشانی از اسلام و قرآن باقی نباشد.
و چندر خونسردانه سری تکان داد که:
عجب؟ اگر بقای اسلام و قرآن را مرهون خدمات و دهای معاویه می دانید، جواب این آیه از قرآن خودتان را چه می دهید که " نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون". می بخشید، عربی بنده چندان تعریفی ندارد، اگر نتوانستم حروف را از مخرج ادا کنم و اعرابها را درست به کار برم امیدوارم خرده نگیرید، آخر ما هندیها با اسلام از طریق ایرانیها آشنا شده ایم و کلمات عربی را هم به سبک ایرانی تلفظ می کنیم.
و دکتر فاروق با سر تکان دادنی به تایید برخاست که:
بله، منظورتان را متوجه شدم، اما یادتان باشد که خدای تبارک و تعالی برای هر کاری اسبابی فراهم کرده است و وجود معاویه و دهای معاویه و حلم و بردباری و به عبارت امروزی سیاستمداری معاویه و سیله ای بود که خداوند آفریده بود برای حفظ قرآن و اسلام.
می خواستم به خلاف سبک و سلیقه ام در بحث مقولات عقیدتی وارد شوم و بپرسم: در این صورت سهم خلفای اربعه چه می شود؟، که چندر امان نداد و گفت:
متشکرم، من هم متوجه منظورتان شدم. پس معاویه خلیفه پیغمبر اسلام است و مروج دیانتی که پیغمبر اسلام آورده بود، بله؟
و دکتر فاروق با لحن آمیخته به اطمینانی پاسخش داد که:
البته.
بار دیگر هنگام آن رسیده بود که برق شیطنتی در چشمان چندر ظاهر شود و در حالی که از لای ابروان آشفته انبوهش نگاه تمسخری بر چهره حریف می اندازد، دستی به ریش سفیدش بکشد و سنگ دیگری پیش پای دکتر بغلطاند که:
پس چهارمین جانشین پیغمبر اسلام به راهی خلاف صراط مستقیم معاویه می رفته است و در بند ترویج اسلام و حفظ دیانت اسلام نبوده است؟ پس اینها که در کتابهای خودتان مورخان و محققان خودتان نوشته اند یکسره دروغ و باطل...
دکتر فاروق با عبارت " بگذرید از اغراقهای مشتی رافضی..." به پاسخ برخاسته بود که ظاهرا به یاد حضور من افتاد و با نگاهی آمیخته به نوعی تاسف و معذرت جمله اش را عوض کرد که:
ما حق نداریم در کار بزرگان قضاوت کنیم. ماجرای جنگ علی و معاویه هرچه بوده است مربوط به خودشان بوده و در قیامت خودشان جوابگوی عمل خویش خواهند بود. آنچه مسلم است خدمات معاویه است به عالم اسلام.
بار دیگر کلمه " اسلام" هندوی کنجکاو را به یاد نخستین سئوالش انداخت که:
این اسلامی که می فرمائید همان اسلامی است که در قرآن خودتان توصیف شده است؟
دکتر فاروق عجولانه به تکمیل جمله اش پرداخت که:
همان اسلامی است که در قرآن آمده است و در سنت رسول الله جلوه ها و آدابش ظاهر است و مطابق روایات و اخبار مستند به دست ما رسیده است.
جندر که بار دیگر چشمانش درخشیدن گرفته و نرمه خنده ای بر گوشه لبش شکفته بود، سری خم کرد که:
متشکرم، صاحب! پس احکام و سنن دین شما یا مستخرج از قرآن است یا از رفتار و اعمال و سخنان پیغمبرتان. خوب، بفرمائید ببینم پیغمبر گرامی شما نشست و خاست و رفتارش با مردم چگونه بود؟
و دکتر فاروق با استفاده از آیه اسوه حسنه به توضیح رفتار جوانمردانه و متواضعانه حضرت رسول پرداخت و شروع کرد به نقل روایاتی که در کتابهای سیره آمده است از حسن خلق و خوشرفتاری پیغامبر، و درین مقوله چنان به طول و تفصیل پرداخت که حوصله چندر پر شد و کلامش را برید که:
من گرچه متاسفانه مطالعه قابل توجهی در کتب اسلامی ندارم، اما سیره ابن اسحاق و سه چهار جلد کتاب دیگر در این زمینه خوانده ام و می دانم که پیغمبر اسلام در مجالس و محافل با چه مساواتی رفتار می کرد؛ و این روایت تاریخی را هم به خاطر دارم که اعراب بادیه وقتی وارد مدینه می شدند و به شوق دیدن پیغمبر به مسجد می رفتند، با دیدن جماعتی که زانو به زانوی هم حلقه زده و رسم منحوس صدر و ذیل را برانداخته اند، حیران می ماندند که از میان این جماعت آن مرد بلند آوازه ای که در کاخ کسری و تخت قیصر زلازل افکنده است کدامین است. بله، اینها را دیده ام و خوانده ام، اما فعلا به خاطر ندارم در کدام یک از این کتابهای سیره شرح مفصلی دیدم درباره گارد احترام و پاسداران مکمل یراق و تشریفات درباری پیغمبر اسلام و بگیر و ببندها و حاجب و دربانش...
رگهای گردن دکتر فاروق با شنیدن این عبارت چون ماران ضحاکی برآمدند که:
محال است، در هیچ کتابی همچو مزخرفاتی وجود ندارد، پیغمبر اسلام درباری نداشته که به دربان و حاجب و پاسداری احتیاج داشته باشد، پیغمبر دوشادوش مردم و همراه مردم و همنشین و همدم و همدل مردم بوده است.
چندر در مقابل اعتراض دکتر عقب نشینی کرد که:
می بخشید، حافظه من یاری نمی کند، لعنت خدا بر پیری باد و عوارض ناخوشایندش؛ شاید هم این مطلب را درباره کس دیگری خوانده باشم. بنابراین سرکار مطمئن هستید که پیغمبرتان نه نگهبان مسلح داشته است و نه حاجب و دربان؟
و با گرفتن " البته" برخاسته از یقینی از لای لبان حریف به سئوالش ادامه داد که:
در مورد معاویه چه می فرمائید؟ ایشان هم نه درباری داشته است و نه نگهبان و پاسداری؟
دکتر که تازه متوجه شیطنت او شده بود حالت دفاعی به خود گرفت که:
آقا ! شرایط زمان فرق می کند، هر دوره ای اقتضائی دارد. معاویه وقتی به خلافت رسیده است که جهان اسلام منقلب است، مسلمانان دو فرقه شده اند، گروهی که اثر وجودی او را در مقام خلافت احساس می کنند کمر به کینش بسته اند، می خواهند با کشتن او اسم مسلمانی را از جهان براندازند. از اینها بدتر خلیفه کشی در اسلام مد شده است؛ جماعت ماجراجوئی ریخته اند و وجود نازنینی مثل عثمان را قطعه قطعه کرده اند؛ دار و دسته خوارج نهروان به فعالیتهای زیرزمینی مشغولند، برای ترور بزرگان عالم اسلام توطئه می ریزند؛ مگر نه این بود که در مسجد شام می خواستند همان طرح خائنانه ای را به مرحله عمل درآورند که در مسجد کوفه اجرا کردند؟ با این وصف و در آن شرایط می فرمائید معاویه در دارالخلافه را چهارطاق به روی همه کس باز بگذارد تا بیایند و بکشندش؟ این شرط عقل است؟
چندر بار دیگر قیافه مظلومانه ای گرفت که:
نه، شرط عقل نیست، آدمیزاده باید از جان خودش محافظت کند، بخصوص که فرمانروای مقتدر یک امپراطوری بزرگ ... ببخشید بخصوص که خلیفه اسلام هم باشد. بنده استدلال حضرتعالی را قبول دارم؛ اما یک سئوال جزئی در گوشه ذهنم به آزار پرداخته است، می خواهم بدانم که در عهد پیغمبر اسلام خبری از این فتنه ها و توطئه ها نبود؟
دکتر فاروق با لحن مطمئنی جواب داد:
ابدا، در عهد پیغمبر نه علی داعیه ای داشت، نه عثمانی کشته شده بود، نه طلحه و زبیری به هوای جاه طلبی افتاده بودند، نه واقعه نهروانی پیش آمده بود.
و چندر با همان لحن دنباله کلامش را گرفت که:
نه قریشی کمر به کین محمد بسته بودند، و نه برای کشتنش طرح هجومی شبانه می ریختند، و نه دار و دسته یهودیها به فکر مسموم کردنش بودند، و نه اصلا کشتن محمدبن عبدالله در متوقف کردن و محو اسلام می توانست آن تاثیری را داشته باشد که کشتن مرد البته بزرگی مثل معاویه داشت.
دکتر فاروق که تازه متوجه طنز گزنده کلام چندر شده بود با بی حوصلگی ابرو درهم کشید که:
ببینید آقا، هر زمانی اقتضائی دارد، بین زمان خلافت معاویه و دوران زندگی رسول الله سی سال فاصله است و ...
چندر با همان لحن کلامش را برید که:
بین زمان علی و معاویه هم لابد صد سالی فاصله افتاده است که علی با وجود دشمنان بی امان و بی رحمی چون خوارج نهروان و مدعی توطئه گر سیاستمداری چون معاویه و بدخواه کینه توز هزارفندی چون عمروعاص، در محیط متشنج و آشوب خیز کوفه، یکه و تنها بی محافظ و پاسدار و بدون دورباش و کورباش در کوچه و بازار ولایت راه می افتد و با بقال و ساربان و چوپان گپ می زند و در محیطی لبریز از فتنه و توطئه، تک و تنها در تاریک و روشن سحرگاه از خانه محقرش راهی مسجد کوفه می شود و ...
دکتر با هیجانی غضب آلود سخن چندر را برید که:
شما چه اصراری دارید میان معاویه و علی مقایسه کنید؟ قضاوت میان این دو خلیفه عالی مقام را بگذارید به فردای قیامت و حکم خداوندی. من که قبلا عرض کردم هر کسی خصوصیاتی دارد و راه و رسمی.
و چندر با خونسردی به جواب آمد که:
بنابراین عدول از سنت نبوی درین مورد اشکال ندارد، پیغمبر دلش نخواسته حاجب و دربان بگذارد و معاویه دلش چنین خواسته است. سنت محمد مناسب زمان خودش بوده است و شیوه معاویه هم مناسب زمان خودش. موسی به دین خود عیسی به دین خود.
دکتر فاروق به اصلاح برخاست که:
این جزئیات ربطی به دین ندارد. اختلاف سلیقه ای است جزئی و مربوط به شرایط زمان.
و چندر خندید که:
بهتر نیست که بگوئیم مربوط به شرایط مکان. پیغمبر گرامی شما ساکن مکه بود و مدینه، در این دو ولایت سادگی حیات بدوی عرب و بی تکلفیهای عهد چادرنشینی متداول بود؛و حال آنکه معاویه در شام حکومت می کرد، ولایتی که بتازگی از قلمرو امپراطوری روم جدا شده، اما فرهنگ رومی همچنان بر آن حاکم است. نفوذ حکام را یک شبه می توان از محیطی محو کرد اما برچیدن فرهنگ و سنن مردم بدین سادگیها نیست. پیغامبر شما در مسجد مدینه به ستونی تکیه می داد و با خلایق سخن می گفت. خلفای اربعه بی هیچ فاصله و پرهیزی پیش صف نماز جماعت می ایستادند و با مردم نماز می گذاشتند، علی در اثنای نمازش همه عالم هستی را به طاق فراموشی می نهاد و محو راز و نیاز با معبود می شد...
دکتر فاروق با گفتن " معاویه هم چنین می کرد" لبخند دیگری بر گوشه لب چروکیده هندوی جهاندیده نشاند که:
البته معاویه هم نماز می خواند، نماز جماعت هم می خواند؛ منتها برای اولین بار در عالم اسلام ابتکاری کرده بود، اصلا ساختن " مقصوره" ذوق و هوش و ابتکار بسیاری می خواهد.
و حالا نوبت من رسیده بود که شرمنده از بی اطلاعی و به عبارت بهتر بی سوادی خویش، از هندوی نامسلمان درباره مقصوره توضیح بخواهم و نگاه تحقیرش را زیرسبیلی درکنم و از زبانش بشنوم که:
بله صاحب!مقصوره اطاقکی بود که به دستور جناب معاویه با فاصله ای بالاتر از سطح مسجد ساخته بودند تا خلیفه البته بر حق عالم اسلام از فیض امامت نماز جماعت و خواندن خطبه محروم نماند و بتواند در این قفس محصور دور از دسترش خلایق با حضور گارد محافظ و نگهبانان شمشیر کشیده آماده هجوم صد البته با فراغ بال و خاطر، به نماز برخیزد و مردم شام بدو اقتدا کنند. ابداع بی نظیری که ابتکارش به نام نامی او در تاریخ اسلام ثبت شده است.
و چون آثار تردید و انکار در قیافه من دید با نوعی بزرگواری بدتر از سرزنش افزود:
یقین دارم ماجرای مقصوره ساختن معاویه را در متون تاریخی خوانده اید منتها فراموش کرده اید.
و در جواب پرسش من که " مثلا؟" ، شانه ای افشاند که:
شرح این ماجری را اغلب تاریخها نوشته اند، مثلا برای نمونه می توانید به متونی از قبیل تاریخ طبری و تاریخ فخری و از همه اش راخت تر تاریخ تمدن اسلام جرجی زیدان مراجعه فرمائید.
و با گفتن این جمله معترضه روی سخن را متوجه دکتر کرد که:
معاویه علاوه بر نماز خواندنش در مقصوره محصور به نگهبانان و شمشیرداران، بندرت در کوچه و بازار شام ظاهر می شد و وقتی هم ظاهر می شد دورتادورش را پاسداران شمشیر بر کف می گرفتند و چنان کورباش دورباشی سر می دادند که صد رحمت بر هرقل رومی.
دکتر فاروق که تحملش نمانده بود، با قیافه برافروخته ای تاختن آورد که:
لابد توقع داشتید او هم بدون پاسدار و نگهبان در کوچه بازار شهر ظاهر شود تا بزنند بکشندش؟
و سردار خندید که:
مگر جناب معاویه مسلمان نبود، مگر در قرآن خدا نخوانده بود که اذا جاء اجلهم لایستقدمون ساعه و لایستاخرون.
من به کمک دکتر آمدم که:
چرا، البته این را خوانده بود، ولی این آیه را هم خوانده بود که ولاتلقوا بایدیکم الی التهلکه؛ مرد، مسلمان بود و به حکم صریح خدا حق نداشت خودش را به مهلکه بیندازد.
و چندر مثل گاو جنگی به طرف من هجوم آورد که:
ببخشید، من هندیم، با لغات عربی هم سروکاری ندارم، قبلا هم گفتم این چند لغت عربی هم که در زبان اردو می بینید تحفه شما ایرانیهاست، بفرمائید ببینم تهلکه یعنی چه؟
حالا نوبت دکتر فاروق بود که به شیوه گاوبازان اسپانیائی توجه گاو وحشی را به خود منعطف کند که:
تهلکه یعنی آنچه موجب هلاکت است، یعنی هلاکت گاه.
و چندر لبخندی زد که:
آفرین بر شما، حالا بفرمائید اگر بنده از اینجا برخاستم و وارد کوچه و خیابان شدم و دنبال کار و زندگیم رفتم این عمل من مصداق خویشتن به تهلکه انداختن است؟
و من که از مغلطه چندر حوصله ام سررفته بود پرخاش کردم که:
خیر، دنبال کار و زندگی رفتن، توی کوچه و خیابان ظاهر شدن، برای بنده و جنابعالی تهلکه نیست؛ اما یادتان باشد برای خلیفه ای که سرنوشت میلیونها رعیت را در قبضه قدرت دارد و باید امپراطوری وسیعی را اداره کند تهلکه است. دشمنان و ماجراجویان در هر گوشه و زاویه ای ممکن است کمین کرده باشند. او حق ندارد خودش را به خطر بیندازد و ممکلتی را دچار ناامنی و آشفتگی کند.
و چندر با اشاره دستی نطقم را کور کرد که:
لطفا تند نروید و عصبانی هم نشوید، بحص منطقی که نیازی به خشم و خروش ندارد؛ موضوعها را هم قاطی نکنید. اولا بفرمائید ببینم معاویه از چه تاریخی به مقصوره ساختن و پاسدار گرفتن و نگهبان گماشتن و با موکل حرکت کردن روی آورد؟
بدجوری گیر افتاده بودم، می خواستم با طفره ای نقطه ضعف خود را پوشیده دارم و با گفتن " من که مشیر و مشار معاویه نبوده ام تا بدانم او در چه دقیقه و چه ساعت از چه روزی انتظامات دستگاه خلافت را تغییر داده است" خود را از استنطاق او نجات دهم، اما دکتر فاروق از این طفره رفتن معافم کرد:
تا آنجا که تواریخ نوشته اند بعد از واقعه رمضان و کشته شدن علی بن ابی طالب و سوء قصد به جان عمرو عاص و ...
چندر در سخنش دوید که:
صد رحمت به شیری که خوردید، بنابراین قبلا حاجب و دربان و محافظ و نگهبان نداشته است. خوب، حالا بفرمائید ببینم چه عاملی باعث شد که مرد یکباره خودش را در حصاری از شمشیرهای آخته و خنجرهای برهنه زندانی کند؟
اکنون نوبت من رسیده بود که به محبت دکتر پاسخ دهم و حمله چندر را از او بگردانم که:
عوامل ماجراجو؛ بدخواهان و دشمنانی که می خواستند مقام و منصب را از چنگ معاویه بربایند.
و چندر بدون اظهار تحقیر و خشونتی پرسید:
بفرمائید ببینم این ماجراجوها و این معاندین خلق الساعه بودند و یک شبه پدید آمده بودند یا قبلا هم وجود داشتند؟
و در جواب من که تصدیق کرده بودم " البته قبلا هم وجود داشته اند، منتها نه بدان فراوانی"، بدین سئوال پرداخت که:
علت این فراوانی چه بوده است؟ غیر از این است که مردم از حکومت محتال و جابر او به تنگ آمده بودند، از لشکرکشیها و جنگهای بی حاصل و پیاپی او خسته شده بودند، از بهانه تراشیهایش برای مالباتهای نامعقول و غیر شرعی به خاک سیاه نشسته بودند، از تجاوزات و تعدیات عمال و عزیز کرده هایش جان بر لب بودند، از نطقهای مبلغان خودفروخته ای که در نهایت وقاحت منبر و محراب را قبضه کرده بودند و هر دم و ساعت دروغ وقیحانه ای تحویل خلایق می دادند و مردی چون علی را مرتد و خارجی قلمداد می کردند خونشان به جوش آمده بود. در چنین حال و هوائی است که کوچه و بازار شام برای جناب خلافت مآبی تبدیل به تهلکه می شود، و باید هم بشود. استبداد فاسدی که خودش را به زور بر مردم تحمیل کرده، چاره ای ندارد جز سنگر گرفتن در حصارهای گوشتی و تکیه زدن بر لبه تیز سرنیزه ها. این همان معاویه ای است که در عهد عثمان در کوچه و بازار شام می گشت و مردم محترمش می داشتند، زیرا پنداشته بودند که این عالی جناب آمده است تا آنان را از چنگال ستم هرقلی نجات بخشد. غافل از اینکه خود جناب مستطابش دم و دستگاهی علم خواهد کرد صد درجه رنگین تر و پر تکلف تر و ولخرج تر از دستگاه هراکلیوس، و عمال و خویشاوندانش بر مردم چنان ستمهائی خواهند کرد که یاد عمال و کارگزاران امپراطور روم آتش به جانشان زند.
و رو به دکتر آورد که:
بفرمایید ببینم همینها بود سنت پیغمبر شما؟ همینها بود شیوه شیخین شما؟ همینها بود آنچه محمد بن عبدالله برایش مبعوث شده بود؟
و دکتر ناراحت از لحن ملامت آمیز او، به تلاش افتاد که:
عرض کرده بودم هر زمانی اقتضائی دارد، وانگهی به خاطر داشته باشید که منظور من از سنت رسول الله این اعمال جزئی و بی اهمیت نیست. منظور جوهر رفتار پیغمبر است، مثلا عدالت پیغمبر، تقوای پیغمبر...
و چندر سری فرود آورد که:
متشکرم که معنی سنت را برایم روشن کردید. چه می توان کرد، ما هندیها گرفتار مشکلات زبان بوده ایم و هستیم و چنانکه پیداست بعد از این هم خواهیم بود. قبلا هم به عرضتان رسانده بودم که معلومات عربی من در حکم صفر است. ما هندیها با اصطلاحات عربی به وسیله هموطنان این آقا، و از طریق زبان فارسی آشنا شده ایم. در زبان اردو از کلمه سنت چیزی به فکرمان می رسد در حدود " مجموعه آداب و رفتار و اقوال". در تصور ما اردو زبانها وقتی می گویند فلانی سنتی لباس می پوشد منظره همین لباسی مجسم می شود که بنده پوشیده ام، یعنی به شیوه آبا و اجدادیم لنگی بر کمر یا پیراهن و شلوار سفید گشاد بلندی بر تن و شالی بر دوش. در زبان انگلیسی هم که بیشتر مطالعات ناقص اسلامی من بدان وسیله صورت گرفته، واژه " تردیشن" را در برابر سنت می آورند و از آن همان مفهومی را مراد می کنند که تا لحظه ای پیش بنده در ذهن داشتم و اکنون به برکت توضیح جنابعالی اصلاحش می کنم. خوب، فرمودید منظور از سنت پیغمبر اسلام عدالت پیغمبر است و تقوای او. اشتباه که نشنیده ام؟ همین را فرمودید؟
و دکتر مطمئنش کرد که:
بله، جوهره رفتار پیغمبر منظور است، نه حرکات و اعمال ظاهری.
و چندر کوتاه آمد که:
بسیار خوب، می گذریم از این مقوله که رفتار و حرکات هر کسی ناشی از جوهره افکار اوست، فرض می کنیم که منظور از سنت پیغمبر اسلام فعلا عدالت آن حضرت باشد. خوب، شما که معاویه را بر سنت پیغمبرتان می دانید و معتقدید که خلیفه ای عادل بوده است، بفرمائید ببینم معنی عدالت همین است که آدمیزاده همه پستها و مناصب حکومتی را بین اقوام و خویشاوندانش تقسیم کند و فرمان ان اکرمکم عندالله اتقیکم را پشت گوش بیندازد؟معنی عدالت همین است که همه وسایل زندگی و رفاه را به هوچیها و سینه بزنهای پای علمش اختصاص دهد و هزاران هزار مسلمان متقی وارسته را به جرم اینکه به علی و اولادش ناسزا نگفته اند از نان بخور و نمیرشان هم محروم کند؟ معنی تقوی و عدالت همین است که در نهایت بی انصافی و مرد رندی نام مقدس الله را پرده پوش مقاصد خود کند و در پناه این سپر البته موثر همه حربه های مردان حق را از کار بیندازد؟
از فرصتی که لب تر کردن هندوی نازنین پیش آورده بود، استفاده کردم تا همین جا مچش را بگیرم و به تندرویهایش پایان دهم که:
آقای چندر! مثل اینکه کام جنابعالی را با بغض معاویه برداشته اند. به فرض اینکه این فرمانروای نام آور جهان اسلام مرتکب اشتباهاتی هم شده باشد، اما انصاف هم خوب چیزی است. کجای تاریخ نوشته اند که معاویه از کلمه مقدسه الله سوء استفاده کرده است؟ مگر مسلمانهای صدر اسلام مثل مسلمانهای بی بو و خاصیت امروزه بوده اند که همچو جسارتی را ببینند و دم نزنند و باز هم تسلیم معاویه باشند؟ همان مسلمانهائی که چهل روز تمام گرداگرد خانه عثمان را گرفتند و در کمال جسارت...
این بارقه خشمی در چشمان چندر پدید آمد و گستاخانه سخنم را برید که:
عجیب است، واقعا عجیب است. تجاهل العارف می فرمائید؟ یعنی شما مسلمان مسلمان زاده به اصطلاح اهل کتاب و قلم تا این درجه از تاریخ اسلام خودتان بی خبرید؟ پس این همه متون کهنی که چاپ و منتشر می شود برای کیست؟ اگر امثال شما اینها را نمی خوانید پس که می خواند؟
جلو تندروی بیرحمانه اش را گرفتم که:
جناب چندر! اولا بنده تعهد نسپرده ام که هر متن کهنی را بخوانم و اگر هم خواندم همه نکاتش را به خاطر بسپارم؛ اما در این مورد خاص به سرکار اطمینان می دهم که در هیچ متنی اشاره ای به سوء استفاده معاویه از کلمه الله نشده است، شاید در متون سانسکریت شما چیزی باشد، اما در تواریخ اسلامی ما همچو نکته ای نیست.
و هندوی پیر که برق پیروزی در چشمانش نشسته بود لبخندی زد که:
به همین خاطر جمعی؟ یقین دارید که در متون اسلامی اشاره ای بدین نکته نیست. اگر از معتبرترین و رایج ترین متون تاریخی خودتان شاهد آوردم قول می دهید دیگر وارد معقولات نشوید و بجای دور جهان گشتنها و وقت کشتنها تشریف ببرید و در مملکت و ولایت و خانه خودتان بنشینید و چند صباحی بجای سیر آفاق و انفس به مطالعه بپردازید؟
رنجیده از کنایه های دلشکن چندر، اخمهایم را درهم کشیدم که:
بحث علمی نیازی به طعنه و کنایه ندارد. وانگهی مگر لطیفه همه چیز را همگان دانند به گوشتان نخورده است.
اما چندر مجال نداد و دنبال حرفش را گرفت که:
نام ابوذر را شنیده اید؟ منظورم ابوذرغفاری صحابی مورد تکریم پیغمبر خودتان است، اسمش را شنیده اید؟
دلیرانه به جنگش آمدم که:
البته، هم اسمش را شنیده ام و هم شرح مقاومتهای مردانه اش را خوانده ام.
و چندر بدنبال جمله ام افزود:
و هم هر چه را خوانده ام به یاد فراموشی سپرده ام.
و با این حمله بیدریغ لحنش را نصیحت آمیز کرد که:
دوست عزیر! یقین داشته باشید که اگر هم خوانده اید خوانده ها را فراموش کرده اید، و گرنه چگونه ممکن بود علت تبعید ابوذر و دق مرگ شدنش را ندانید...
با عمل به مثلی کلامش را بریدم که:
می دانم و خوب هم می دانم. ابوذر از شیعیان و دوستداران علی بن ابی طالب بود، خلافت و حکومت بر مسلمانان را حق مسلم علی می دانست و چون معاویه در مقابل علی به دعوی خلافت برخاسته بود، ابوذر مقاومت کرد و معاویه هم برای اینکه تفرقه ای در عالم اسلام نیفتد، جلو حرف زدنش را گرفت و او را محترمانه تبعید کرد. همین و بس.
و چندر عبارت آخرین را با لحن تحقیر آمیزی تکرار کرد که:
همین و بس. اگر علت مخالفت ابوذر با معاویه فقط مساله خلافت بود و آنرا حق مسلم علی می دانست، چرا نظیر این عمل را با ابوبکر و عمر نکرد، مگر نه این است که آن دو قبل از علی به خلافت رسیده بودند؟
دکتر فاروق که مرا در مقابل حریف خارج از اسلام بی پشت و پناه دیده بود به یاریم آمد که:
همه دعواها سر تقسیم بیت المال بود. ابوذر با معاویه در این مورد اختلاف سلیقه ای داشت.
و چندر خندید که:
لابد اختلاف سلیقه شان بر سر کم و زیادی سهم ابوذر بود؟ لابد ابوذر قالی چاق کرده بود که چند هزار درهمی یا دیناری بیشتر بگیرد و ساکت شود؟
دکتر که متوجه لحن طعنه آمیز هندو شده بود، در سخنش دوید که:
ابدا همچو چیزی نبوده است، اگر ابوذر اهل پول و پلو بود که کار مجادله اش با معاویه بدین جاها نمی کشید؛ ابوذر مرد سرسخت نترسی بود که هیچ نقطه ضعفی نداشت و از برکت گذشته پاک و طیب و طاهرش می توانست دلیرانه در مقابل معاویه بایستد و حرفش را بزند. او سبک و شیوه علی را می پسندید یعنی طبق ضوابط خاصی با مسلمانان به یکسان رفتار کردن و غنایم بیت المال را بین آنان تقسیم کردن. اما معاویه این سبک را نمی پسندید و حق هم با او بود. شیوه علی شاید روی کاغذ بهتر و پسندیده تر باشد، اما بین عالم خیال و جهان عمل فرسنگها تفاوت است. اگر معاویه هم به شیوه علی بجای سکه های طلا آهن تافته روی دست برادر نابینایش می گذاشت، اگر معاویه هم مثل علی می خواست به محتشمان صاحب نفوذی چون طلحه و زبیر همان مصیبتی می شد که بر سر علی آمد، یعنی پراکندن یاران و کناره گرفتن زبدگان و متلاشی شدن حکومت؛ و معاویه نمی خواست حکومت اسلامی دچار تفرقه شود. ابوذر با کار سیاست و تدبیر مدن آشنائی نداشت، صحابی عامی البته با اخلاصی بود، اما اخلاص و حسن نیت چیزی است، کار ملک و مملکت داری هم چیزی. اسم این عمل را نمی شود سوء استفاده از کلمه الله گذاشت.
چندر که از پشت فنجان چای کوس بسته و آماده هجوم شده بود، نیش حمله اش را از من گرداند و متوجه دکتر کرد که:
شما هم گویا اصل موضوع را فراموش کرده اید. برخورد شدید ابوذر و معاویه از لحظه ای شروع شد که معاویه اسم بیت المال را عوض کرد و گذاشت بیت مال الله. عمل البته سیاستمدارانه و به عقیده من عوام فریبانه ای که دست او را برای بذل و بخششهای ناروایش بکلی باز می گذاشت. کاری که بعض حکومتهای امروزی با حقه بازی و البته ترس و لرز می کنند، درآمدهای عمده مملکتشان را از شمول قانون محاسبات و نظارت نمایندگان مردم مستثنا می کنند تا دستشان برای بذل و بخشش و یارگیریها باز باشد. معاویه نیز همین کار را کرد. ابوذر مدعی شد که:" جناب خلیفه! اسم صندوق غنایم و زکات را چرا عوض کرده ای؟ این را از زمان پیغمبر می گفته اند بیت المال مسلمانان، یعنی پولی که تعلق به مسلمانان دارد، به همه مسلمانان اعم از سیاه و سفید و ایرانی و عرب و حبشی و قرشی. فرد فرد مسلمانان حق دارند در خرج و دخل این صندوق نظارت مستقیم داشته باشند، بدانند چه مبلغ و از کجا به دست آمد و چه مبلغ به چه کسی پرداخته شد؛ تو آمده ای و اسمش را عوض کرده ای و کلمه مقدسه الله را برای پیشبرد هدفهای نامشروعت به بازی گرفته ای و اسمش را گذاشته ای بیت مال الله، تا اگر مسلمان از جان گذشته ای مدعیت شد و پرسید چرا به فلان خویشاوندت هزارها دینار دادی و به فلان مسلمان فداکار مستحق درهمی ندادی، با این حربه ریاکارانه بر فرقش بکوبی که این غنایم و اموال به خدا تعلق دارد و من نماینده خدا در روی زمینم؛ نماینده تام الاختیار خدا، مال خدا را به هر نحوی که صلاح بداند و در هر راهی که بخواهد خرج می کند".
دکتر فاروق جمله اش را اصلاح کرد که:
به هر نحوی که خدا صلاح بداند و در هر راهی که خدا بخواهد خرج می کند.
و چندر فاتحانه افزود:
آفرین، همان استدلالی که آن مرحوم می کرد. همان استدلالی که روزگار ما هندوها و شما مسلمانان- و به عبارتی جامع تر همه معتقدان روی زمین را- سیاه کرده است. وقتی بیت المال متعلق به مسلمانان بود تکلیفش معلوم است، چون مسلمانان حاضر و ناظرند و می توان به یکی یکیشان مراجعه کرد و نظرش را درباره تقسیم بیت المال پرسید. اما دسترسی به خدا که بدین سادگیها نیست. خدائی که معاویه و همفکران و هم سلیقه های معاویه در طول قرون و اعصار ساخته اند و به جان مردم انداخته اند با خدائی که قرآن شما و انجیل مسیحی ها و تورات یهودیها به مردم شناساندند از زمین تا آسمان فاصله دارد. خدای معاویه که سپر تبعیضها و سیاستبازیهایش شده است منحصرا با جناب معاویه مربوط است و لاغیر. وزیر اعظم و پرده دار خاص این امپراطور رومی و این شاهنشاه ساسانی منحصرا معاویه است و فرزند نازنین والاتبارش یزید و بس. با اسم این خدا چه جنایتها که می توان کرد و چه دهانها که می توان دوخت و چه قلمها که می توان شکست و چه ابوذرها که می توان تبعید کرد و چه گردنها که می توان زد. جناب معاویه اولین متخصص عالم اسلام است در استفاده خاص از نام الله و از قرآن و از اسلام. آنهم در روزگاری که مردم یا به جان و دل عاشق دلبسته اسلامند یا مرعوب جهانگشائیهای مسلمانان. در پناه نام الله و به بهانه حفظ اسلامی که در اوج پیروزی است و حیات نکبت باز و آلوده به فقر و جهل و تعصب عربها را تبدیل به زندگی پر ناز و نعمتی نموده، شاهنشاه بزرگترین امپراطوری عالم را از تخت سلطنت فرو کشیده و آواره ولایات شرقی کرده، مردی مثل معاویه بن ابی سفیان را بر سریر امپراطوری هرقل نشانده است، چنین اسلامی البته که هیبت دارد، و البته که با استفاده از این هیبت می توان بسی کارها کرد.
دکتر فاروق از سخن مدعی شاهد تراشید که:
بسیار خوب، عربی که از آن درکات فقر و جهل و تعصب به قول شما به زندگی تمیز و پر ناز و نعمت رسیده، عربی که با شکست یزدگرد ساسانی و هرقل رومی به تاسیس امپراطوری بزرگ اسلامی نایل آمده است، لااقل این قدر شعور و تمیز هم دارد که فریب شیادان را نخورد و با کسی که کلمه الله و اسلام و قرآن را دستمایه فریبگری کرده است کنار نیاید و تسلیم نشود. همچو عربی محال است بدین زودی و بدین سادگی فریب مدعیان بخورد و دست از قرآن و اسلام بکشد.
چندر با علامت دستش حریف را متوقف کرد و در حالی که باقیمانده فنجان چای به شیر آلوده را در کام می چکانید گفت:
دوست عزیز، یا خیلی از مرحله پرتی، یا می خواهی به زور سفسطه حرفت را به کرسی بنشانی و حریفت را مغلوب کنی، فارغ از کشف و شناخت حقیقت. اگر منظور زبان آوری و مناظره است، بنده را معاف بفرمائید که مدتهاست با خدای خودم پیمان بسته ام که به شیوه بعض متکلمان رفتار نکنم و به قصد مجاب کردن حریف از هر چه به دستم آمد دلیل نتراشم. اما اگر واقعا می خواهید در زندگی معاویه تحقیق کنید و مقاله ای محققانه بنویسید و در بند رد و قبول استادان کنگره ساز سوری نباشید، قبل از همه چیز بروید در رگ و ریشه معاویه تحقیق کنید.
سپس در حالی که صدایش فروکش کرده و رنگ نوعی نقالی گرفته بود ادامه داد:
اجازه بفرمائید قبلا به عرضتان برسانم که خود بنده در خانواده ای روحانی متولد شده ام. پدرم از روحانیون بنام بود، و برادر کوچکترم در حال حاضر از پیشوایان صاحب دم و دستگاه مذهب هندو است، متولی یکی از بزرگترین معابد این سرزمین معبد خیز است و روزی هزاران نفر به حضورش می رسند و با خشوع و خضوعی، که در بتخانه ها دیده اید، سر تعظیم بر آستانش فرو می آورند و نذر و نذورات خود را تقدیم منشیان و وردستانش می کنند تا انگشتی از شاش گاو و زردچوبه بر پیشانیشان بمالد و تبرکشان کند. این مقام والای مذهبی در خانواده ما ارثی است. نسب نامه خانواده ما ریشه در اعصار و قرون دارد. مهاراچند معروف جد سیزدهم من است، و خود من بزرگترین فرزند ذکور خانواده ام که از مقام البته محترم و البته پردرآمد پیشوائی صرفنظر کردم و آن را به برادر کوچکتر سپردم. عملی که در نظر بسیاری حمل بر جنون شد و هفته ها و ماهها موضوع بحث محافل و مطبوعات مذهبی ما بود. آشنائی مختصری هم که با تاریخ اسلام دارم، نتیجه مطالعات روزگار جوانی من است که برای پیشوائی آماده ام می کردند و من ناچار بودم به اقتضای موقعیت خانوادگی و منصب والائی که در انتظارم بود به مطالعه کتب مذهبی و تاریخ ادیان پردازم. حاصل آن مطالعات و تامل در مسائل مراد و مریدی، همین حال و روزگاری است که می بینید. بنابراین من شاید بهتر از شما و این دوست ایرانیمان با درد معاویه آشنا باشم. من معاویه را به عنوان یکی از فرزندان آدم ابوالبشر نه محکوم می دانم و نه مستحق سرزنش که، آدمیزاده طرفه موجودیست، گرفتار قیود نامرئی اما مشکل گسل وراثت و گرفتار قیود مرئی محیط و تربیت. فراموش نفرمائید که این جناب معاویه مورد بحث پسر ابوسفیان است و ابوسفیان پسر حرب است و حرب پسر امیه و امیه پسر عبدالشمس. خانواده این مرد در طول نسلها مزه ریاست را چشیده اند و در خانه کعبه به روزگار جاهلیت مقام و منصبی داشته اند. عادت کرده اند که در محیط امن و امانی، فارغ از رنج سفر و مشقات کار کردن و زحمت کشیدن، خوش بخورند و خوش بنوشند و خوش بپوشند و خوش بدوشند و مورد احترام و اعزاز خلایق باشند. عربهای زحمت کش بینوا جان بکنند، در بیابانهای خشک و سوزان عربستان بر کاروانهای شام و یمن هجوم برند، به عنوان کرایه کشی در قفای قافله شتران زمستانهای سرد و تابستانهای تفته صحرا را تحمل کنند، و حاصل درآمد خود را در طبق اخلاص بگذارند و به حضور جناب عبدالشمس و حضرت امیه بیاورند و دودستی تقدیم کنند تا حضرات به نمایندگی از طرف بتهای سنگین و سیمین و زرین به آنان برکت دهند. نسلی که بدین شیوه زندگی عادت کند باید خیلی احمق باشد که به راهی جز طریق اجدادش رود و از زندگی محترمانه بی دردسر و غرقه ناز و نعمت چشم بپوشد و حاضر شود چون افراد رعیت جان بکند و نان سیری هم نخورد. این را بحکم تجربیات و مشاهدات شخصی می گویم. خون مرشدی و راهبری در رگهای بنی امیه جریان دارد. ژنها و کرومزومهائی که از پدر به پسر منتقل گشته، سرشار از این خصوصیت خانوادگی است. مگر نمی بینید ابوسفیان با چه اصرار بی امانی در مقابل محمد می ایستد و از همه وسایل برای شکست مردی که به تخته کردن دکانش کمر بسته است، استفاده می کند. در مکتب ابوسفیان قانون طبیعی و شرط عقل جنگیدن با محمد است، محمدی که امتیازهای طبقاتی و فامیلی را درهم می شکند، محمدی که بی اعتنا به حرمت نژاد عرب و حرمت قبیله قریش، سلمان فارسی و بلال حبشی را همدم و همنشین خود کرده است، محمدی که می خواهد لات و هبل و عزی و ده ها بت دیگر را سرنگون کند و در نذر و نیازها را ببندد، محمدی که نظام تثبیت شده اجتماعی مکه را درهم ریخته است و فقیران و بردگان را به طغیان کشانده، محمدی که صاحب صدها شتر و ده ها عشرتکده را به هیچ می گیرد و عجم زرخریدی مثل سلمان را عضو خانواده خویش می نامد، با چنین محمدی اگر ابوسفیان پسر امیه و وارث بلامنازع عبدالشمس- با آنهمه امتیازات رهبری و فامیلی و اجتماعی- نجنگد، خلاف طبیعت خود رفتار کرده است. می جنگد و می جنگد، و سرانجام روزی که احساس می کند قدرت پابرهنه و از جان گذشته ها غالب آمده است و راه چاره ای باقی نیست، حربه اش را عوض می کند، شمشیر و خنجر را می افکند و در پناه سپر اسلام می خزد و مسلمانی می شود دو آتشه تر از ابوبکری که دار و ندار خود را وقف راه محمد کرده و مصائب هجرت و غربت را به جان خریده است، متعصب تر از عمری که با همه نیرویش در راه اسلام شمشیر زده است. خون حکومت و ریاست اثر معجزآسائی دارد، در عروق و شرائین نسلها جریان می یابد و مهترزاده نازنین را در مضایق حیات رهبری می کند. گربه را از هر ارتفاعی و به هر صورتی که رها کنی روی چهار دست و پا یش بر زمین می نشیند، محال است با کله به زمین فرودآید. آدمی زاده ای هم که " آقازاده" به دنیا آمده است می داند در هر موقعیتی باید به کدامین حربه متوسل گردد. پدر و مادر معاویه تا روزی که قدرت داشتند و تیغشان می برید با محمد و یارانش جنگیدند، همین جناب ابوسفیان در خانه کعبه را می گشود و آبی بر چهره بتان می زد و برای اعراب بدبخت بیچاره ای که گاو شیرده اشراف قریش بودند،نطقهای هیجان انگیز می کرد و اشعار حماسی می سرود که: ای جماعت مومنان! اینک لات و عزی از شما مدد می خواهند. او عاقل تر از این بود که بگوید: بیائید برای حفظ ریاست ما اشراف بنی امیه و بنی عبدالشمس با این مرد انقلابی به طغیان برخاسته بجنگید. ابدا. آدم عاقل هرگز نمی گوید بیائید و برای حفظ من بجنگید و جانتان را فدا کنید، نمی گوید برای ادامه ریاست من به استقبال تیر و شمشیر بروید، معاذالله! مگر لات و عزی مرده اند که آدمیزاده وجود خودش را بهانه کند و گزک به دست مدعیان نکته گیر بدهد؟. مرد هوشمند در مضایقی از این قبیل درد دینش می گیرد، آنهم چه دردی. دردی که علیامخدره اش را هم به میدان جنگ می برد تا باتفاق دیگر خاتونان طبقه اشراف، هبل را علم کنند و دف بر دست گیرند و با سرودن :" نحن بنات طارق- ان تقبلوا نعانق- و نبسط النمارق- او تدبروا نفارق، فراق غیر وامق" جوانان مکه را به جنگ برانگیزند. در این رهگذر زن اشرافی هم کم از مردش نیست. این هنده نازنین است که برای تهییج حس خشونت و انتقام، سینه حمزه را می شکافد و جگر دلاور قریش را در برابر چشم حیرت زده جنگجویان به دندان می کشد و رو به هبل می کند که: ای خدای من! ببین چگونه جگر دشمنت را می خورم، ببین چه فداکاریها در راهت می کنم.

کم کم مذاکره دوستان لحن خطابه یک جانبه ای به خود گرفته بود که دکتر فاروق برافروخته از استدلالهای
چندر نطقش را برید که:
آقای چندر، اینها مربوط به قبل از اسلام است. بعد از آنکه ابوسفیان و هنده اسلام آوردند، پیغمبر خدا از همه گناهان و جرایمشان گذشت و خانه ابوسفیان را هنگام فتح مکه همطراز خانه خدا قرار داد و دارالامانش کرد؛ پیغامبر خدا گذشته است و شما نمی گذرید؟ اینها مربوط به قبل از اسلام آوردن...
جندر برآشفته از قطع کلامش خروشید که:
بله، صحیح می فرمائید، اینها مربوط به قبل از اسلام آوردن ابوسفیان و هنده بود، بعد از اسلام هم پسر نازنینشان تاسی جانانه ای کرد به پدر و مادرش؛ آن دو بزرگوار هبل را دستمایه کار و علم جنگ کرده بودند، این بزرگوار هم از قرآن خدا همان سوء استفاده – و به تعبیر اهل سیاست و ریاست: حسن استفاده- را کرد. در لحظه ای که احساس کرد لشکر علی به آستانه پیروزی رسیده و نزدیک است ریاست بنی امیه منقرض شود، درد دینش گرفت، دردی به مراتب سنگین تر و توان برتر از چهار درد کذائی. با این درد لعنتی، ما هندی ها عموما و شخص بنده برهمن زاده بطور اخص آشنائیم، و تا فتنه ای نزائیم و خاک مستعد این سرزمین بلازده را به خون رنگین نکنیم فارغ نمی شویم. شما مسلمانها بندرت گرفتار عوارش این درد شده اید، اما ما هندیها هر چند سال یکبار طعم تلخش را چشیده ایم و دیده ایم که فلان بت در فلان بتخانه فلان دهکده چگونه معجزه می کند و برهمن هندو به بهانه حکم واجب الاطاعه برهما و شیوا فرمان جهاد می دهد و هندوان متعصب به جان هموطنان مسلمان خود می افتند، و مدتها بعد که قتل عامها به پایان رسیده و خانمانها بر باد رفته است، رندان گوشه نشین به کشف معما نائل می آیند که افتتاح فلان کارگاه – مثلا- نساجی در فلان منطقه مایه بخش غضب برهما و قهر شیوا بوده است؛ و البته خدایان هندو حق داشته اند که غضب کنند. آخر اگر قرار شود مردم ولایات هند از کرباسهای محلی استفاده کنند، تکلیف کارخانه بافندگی منچستر چه می شود؟ آری رندان پی بدین نکته ها برده اند بی آنکه در بر ملا کردنش به استقبال خطر روند و خود را با غضب لجام گسیخته برهما مواجه سازند.
آزرده از بی انصافی چندر به اعتراض برمی خیزم که:
جناب برهمن زاده ضد برهمن! مگر گاندی که پشب امپراطوری فخیمه را به خاک مذلت مالبد از قبیله برهمنان نبود؟
و پیر هندو با جلو آوردن لب زیرین و کوچک و بزرگ کردن چشمهایش چنان نگاهی بر قیافه ام می بارد که گوئی بجای کشمیر در دمشقیم و بنده هم به مقام سعدی رسیده ام و ایشان هم در جلد دوست سعدی حلول کرده است که زو مانده بر استخوان پوستی. لحظه ای سکوت می کند و پک جانانه ای به سیگارش می زند و می غرد که:
عجب؟ معلومات هندشناسی سرکار هم دست کمی از معارف اسلامیتان ندارد. نکند شنیدن لقب " مهاتمائی" که بر سر اسم گاندی نشسته است شما را بدین پندار غلط کشانده؟ دوست عزیز! اگر گاندی مرحوم از قبیله برهمنان بود و از متولیان بتخانه، تحمل چهار ساعت گرسنگی را هم نداشت تا چه رسد به روزه های ده روزه و بیست روزه گرفت و به استقبال مرگ رفتن. برهمن هندو عادت به مفتخوری و پرخوری کرده است، زندگی داخلیش آلوده به انواع تجملات و خوشگذرانیهاست، به برکت همین سکه ها و اسکناسهائی که زایران بتخانه در جعبه خیرات سرازیر می کنند سفره اش از قارون هم رنگین تر است، دعوت به فقر و تقوا حربه کلاشی اوست. فقر و تقوا را می پسندند منتها برای دیگران. خودش و فرزندانش نه طاقت تحمل یک روز زندگانی فقیرانه دارند و نه حاضرند یک قدم در طریق تقوا بگذارند. خیر، عزیز من! موهنداس گاندی از قبیله برهمنان نبود، پدرش بازرگان خرده پائی بوده است و خودش هم وکیل دعاوی. به شما قول می دهم اگر یک هفته در فضای بتخانه بسر برده بود و هوای بتخانه در گلبولهای سفید خونش اثر گذاشته بود، محال بود تن به آن ریاضتها و مشقتها بدهد. برهمن اصیل صاحب بته می خواهی؟ نمونه اش همین بزرگواری که تا چند ماه پیش به برکت تعصب و حماقت عوام بر گرده ما هندیها سوار بود؛ آری، موراجی دسای را می گویم که از تولیت بتخانه به عالیترین مقام اجرائی مملکت یعنی نخست وزیری هند رسید و با کرشمه عنایتی همه مشکلات اقتصادی و اجتماعی ما را حل کرد.
دکتر فاروق حیرت زده می پرسد " چگونه؟" و چندر با لحن تلخ طنزآمیزی به توضیح می پردازد که:
مثلا مشکل عدم بهداشت و کمیابی طبیب را با یک مصاحبه کوچک بکلی ریشه کن کرد، به نحوی که اگر هندیان به تجویزش عمل می کردند تا صد هزار سال دیگر هم نه نیازمند دارو بودند و نه سر و کارشان به ناز طبیبان می افتد. دریغا که زمانه سر سازگاری با این فرشته مسیحا نفس قرن بیستم نداشت، عمال خودفروخته اجنبی و فکلی های فرنگ زده هند سخنش را به مسخره گرفتند و میکروبهای موذی و خطرناکی که در جوامع جهانی به نام وسایل ارتباط عمومی رخنه کرده اند توصیه های بهداشتی مرد نازنین را نقش بر آب کردند.
من و دکتر فاروق که مساله بکلی برایمان تازگی داشت، مشتاق شنیدن اصل موضوع و شرح ابتکار برهمن بودیم و از حاشیه رفتنهای چندر ناراحت که هندوی پیر متوجه شد و به انتظارمان پایان داد:
عجب حافظه ای دارید، عجب فراموشکارید، یادتان رفته است مصاحبه کذائی و پرآواره آقای دسای را در طلیعه صعودش بر مسند فرمانروائی هند؟ همان مصاحبه ای که فرمودند. " من با نوعی معالجه آسان و کم خرج بسیاری از امراض را شفا بخشیده ام، از جمله سرطان پیش رفته برادرم را؛ و از برکت همین اقدام بهداشتی سالهاست به هیچ بیماری مبتلا نشده ام"؛ و در پاسخ خبرنگارانی که مثل الآن شما حیرت زدگان، مشتاق شنیدن شیوه معالجه بودند، چنین افزود که " اگر همه آدمیزادگان هر روز صبح قبل از صرف ناشتائی یک لیوان لبریز از شاش خودشان را بیاشامند محال است به مرضی مبتلا شوند"، و در میان حیرت مستمعان ادامه داد که " بیماری صعب العلاج را هم با نوشیدن همین داروی شفابخش می توان معالجه کرد". خدا لعنت کند این اروپائیهای سست اعتقاد مسخره گر و این امریکائیان احمق نابغه نشناس را که با هوچی گری خویش دماغ پیرمرد را سوختند و او را از ادامه تجویزهای شفابخش رایگانش بازداشتند.
دکتر فاروق که تازه متوجه موضوع شده و ماجرای تعبیر چند سال پیش خبرگزاریها و جراید جهان به یادش آمده بود، لبخندی زد که:
چرا همه فرنگیها را به یک چوب می رانید؟ در همان سالی که این مصاحبه موراجی دسای برگذار شد، بنده در لندن بودم و دیدم چه تجلیل و تعریفهائی جراید خاص انگلیسی و حتی رادیویشان در بخش اردو و انگلیسی مخصوص هندش از سخنان مرشد کرد؛ خیر، همه اروپائیها کار را به مسخره نگرفتند.
و چندر سری تکان داد به علامت تایید و گفت:
بله، خدا سایه بلند پایه ملت سنتی سنت پرست انگلیس را از سر ما هندیها و پاکستانیها کم و کوتاه نفرماید. جزیره نشینان ساحل تیمس درست است که از هندوستان رفته اند، اما هر جا که باشند دلشان با ماست. در بزنگاه حوادث پیدایشان می شود و با برنامه های اختصاصی " بی بی سی" به هدایت ما ملت می پردازند.
خسته از حاشیه رویهای چندر، کلامش را قطع می کنم که:
این مساله چه ربطی به انگلیسیها دارد؟ وقتی ملت خودتان آماده باور کردن و به کار بستن این گونه معالجاتند، دولت انگلیش چه گناهی دارد؟ وانگهی موراجی دسای به هر حال آدم کوچک و گمنامی نیست، ابله و دیوانه هم نمی تواند باشد؛ آدمی که با رای میلیونها هندی بر مسند قدرت تکیه زده محال است حرف بی پایه و احمقانه ای بزند. " بی بی سی" هم کارش پخش اخبار مهم است، مگر می تواند از خبری بدین اهمیت بگذرد؟ وانگهی خود موراجی دسای حتما اثر شفا بخشی در این داروی البته موثر دیده است که چنین توصیه ای کرده.
و چندربهان با تکانهای عمودی سر به تصدیق می آید که:
البته، چه اثری از این بهتر که اجرای چنین برنامه ای هم به مضایق و مشکلات بهداشتی و طبی و داروئی ما ملتهای جهان سوم خاتمه می بخشد و هم مقدمه بسیار مبارک و فراوان تاثیری خواهد بود برای خاتمه دادن به مشکلات اقتصادی و به عبارت بهتر رسیدن به مرحله خودکفائی ما هندیان، آنهم در جهان به هم محتاج امروزین.
دکتر فاروق منکرانه مدعی شد که:
به فرض محال اگر آشامیدن یک لیوان شاش صبحگاهی معالج همه امراض باشد و ضامن بهداشت همگانی ملی، این مساله چه ربطی به مسائل اقتصادی دارد؟
و چندربهان بهار دیگر نگاهش رنگ ملامت گرفت که:
شما سوریها اگر در عاقبت بینی و مآل اندیشی مثل انگلیسیها بودید که حال و روزگارتان هم به آنان شباهت داشت. عزیز من! فرض کن نخستین تجویز حضرت دسای مورد قبول جمعیت پانصد میلیونی هند قرار گرفت و همه هندیان هر بامداد یک لیوان از آن مایع شفابخش نوش جان کردند و مزه اش بیخ دندانشان رفت، دیگر چه نیازی به آب تصفیه شده و شربت نعنا و کوکای سرد و چای گرم دارند؟ این خودش قدم اول است برای رسیدن به مرحله خودکفائی. اگر توصیه نخستین اجرا می شد، به احتمالی درحد یقین همین موراجی دسای شفابخش یا جانشین خلفش در برنامه ای دیگر و مصاحبه ای دیگر کشف دیگری اعلام می کردند و آن این که: داروئی شفا بخش تر از شاش آدمیزاد هم وجود دارد، ایها الناس غافل نباشید و هر صبح و شام یک پیاله لبریز از مدفوع خودتان را نوش جان کنید تا از کلیه آفات ارضی و سماوی در امان مانید؛ آنوقت می دیددی چگونه آرزوی دیرینه و به تحقق نپیوسته گاندی و نهرو و دیگر ملیون هند، با یک دستورالعمل ساده و چند کلمه ای دسای عملی می شد و هندوستان به مرحله خودکفائی می رسید، و از برکت خودکفائی هند گرهی هم از مشکلات اقتصادی انگلیس گشوده می گشت.
می خواهم بپرسم این راه حل به فرض اجرا چه فایده ای نصیب انگلستان می کرد، که پیر قیافه شناس هندو سوال بر لب نارسیده مرا خواند و افزود:
ملتی که بدین مرحله از خودکفائی بی زحمت و بی خرج و بی دردسر رسیده باشد دیگر چه نیازی به قند و شکر و چای و گوشت و برنج و گندم و امثال اینها دارد. خودش " می سازد" و خودش می خورد، و این حطام دردسرخیز دنیوی را به جزیره نشینان احمقی وامی گذارد که از فرمول خودکفائی بی خبر مانده اند و باید چشمشان کور شودو کشتیهایشان را از آن سر دنیا بفرستند و این مواد زائد خوراکی را بار بزنند و مصرف کنند تا به هزار و یک مرض مبتلا شوند و نیازمند ناز طبیبان گردند؛ گرچه از برکت طرح نوع دوستانه جناب دسای این مشکل هم حل شده و راه این ضرر هم بسته است. آخر چند هزار طبیبی که در هند ششصد میلیونی به کار اشتغال دارند و هر کدامشان باید روزانه دویست سیصد نفر را معاینه کنند و نسخه بدهند، با اجرای طرح شفا آفرین عالی جناب، قطعا بیکار خواهند ماند و چاره ای ندارند جز اینکه روی گونی های برنج و گندم و شکر سوار شوند و به انگلستان یا دیگر نقاط جهان مهاجرت کنند و به معالجه مریضانی مشغول شوند که ناباورانه به معجزات این مسیحای قرن بیستم لبخند تمسخر زده اند.
هندوی پیر که تازه متوجه حاشیه رویهای نامربوط خود شده بود، لبی به فنجان چای رساند و با سوء استفاده از بهت من و تحمل دکتر فاروق، پیچ سخنش را گرداند که:
بله، شما از شیرینکاریهای ما برهمنان غافلید، زیرا در دیاری بسر می برید که بحمدالله مردمتان باهوشند و با فرهنگ. بندرت در طول تاریختان اشخاصی چون عمروعاص پیدا شده اند که به اسم حمایت از اسلام با علی به جنگ برخیزند و در واپسین لحظه ای که مغلوبانه به خاک افتاده اند به فیض برهنه کردن عورت خویش مرد عفیف بزرگواری چون علی را از فرود آوردن شمشیر منصرف سازند.
دکتر فاروق باز به حالت دفاعی رفت که:
لطفا کارهای عمروعاص را با معاویه مخلوط نکنید، عمروعاص مرد محتالی بوده است و چندان علاقه ای هم به اسلام و مسلمانی نداشته.
و چندر که چانه اش گرم است اعتراض او را نشنیده می گیرد و ادامه می دهد:
البته جناب معاویه غیر از عمروعاص است، پسر ابوسفیان درد دین دارد و کشته و مرده اسلام است. همین درد کذائی دین است که در میدان جنگ یکباره دامنگیر معاویه می شود و چون می بیند با حمله علی و رشادتهای مالک اشتر چیزی نمانده که اسلام عزیزش از دست برود به یاد قرآن می افتد و با یک اشاره او آتش بیاران معرکه اوراق قرآن را بر سر نیزه ها می کنند و فریاد برمی دارند که " ایها الناس! شما مسلمانید و ما هم مسلمانیم، بیایید به حکم قرآن خدا گردن نهیم"، و مشاوران فرصت شناس هوشمندش هم دم می گیرند که ما " پیرو قرآنیم..."، و با این حیله ای که نامش را مورخان شما دها و سیاست گذاشته اند یکباره ورق عوض می شود و خشکه مقدسهای لشکر علی شمشیرها را غلاف می کنند که ما به روی قرآن تیغ نمی کشیم.
چندربهان با گفتن این جمله سکوت کرد، نگاهش از پنجره سالن به افقهای دوردست رفت. سکوتش بحدی سنگین و دردآمیز بود که نه من جرات کردم درهم بشکنمش و نه دکتر فاروق همچو جسارتی داشت. این حالت دو دقیقه کشداری دوام یافت، سرانجام این خود چندر بود که سکوت را شکست و همراه آه پر صدای از اعماق سینه برآورده ای رو به دکتر کرد که:
ببین دوست عزیز! من نه اعتقادی به اسلام معاویه دارم و نه چندان پای بست دین آبا و اجدادیم هستم. من با هم وطن این آقای ایرانی هم سلیقه ام که می گفت از هیچ دلی نیست که راهی به خدا نیست. اما در خیل مردان فراوان راه خدا نسبت به علی بن ابی طالب، امام اول ایشان و خلیفه چهارم شما با همه ذرات وجودم احساس همدردی می کنم، غم علی سنگین است، غم سنگینی که اندکی از آن را با خطابه های آتشینش آمیخته است و بسیارش را در چاه محرم اسرارش ریخته. هیچ فکر کرده اید چرا علی در آن انبوه جمعین سر به بیابان می گذاشت و غمهایش را به دل ظلمانی چاه می سپرد. چرا؟ براستی چرا چنین می کرد؟
دکتر شانه ای بالا انداخت که:
چه می دانم، شاید مرد زیادی عاشق ایده آلهای خودش بوده و چون جهان واقع را بخلاف آرزوهایش می دیده از خلایق می بریده و سر به چاه فرو می برده؛ وانگهی یادتان باشد که اینها غالبا افسانه است، افسانه هائی است که جماعت شیعه درباره امامان خودشان ساخته و پرداخته اند.
به حکم غیرت مذهبی آماده اعتراض بودم که چندر به یاریم آمد:
اگر هر چه شیعه درباره پیشوایانش گفته است افسانه باشد و دور از واقعیت، این موضوع دروغ نیست، نمی تواند دروغ باشد، به حکم قرائن و شواهد.
دکتر فاروق مدعی شد که:
چه قرینه ای؟ چه شاهدی؟ اینها همه افسانه است، از گزافه گوئیهای شیعه ها غافلید؟
و درحالیکه رویش را به من گردانده و لحنش را عوض کرده، به عذرخواهی آمد که:
می بخشید، واقعا از شما معذرت می خواهم، بحثمان علمی است و تاریخی و جائی برای رعایت تعصبات مذهبی باقی نمی ماند، عقیده هر کس محترم است، اما وقتی پای کشف حقیقت در میان...
چندر کلامش را قطع کرد که:
قرائن و شواهد؟ فراوان. با مردم جاهل فریب پسندی که شیادیهای عمروعاص را دیده اند ومی دانند چه مرد مزوری است، با مردمی که در ماجرای نسب تراشی زیاد بن سمیه اگر شخصا حاضر نبوده اند آن را بتواتر شنیده اند، و با این همه بمحض مشاهده صفحات قرآن بر سر نیزه ها دست از جنگ می کشند و یکصد و هشتاد درجه چرخش می کنند، علی چه حرفی برای زدن دارد؟ چه بگوید که این جماعت برنیاشوبند و با شمشیرهای برهنه محاصره اش نکنند که: " یا به مالک اشتر بگو دست از جنگ بکشد یا قطعه قطعه ات می کنیم".همچو مردمی محرم اسرار علی و شایسته درددل کردنهای اویند؟ در نظر من علی هم یک بشر است، و هر آدمیزاده ای اگر غمهای در سینه انباشته اش را به نحوی بیرون نریزد منفجر می شود؛ اگر صاحب تمیزی و اهل تشخیصی نیافت چاره ای ندارد جز سر به چاه فرو بردن و قطرات از دل برآمده اشک خونین را در آنجا فروباریدن.
دکتر با احساس مغلوبیتی به فکر تغییر بحث افتاد که:
یعنی می فرمائید همه مسلمانان عهد معاویه احمق بودند و بین خوب و بد تشخیص نمی دادند؟ اگر وضع معاویه بدین صورتی بود که سرکار مجسم می فرمائید چگونه امت اسلام دور وبرش گرد آمده بود و در رکابش شمشیر می زد؟
و چندر برآشفت که:
من کی گفتم همه مردم آن زمان احمق بودند، ابدا و اصلا. همچو ادعایی لایق ریش کسانی است که به حکم تعصبات ناشی از جهالت، احکام قطعی و جزمی صادر می کنند. خیر، در آن روزگار هم افرادی صاحب بصیرت و مومن و اقعی بودند،و کم هم نبودند؛ منتها: پشه چو پر شد بزند پیل را. امان از توده نادان همج الرعاعی که علی از دستشان نالیده است و بحق نالیده است. عوام جاهلی که صادقانه و صمیمانه فریب می خورند و عاشق فریب خوردن اند. بدبختان سیه روزگاری که گوئی برای فریب خوردن آفریده شده اند. معاویه به حکم نبوغ ارثی خویش راه دل این جماعت را پیدا کرده است،زبان اینان را می فهمد و به زبانی با ایشان سخن می گوید که بفهمند. رگ خوابشان را به دست آورده است. روز و شب دم از اسلام عزیز می زند و لزوم فداکاری برای حفظ بیضه اسلام. از علی، پسر عمو و داماد و عزیزترین یار فداکار پیغمبر و ولی امر مسلمین جهان شوریده است و کمر به محو دین اسلام و نسخ قرآن بسته. با استفاده از وجوه فراوان بیت المالی که واقعا متعلق به مردم است و او اسمش را بیت المال نهاده، زیرک ترین و زبان آور ترین مبلغان و سخنوران دین به دنیا فروش را در خدمت می گیرد و این مبلغان و سخنوران دین به دنیا فروش را در خدمت می گیرد و این مبلغان دین مصطفوی از منبر و مسجد رسول الله برای کوبیدن و بدنام کردن فداکارترین یار پیغمبر مدد می گیرند و به شستشوی مغزهائی می پردازند که نشسته پاکند و نیاز چندانی هم به شستشو ندارند. مرد زیرک از همه حربه های تبلیغاتی استفاده می کند و همه مهارتهای ارثی و خانوادگیش را به مدد می گیرد و درین راه چنان موفق می شود که مردم بدبخت کالانعام بل هم اضل لعن و سب علی را از فرایض دینی می شمارند و از وسایل کسب ثواب اخروی. این تیر زهرآلود تبلیغات چنان به هدف می نشیند که فلان پدر و مادر بازیچه بچه خود را می دزدند و پنهان می کنند و به کودک می گویند " علی برد"، تا از نخستین سالهای کودکی کین علی چون نقش حجر بر سویدای قلب فرزندانشان نشیند.
دکتر فاروق به تعدیل سخن هندو پرداخت که:
یادتان باشد این تلبیغات یکطرفه نیست، طرف مقابل هم با همین وسیله به جنگ حریف آمده است.
و چندر به تندی کلامش را قطع کرد که:
ابدا، طرف مقابل وضعش شبیه مادر واقعی کودکی است که در مقابل ادعای دروغین مادر قلابی و حکم پادشاه مقتدری – که ملت جاهل باشد- قرار گرفته و چون می بیند می خواهند بچه را دو شقه کنند و هر شقه ای را به یکی بدهند، چاره ای ندارد جز صرف نظر از حق مسلم خودش؛ همان کاری که پسر ارشد همین علی کرد. وانگهی استفاده از جعل و تهمت و دروغ کار همه کس نیست. آدمیزاده ای که ذره ای ایمان در سرتاسر وجودش باقی مانده باشد محال است به تزویر و بهتان متوسل شود. محال است برای تثبیت ریاست خود دین و جوانمردی و شرف را زیر پا نهد و ناجوانمردانه به حریف سیاسی حمله کند، تا چه رسد به مردی که وجودش مظهر ایمان است و ایمان محض. از اینها گذشته کارهای تبلیغاتی آن هم تبلیغاتی از این نوع، نیازمند دو عامل است: پول سرشار بی حساب و کتاب و افراد پاچه ورمالیده بی شرم و حیا؛ و این هر دو در اختیار معاویه است. علی، آدمی که دخترش را به خاطر امانت گرفتن زیوری از بیت المال بدان تلخی مورد سرزنش قرار می دهد، خلیفه ای که در واپسین منزل حیات کل مایملکش کفاف معاش یک ماهه خانواده ای متوسط را نمی دهد، مردی که در قصاص قاتل خویش فرزندانش را به عدالت و پرهیز از تندروی وصیت می کند، جوانمردی که در میدان جنگ حریف مغلوب را از بیم غضب نمی کشد، محال است بدره های هزار دیناری به این و آن بدهد تا بر سر منبرها و در صف نمازها تعریفش را بکنند، محال است اجازه دهد هوادارانش برای تخطئه معاویه به هر خلاف شرع و هر خلاف اخلاقی متوسل شوند. ماجرای سفره چرب و پر تجمل معاویه را همه تواریخ نوشته اند، نیازی به اشاره من نیست. راجع به دست و دلبازیهای حساب شده اش هم شاعران جیره خوار عرب بیش از من و پیش از من گفته اند. از اینها گذشته وضع مکه و مدینه با اوضاع شام تفاوتها دارد. معاویه در سرزمینی حکومت می کند که تا چندی پیش قلمرو امپراطوری روم شرقی بوده است، با همه مفاسدی که یک امپراطور جبار می تواند داشته باشد، با مردم پول پرستی که مزه تجمل و تنعم را چشیده اند و می دانند ساخت و پاخت با امپراطور و عمال امپراطور چه مزایای دلنشینی دارد، با مبلغان ورزیده ای که تا دیروز نه کرسی فلک را زیر پای هرقل می نهادند و اکنون به حکم طبیعت بت پرست و طبع فرومایه خویش همان گزافه ها را در مدح معاویه می گویند، با عوام تیره فرجام نکبت زده ای که پرورده عهد استبداد و اختناقند و وجود فرمانروا را تافته جدا بافته ای می دانند که با آدمیزادگان معمولی بکلی متفاوت است و وجود نازنینش را محض برای پرستش آفریده اند. فضای اجتماعی شام بحدی مسموم است که من گاهی دلم به حال معاویه هم می سوزد و تصور می کنم این مرد بجای آنکه در شام حکومت کند اگر دارالاماره اش در مکه یا مدینه می بود بعید می نمود کارش بدانجا کشد که در شام کشید. شامی که تاریخ نویسان رومی و اسلامی به ما معرفی کرده اند چنان محیط استبداد زده ای بوده است که اگر بجای معاویه هر جاه طلب دیگری در آنجا موقعیتی می یافت در هوای صعود بر فلک سروری، مرتکب جنایاتی بدتر از معاویه می شد. امان از ملت استبداد زده در اختناق پرورده که ذاتا بت پرستند و به حکم جهالت خویش تیشه بر بنیان آزادی و حیثیت خود می زنند و در مداحی و گزافه گوئی چنان دو اسبه می تازند که امر بر خود فرمانروا هم مشتبه می شود و زمزمه سبحان ما اعظم شانی بر لبانش می نشیند. در محیطی چنان، توده عوام چنین می پسندند و معدودی نکته سنجان و آزادگان چاره ای ندارند جز انتخاب یکی از دو سه راه، یا چون ابوذر برآشوبند که : باید برون کشید از این ورطه رخت خویش، یا در بیت الاحزان خویش بخزند و به فتوای ببر ز خلق وز عنقا قیاس کار بگیر عمل نمایند، و یا چون حق طلبان حقیقت گو سر سبز را در کار زبان سرخ کنند و زیر شمشیر جلادان معاویه لبخند تلخ خود را بر چهره بی اعتنای مردم بپاشند، که: من استاده ام تا بسوزم تمام. در محیطهائی چنین، زمین هرگز خالی از بت نیست؛ معاویه برود، یزید می آید.
ظاهرا عبارت اخیر چندر احساسات وطنی دکتر فاروق را قلقلک داده بود که یکباره موضوع صحبت را فراموش کرد و بجای دفاع به فکر حمله افتاد که:
یعنی می فرمائید مملکت خودتان بهشت برین است، یعنی در شبه قاره هند هیچوقت حکومت جبار استبدادی نداشته اید؟
و ممن حیرت زده از حمله نامربوط دکتر، باز به فکر اعتراض افتاده بودم که این چه ربطی به موضوع بحث دارد، اما چندر بار دیگر زحمتم را کم کرد که:
عزیز من! دریغا که مخلص با مقولات روانشناسی آشنائی چندانی ندارم، وگرنه عرض می کردم همین جمله سرکار هم ریشه در آن گذشته های تاریک سرزمینتان دارد، ریشه در آن روزگارانی که امپراطوران و تبلیغاتچیهای امپراطوری با تحریک احساسات دروغین و غرورهای بیجا مردم را به تهلکه می کشاندند و ...
و من که مشتاق ادامه بحث بودم دریغم آمد مساله به مباحث پیچیده روانشناسی کشیده شود، و از معاویه هزار و سیصد ساله به فروید و یونگ معاصر پیله کنیم، با اظهار لحیه ای خود را نخود آش کردم که:
گرچه شام جزو قلمرو امپراطوران روم بوده، اما تا امروز نشنیده ایم که معاویه از مبلغان رومی برای تبلیغات سیاسی خویش استفاده کرده باشد.
غافل از اینکه چندر سر نیش زدن و بهانه جوئی دارد و لبه حمله را بطرف من می گرداند که:
حرف جنابعالی بمراتب نامربوط تر و پرت تر از دفاع آقا بود. لابد انتظار داشته اید که خود هراکلیوس برود بالای منبر و به نفع معاویه تبلیغ کند؟ عجب از عقل شما. اولا به خاطر داشته باشید که در ممالک مفتوحه اسلامی کسانی که دین جدید را می پذیرفتند اسم تازه ای هم انتخاب می کردند، نمونه اش در ایران خودتان، یکباره بهرامها، تیرداد ها، رستم ها، اردشیرها تبدیل می شوند به عبدالله ها، ابومسلم ها، ابو جعفرها، عبیدالله ها و امثال آنها؛ وانگهی منظور من حال و هوای حاکم بر محیط و اجتماع است، فقط در جامعه فاسد امپراطورزده ای مثل شام، خلیفه پیغمبر اسلام، کسی که بر مسند رسول خدا تکیه زده، می تواند برای اثبات برادری زیاد سمیه چنان مجلسی ترتیب دهد و شاهدان بدان دریدگی و بدزبانی چنان شهادتی در حق سمیه خانم بدهند و نه همین آب از آب تکان نخورد که فرزند حرام زاده اش در محراب نماز به امامت ایستد؛ در محیط با استبداد خوگرفته ای چون شام، خلیفه پیغمبر اسلام می تواند دربار سلطنتی بیاراید و بزم رقص و شراب ترتیب دهد و دختر زادگان پیغمبر را به اسارت بیاورد و سر نوه اش را بر نیزه کند و در کوچه و بازار بگرداند و نه تنها فریاد اعتراضی برنخیزد که هلهله زنده باد امیرالمومنین هم به آسمان رسد و زلرله در ملکوت آسمانها بیفکند؛ در چونین محیط خفقان آلودی است که شریح قاضی به اسم اسلام، به اسم قرآن و به اسم پیغمبر اسلام فتوای خون حسین می دهد، و مردمی که طبق عادت، حکم صاحب مسندان را از مقوله وحی منزل می پندارند جنگ با حسین را از واجبات عینی شرعی تلقی می کنند.
دکتر فاروق به اعتراض پرداخت که:
لطفا حساب یزید را با معاویه قاطی نکنید، خود ما سنیها هم عقیده ای به یزید و کارهایش نداریم. حساب معاویه جداست.
و چندر با طعنه جواب داد:
البته باید جدا باشد، بخصوص که یزید بر معاویه شورید و پدر را کشت و خود بجایش نشست.
اکنون نوبت دکتر رسیده بود که جواب نیشهای چندر را با طعنه ای بدهد:
عجب؟ این اطلاعات بکر تاریخی را از کجا آورده اید؟
و در پاسخ چندر که " مگر نه این است؟" به توضیح پردازد که:
البته که نه این است, معاویه در زمان حیات خودش به راه افتاد و از مردم همه قلمرو اسلام یکان یکان برای یزید بیعت گرفت.
چندر با لبخند شیطنت آمیزی قیافه استنکاری گرفت که:
عجب؟ پس خود جناب معاویه برای یزید بیعت گرفت و او را بر تخت خلافت، ببخشید بر تخت سلطنت نشاند؟
و دکتر که تازه متوجه منظور چندر شده بود، خندید که:
به هر حال کارهای یزید را به حساب معاویه منظور نفرمائید، معاویه به عالم اسلام خدمت کرده است، در دوره او اساس امپراطوری اسلامی پایه ریزی شد.
و چندر با لبخند گزنده ای دنباله سخنش را گرفت که:
البته، اساس امپراطوری با همه لوازم و ملحقاتش. لازمه حفظ امپراطوری، و جناب معاویه در عالم اسلام اول کسی است که شغل البته شریف جاسوسی و خبرچینی را باب کرد؛ از لوازم حفظ قدرت ارعاب و اختناق است و معاویه اول کسی است که بساط رعب و وحشت به راه انداخت و هر فریاد اعتراضی را بر لب نیامده در حلقوم خفه کرد، وانگهی این خود سرکار بودید که لحظه ای پیش نامی از سرجون رومی بردید. همان سرجونی که به نظر مبارکتان بانی سیرجان آقا بوده. می دانید این جناب سرجون در دربار معاویه چه سمتی داشته؟ به تصریح ابن اثیر او کاتب و صاحب امر معاویه بوده است، یعنی رئیس رمز و منشی مخصوص، و به تعبیر امروزیها هم وزیر دربار و هم رئیس سازمان اطلاعاتی و جاسوسی او.
و من برآشفتم که:
آقا، در آن عهد و زمانه وجود رئیس اطلاعات و جاسوسی چه معنی می تواند داشته باشد؟
و چشمان چندر بار دیگر پرسشگر و ملامت بار شد که:
لابد انتظار داشته اید این سازمانهای جهنمی مامور اختناق از نوباوه های تمدن معاصر باشد؟ خیر، از روزی که قلدری با زور و تهدید و فریب بر گرده مردم سوار شده است دستگاه جاسوسی هم به وجود آمده. مگر بدون دستگاه جاسوسی و پرونده سازی و بدون شکنجه و کشتار، حکومت استبدادی قابل دوام است؟ قرنها پیش از ظهور اسلام همچو سازمانهائی هم در ایران شما بوده است و هم در روم اجداد بزرگوار آقای دکتر. اما افتخار تاسیس سازمان اطلاعات و جاسوسی در حکومت اسلامی منحصر به جناب معاویه است و ملک طلق ایشان.
دکتر فاروق پرسید:
می خواهید بفرمائید پیغمبر ما و خلفای راشدین همچو سازمانهائی نداشته اند، پس به مدد چه عواملی از کم و کیف سپاه دشمن باخبر می شده اند و برنامه های موفق جنگی را تنظیم می کرده اند؟
و من با این اشاره دکتر در زوایای فراموش افتاده ذهنم به تلاش پرداخته بودم تا نمونه هائی از فعالیتهای اطلاعاتی آن دوره را بخاطر آورم و به تلافی تحقیرهائی که از این هندی پرمدعا دیده ام، اظهار فضلی کنم که، مرد اماننم نداد و رو به دکتر کرد که:
برادر جان! به خاطر داشته باشید که دستگاه اطلاعاتی بر دو گونه است، یکی مامور کشف نقشه های جنگی و تحقیق در میزان قدرت و آرایش سپاه دشمنان خارجی است و حافظ استقلال مملکت در مقابل توطئه دشمنان، که هیچ صاحب شعوری منکر ضرورت همچو سازمانی نمی تواند باشد؛ ارزش فعالیت کسانی که در سپاه خصم به عنوان ستون پنجم خدمت می کنند و گزارش می دهند شاید کمتر از اهمیت جنگجویان و مجاهدان نباشد. اگر بحثی و ایرادی وارد است بر سر نوع خاص این سازمانهاست، تشکیلات مخوف اختناق و شکنجه و ارعابی که کارش سرکوبی آزادگان و منتقدان و اصلاح طلبان داخلی است. مردمی که طبیعتشان بر اثر حرص مال و جاه دگرگون نشده باشد از همچو سازمانهائی نفرت دارند و ماموران چونین تشکیلاتی را عمله ظلم می دانند. اما مردم شام، مردمی که عمری را در حکومت فاسد و استبدادی رومیان گذرانده اند چنین نیستند. این تیره بختان جهالت پرورد نه تنها دستگاه " برید" معاویه را تحمل می کنند، که برای عضویت در آن سر و دست هم می شکنند. راستش را بخواهید به عقیده من این جاسوسان و خبرچینان امپراطوری رومند که برای حفظ رونق کارشان و تثبیت موقعیت اجتماعیشان، ضرورت دستگاه جاسوسی و شکنجه و اختناق را به معاویه می فهمانند. به نظر من تاسیس سازمانی بدان گستردگی و جاسوسانی بدان وقاحت ایضا از برکات محیط شام است، از امتیازات قلمرو امپراطوری است. همین معاویه اگر در مکه یا مدینه حکومت می کرد بندرت می توانست ده نفر جاسوس به خدمت گیرد.
و من حیرت زده از لجاجی که رفیق هندویمان با شام و شامیان دارد؛ برآشفتم که:
شما هم که برای اثبات مدعایتان متوسل به همه چیز می شوید. چه فرقی بین شام و مدینه است، همه جا خوب و بد دارد.
و چندر سری تکان داد که:
البته، خوب و بد در همه جا هست، منتها نسبتها متفاوت است. محیط استبداد زده و جامعه فاسد علاماتی دارد، مشخصاتی دارد، یکی از بارزترین نشانه هایش اینکه خلایق دربند کیفیتها نیستند، در شوق رسیدن به هدف، وسواسی برای انتخاب وسیله به کار نمی برند. نگاهی به مبارزات اجتماعی در همین کشورهای دوروبرتان بیندازید و ببینید رقیبهای سیاسی چه داغهای سیاهی بر جبین یکدیگر می نهند و چه نسبتهائی به هم می دهند؛ از دزد و ملوط و زنباره و حرامزاده گرفته تا عامل اجنبی و قاتل و جنایتکار، در همچو محیطهائی مرد سیاسی نه در بند مفهوم کلمات است و نه شوق ریاست برایش مجالی باقی گذاشته است تا لحظه ای با خویشتن خویش خلوت کند و به محاکمه خود پردازد. آنچه برای او مطرح است یا کسب مقام است یا حفظ مقام، به هر صورت و از هر طریقی که باشد فرقی نمی کند. آحاد رعیت هم بر کیش پیشوایان و رهبران خویشند. در اجتماعات نسبته سالم، مزد کارهای مکروه بسیار گرانتر از مشاغل معمولی است؛ مثلا اگر کسی بتواند با عملگی روزی ده روپیه به دست آرد، در جامعه سالم محال است با درآمدی معادل بیست روپیه تن به قوادی بسپارد، در همچو دیاری محال است فلان استاد دانشگاه یا قاضی دادگستری شغل شریف و افتخارانگیز خود را رها کند و با حقوقی دوبرابر آن تن به جاسوسی و خبرچینی بسپارد. در هر کشوری که دیدید مزد خبرچینها و شکنجه گران و جلادها چیزی در حد حقوق مشاغل محترم معمولی است، یقین داشته باشید که سطح اخلاق و وجدان در آن مملکت خیلی فروافتاده است. در سرزمین همین دوست ایرانیمان دو سه قرنی پیش از این موجودهائی بوده اند که شغل شریفشان خوردن آدمها بوده است، در دربار شاه صف می کشیده اند و منتظر اشاره قبله عالم بوده اند تا در یک لحظه آدمیزاده سالم سرپائی را تکه تکه کنند و بخورند. حدس می زنید این جماعت البته محترم و البته خوش سلیقه در ازای این خدمت مطبوع و شرافتمندانه چه مواجب و چه دم و دستگاهی داشته اند؟ من یقین دارم بدین سیه روزگاران در مجموع مواجبی بیش از دیگر عمله دربار داده نمی شده است؛ به عبارتی دیگر اینان می توانسته اند با قبول شغل پیشخدمتی، قراولی، مهتری، و امثال اینها صاحب همان درآ»دی باشند که با خوردن اعضا و امعا و احشای آدمیان نصیبشان می شده است. در افسانه های واقعی تر از تاریخ می خوانید که فلان زندانبان و دوستاقبان با چه قساوتی اسیران غالبا بی گناه را زیر داغ و درفش می برده است، شاید تصور کنید که این عمله عذاب به تلافی منظره های نادلنشینی که روزانه می دیده اند و کابوسهای وحشت انگیزی که شبانه خواب راحتشان را آشفته می داشته است دستمزدی معادل مواجب فلان وزیر یا فلان سپهدار می گرفته اند. خیر، خاطرتان جمع باشد که درآمدشان از باغبان کاخ سلطنتی بیشتر نبوده است.
{ حرفهای چندر هندو را چنانکه رسم امانت بود نقل کردم، اما شخصا با او موافق نیستم. به نظر بنده این جماعت البته محترم شکنجه گران و جلادان و آدمخواران چشمی به مواجب و مقرری نداشته اند. اینان از جنبه دیگر کارشان لذت می برده اند و آن حرمت آمیخته با وحشتی است که دور و بریها نثارشان می کرده اند. خان و وزیر و مستوفی می دانسته اند که ممکن است روزی مورد غضب قبله عالم واقع شوند و سر و کارشان با دندانهای تیز و اشتهای صاف حضرات خام خواران دربار بیفتد، بناچار از ترس آن روز حریم حرمت این بزرگواران را پاس می داشته اند تا اگر خدای ناخواسته چنان وضعی پیش آمد جناب میرغضب هنگام اجرای حکم زجرکششان نکند و آقای چیگین ، یعنی خامخوار، هنگام جویدن گوش و دماغشان فلفل نمکی هم بر آن مزید فرماید.
به نظر بنده در دستگاه جباران و خدایان وحشت و اختناق قابل ترحم تر از جماعت آدمخواران و شکنجه گران هم بوده اند کسانی که نه نصیب چندانی از ریخت و پاشهای حکومت داشته اند و نه حرمت برخاسته از وحشتی در چشم رجال حکومت و نه محبوبیتی در میان عامه مردم؛ به قول آن شاعر نه دین و نه دنیا و نه امید بهشت. می پرسید کیانند این جماعت خسرالدنیا و الاخره؟ اگر حمل بر تعصب صنفی نفرمائید همکاران و به تعبیری روشن تر همقلمان بنده. جماعت واقعا نفرین شده دون همتی که به عنوان شاعر و مورخ و نویسنده – و به قول امروزیها تئوریسین –در مدح آن جباران و توجیه جنایات این آدمخواران قریحخ و ذوق و آبروی خود را مایه گذاشتند؛ برای لقمه نانی و بطری شرابی و بست نشاه بخشی که تحصیلش از هزاران طریق دیگر میسر بود، و از آن جمله معلمی و فعلگی وحتی قوادی. اگر فرقه ای در جمع عمله ستم قابل ترحم باشد این سیه روزگاران اند که فی المثل در وصف جبار خونخواری چون شاه اسماعیل، مردی که با یک حرکت دستش هزاران سر بی گناه چون برگ خزان زده بر خاک می ریزد، فرمانروای بی رحمی که قزلباشان قساوت پیشه اش به عنوان غازیان اسلام" از گرد راه در شهر طبس رفته قتل عام نمودند، قریب به هفت هشت هزار کس از مردم طبس در آن قتل عام کشته شدند و به واسطه این قتل عام آتش غضب آن خسرو عالی مقام اطفا یافته به همان اکتفا کرده متعرض بلاد خراسان نگشتند"، آری در وصف چونین شهسوار تاجداری می نویسند " چون خاقان سکندرشان مظهری بود از آثار دودمان مرتضوی و به مودای حقیقت انتمای لکل اناس دوله و دولتنا فی آخر الزمان، در اندک زمانی اجرای مذهب حق نموده، رفع بدع فرمودند و مترصد آن می بودند که تمامی ریع مسکون را تسخیر نموده در جمیع اقطار مذهب ائمه اطهار را انتشار دهند."( خلاصه التواریخ صفحه صد و پنجاه وچهار). بله، به خاطر داشته باشید که این صاحب دولت آخر الزمان و این خلیفه الرحمت که به روایت مولف " عالم آرای صفوی" ( صفحه چهل و هفت) ماموریت مستقیم از لفظ مبارک صاحب الزمان گرفته است که " ای اسماعیل، حال وقت آن شد که خروج کنی"، همان بزرگواری است که بر اثر افراط در شرابخواری کبدش داغون می شود و در سی و هفت سالگی می میرد.
آری، صنف قابل ترحم این جماعتند که فی المثل با اینکه ماجرای جانگداز مرگ امیرکبیر نفس در سینه صافی دلان ایران شکسته است، قلم منحوسشان را برمی دارند و در روزنامه رسمی مملکت می نویسند:
" کسانی که با میرزا تقی خان حساب و معامله داشتند بجهت تفریغ حساب خودشان به اجازه و نوشته مرخصی اولیای دولت علیه روانه فین شده بودند، از قراری که آن آدمها مذکور داشتند و خود میرزا تقی خان هم کاغذ به خط خودش نوشته بود. این روزها بشدت ناخوش است. غلامی از غلامان عالیجاه جلیل خان یوزباشی هم که شب یکشنبده نوزدهم این ماه از فین وارد دارالخلافه شد مذکور داشت که: احوال خوشی ندارد، صورت و پایش تا زانو ورم کرده است. موافق این اخبار چنان معلوم می شود که خیلی ناخوش باشد، و می گویند از زیادی جبن و احتیاطی که دارد قبول مداوا هم نمی کند و هیچ طبیبی را بر خود راه نمی دهد" ( روزنامه وقایع اتفاقیه شماره پنجاه تاریخ بیست و سه ربیع الاول هزار و دویست شصت و هشت – نقل از کتاب امیر کبیر و ایران، آدمیت).
اما در مورد سلسله جلیله چیگین ها – یعنی خام خواران، یعنی آدمخواران – چون در مقدمه کتاب " وقایع اتفاقیه" اشارتی به نام نامیشان کرده بودم، و مساله در نظر بسیاری از خوانندگان عجیب می نمود، بی مناسبت ندیدم شرح خدماتشان را در دربار فلک مدار " کلب آستان علی، عباس" از زبان قلم مرحوم نصرالله فلسفی در اینجا نقل کنم:
" شاه عباس یک دسته جلاد نیز داشته است بنام چیگین، یا گوشت خام خور، کار ایشان آن بود که مقصران را به فرمان شاه زنده می خوردند. این مجازات وحشیانه نفرت انگیز ظاهرا از دوره مغول و تیمور به یادگار مانده و بواسطه شاه اسماعیل اول. سر سلسله پادشاهان صفوی، به شاه عباس رسیده بود."
خوب، برای اینکه در صحت نسب شاه عباس کبیر شک نکنید و بدانید که این پسر نامور نشانه ها از جد و پدر دارد، این دو تکه را هم از حاشیه همان کتاب مرحوم فلسفی بخوانید:
"زنده کباب کردن، گوشت دشمن را خوردن، دو درخت را به زور چند تن مانند فنر به هم پیوستن و دست و پای آدمی را به آن درختها بسته رها کردن، زنده پوست کندن، در دیگ جوشانیدن، مقصر را از جای بلند سرازیر آویختن و بر گردنش سنگی عظیم بستن، همه از کارهای شاه اسماعیل اول است. این پادشاه در جنگها و قتل عامهائی که به عنوان ترویج مذهب شیعه کرد، نزدیک دویست و پنجاه هزار نفر را کشت. ( تاریخ انفلاب اسلام، نسخه خطی کتابخانه ملی تهران، صفحه پانصد و نود و نه).}

من که حیرت زده حدسیات چندر بودم پرسیدم:
از کجا بدین واقعیتها رسیده اید؟ اگر درآمدی بمراتب بیشتر نداشته اند چرا نرفته اند بجای شکنجه گری شغل باغبانی انتخاب کنند تا بجای بدنهای سوخته و زخمهای به عفونت نشسته منظره گل و سنبل بینند و کلی کیف کنند؟
و چندر خندید که:
بذت این تیره روزان در نفس شکنجه و کشتار و زجر خلایق است. همین ها هستند که اگر به پیشوائی و پادشاهی رسند آتش جنگ را شعله ور می سازند، و اگر روزگار سفله پرور به کامشان نشد و به ریاست نرسیدند به سراغ مشاغلی از قبیل جلادی و شکنجه گری و جاسوسی می روند، و اگر این مشاغل البته افتخارآمیز هم نصیبشان نشد عطش آزار و خون را با زجر و کشتن سگ و گربه و امثال اینها فرو می نشانند.
و سپس به سکوتی خلسه وار فرو رفت و لحظه ای بعد آهی کشید و در حالی که گفتی از وجود و حضور ما دو نفر غافل و فارغ است، چشمانش را بست و با آهنگ سوزناک هندی شروع به خواندن این شعر فارسی کرد که:
آدمیزاده طرفه موجودی است...
اما دکتر فاروق که هنوز مساله تاسیس سازمان جاسوسی از طرف معاویه برایش معمائی بود، چرت پیر هندو را پاره کرد:
بفرض اینکه فلان مورخ همچو مطلبی را نقل کرده باشد- که البته بنده باور ندارم و بعید می دانم و فعلا هم دسترسی بدان ماخذ نیست – عقل هم نعمتی خداداد است که از ما می پرسد معاویه چه نیازی به تاسیس سازمان جاسوسی داشته است؟
و چندر سینه جلو داد که:
هزار و یک نیاز. اگر معاویه مثل خلفای راشدین حکومت می کرد، نیازی به سازمان جاسوسی و شکنجه نمی داشت، اگر او هم مثل خلفای قبل از خویش لباس کرباسین می پوشید و لیف خرمائی دور کمرش می بست و نعلینی از پوسته نخل پیش پاهای سوخته ترک خورده اش می انداخت و بی نگهبان و محافظ و پاسدار در کوچه و بازار مدینه می گشت و بی حاجب و دربان با خلایق حشر و نشر می ورزید و روی سکوی دکه فلان خرمافروش می نشست و سخنان مردم را می شنید و خشن ترین و تلخ ترین سخنان معترضان و منتقدان را تحمل می کرد، البته که نیازی به تاسیس دستگاه جاسوسی نداشت.
اکنون نوبت آن رسیده بود که من با تذکار نکته ای که از تاریخ فخری به خاطرم مانده بود، هم چندر بلفضول را دمغ کرده باشم و هم دفاعی از معاویه، حرفش را بریدم که:
معاویه هم با مردم چنین برخوردهائی داشته است. مگر شما داستان مرد انصاری را نخوانده و نشنیده اید.
و مغرور از شکست و حیرت حریف که " کدام داستان و کدام انصاری؟" معلوماتم را به رخش کشیدم که:
همان مردی که معاویه برایش پانصد دینار فرستاده بود، و مرد چون حق خود را از بیت المال بیش ار این می دانست، کیسه پول را به دست فرزندش داد و مامورش کرد که نزد معاویه برود و با نهایت خشونت آن را به صورت خلیفه بزند و برگردد. جوانک رفت، اما ادب ذاتی و هیبت مجلس خلافت از اجرای دقیق فرمان پدر بازش داشت و بدین اکتفا کرد که کیسه پول را در جلو معاویه بگذارد و در پاسخ معاویه که " پسر جان! پدرت به تو چه فرمان داده است؟"، شرمنده و عذرخواهانه دستور پدر را نقل کند، و در اوج وحشت خویش و حیرت حاضران، از لبان پر عطوفت خلیفه این سخن را بشنود که " پسر جان، دستور پدرت را اجرا کن، اما با عموی پیر خود مدارا کن و ضربه را ملایم تر بنواز"؛ عطوفت اسلامی از این بالاتر؟
اما چندر پیر، که ظاهرا کارش به لجاجت کشیده بود، امانم نداد که:
این حرکت را در اصطلاح مودبانه اش می گویند بازی سیاسی و به زبان عوام می شود مردم فریبی و شیادی. امان از سالوس ریاکاری که رگ خواب عوام را در پنجه هوش جهنمی خود دارد و می داند چگونه باید مرید تراشید و چگونه باید مردم را خر کرد. اینجا، در بار عام قصر سلطنتی و در حضور ده ها و شاید صدها ملازمان چشم بر حکم و گوش بر فرمان، نقشی بدین مهارت بازی می کند تا عمال تبلیغاتش آن را در بوقها کنند و بر منبرها بگویند " ایها الناس، چه نشسته اید که نعمت خدا بر شما تمام شده است و خلیفه ای سایه عطوفت بر فرقتان افکنده است که در حسن خلق و مدارا و مردمی نمونه است و یادآور رسول خدا"؛ و از طرفی دیگر سعیدبن عاس را به عراق می فرستد تا بر سر منبر به خلایق اخطار کند که " سراسر عراق مزرعه ما قریشیان است هر چه بخواهیم می گیریم و هر چه بخواهیم وا می گذاریم". از طرفی با متنفذان و مفت خواران چونین ملایمتی دارد و از طرفی زیادبن ابیه را با این فرمان که " به هر کس سوء ظنی بردی، امانش مده"، به حکومت مدینه می فرستد تا مردمی که از ظلم و خشونت و خونریزی او داستانها شنیده اند به قبر پیغمبر اسلام پناه برند و فریاد شیون به آسمان رسانند. از طرفی بدین رندی و شاید هم با تمهیدی تبلیغاتی چنین صفحه سازی می کند و از طرفی به دژخیم خویش بدین صراحت فرمان می دهد که " بر زن و بچه هایشان هم رحم مکن"؛ و مامور البته معذور هم چنان می کند، حتی با دست خودش سر دو فرزند خردسال عبیدالله عباس والی یمن را مثل دسته گل می برد و سقف خانه را بر فرق زنی که بدین دو کودک پناه داده، قرو می کوبد، تا از ثواب اجرای فرمان ولی امر مسلمین، خلیفه ای که پاسدار اسلام عزیز است و رابطه مستقیمی با الله دارد، محروم نماند. چه غم گر فلان پیرزنی که شاهد این جنایات است فریاد برآورد " حکومتی که با کشتن پیران و کودکان برپا گردد شوم است"؛ ماموران غلاظ و شداد شکنجه حاضرند و صدای پیرزن را در گلویش خفه می کنند.
من که دیگر تاب تندرویهای چندر را نداشتم، در سخنش دویدم که:
عزیز من! لازمه ادامه حکومت همین است. اگر قرار باشد هر معترض و مخالفی را آزاد بگذارند تا هر یاوه ای می خواهد بگوید و هر غلطی می خواهد بکند که دیگر نه حکومتی می تواند وجود داشته باشد و نه نظمی و نه قانونی.
و چندر به تمسخر لبخندی زد که:
البته لازمه حکومت همین است، منتها حکومت فاسد استبدادی، حکومت جباری که به زور پول و شمشیر و فریب خود را بر مردم تحمیل کرده است، حکومت فاسدی که می خواهد به هر اسم و عنوانی ادامه یابد. ورنه پیش از او هم چهار خلیفه دیگر حکومت کرده بودند بی آنکه نیازی بدین کشتارها و شکنجه ها و سرکوبیها داشته باشند.
گفتم:
به فرض آنکه در مواردی هم کشتاری صورت گرفته باشد، دیگر سرکوبی و شکنجه اش کجا بوده؟
چندر حرکتی افقی به ریش انبوهش داد که:
گیرم حوصله مراجعه به متون کهن را ندارید، این تاریخ تمدن جرجی زیدان که هم متن عربیش فراوان است و هم از قراری که شنیده ام به فارسی ترجمه شده است، چرا بدان نگاهی نمی اندازید تا بدانید معاویه اولین خلیفه ای است که در عالم اسلام افتخار تاسیس زندان نصیبش گشته، همان زندانی که بسرعت توسعه یافت و چند سالی بعد از مرگ معاویه در عهد عبدالملک تعداد ساکنانش به حدی رسید که یکجا صد و بیست هزار نفر زندانی را سر بریدند و آب از آب تکان نخورد، ابتکار پر برکتی که چند سال بعد از معاویه، یکی از والیان و استانداران همین سلسله اموی در روز مرگش یک قلم پنجاه هزار مرد و سی هزار زن در محبس داشت. به همین کتاب نگاهی بیندازید تا بخوانید که عمال معاویه چون می دانستند اگر جلو مردم را باز بگذارند شورش برپا می شود، به سختگیری و شکنجه پرداختند و هر که را می گرفتند بی هیچ محاکمه ای به تیغ بیدریغ می سپردند. بخوانید تا بدانید عمال معاویه از قبیل عمروعاص و مغیره بن شعبه و عبیدالله زیاد و زیادبن ابیه و یسربن ارطاط و سعید بن عاس چه دماری از روزگار مسلمانان برآوردند، آنهم به اسم اسلام و به بهانه اجرای احکام اسلامی، ضرورتی ندارد به مروج الذهب مراجعه کنید تا بدانید همین آقای زیاد، همین برادر البته حلال زاده جناب معاویه چگونه خلایق را در میدان جلو قصرش گرد آورد و به دژخیمانش فرمان داد که هر کس از لعن علی تحاشی کرد بلافاصله گردنش را بزنید؛ نیازی به متون کهن نیست، در همین تاریخ تمدن بخوانید که چگونه عمال و ماموران بنی امیه مخالفان خود را پیش از کشتن زجر می دادند و به عبارت بهتر زجرکش می کردند، نی را می بریدند و تراشه های آن را در تن متهمان فرومی کردند و سپس سرکه و نمک بر روی زخمها می ریختند.
دکتر فاروق که چون من از تعنتهای چندر نامسلمان به جوش آمده بود و غیرت مسلمانی از حالت دفاعی به تهاجمش واداشته، خروشید که:
با این شرح وحشتناکی که سرکار از اوضاع می دهید ظاهرا مردم شام گاو و گوسفند بوده اند نه آدمیزاد که این همه فجایع را ببینند و مثل بره سر تسلیم در پیش داشته باشند. این محال عقل است، اگر ظلم ماموران خلیفه بدین مرحله رسیده بود حتما مردم تکانی می خوردند و قیامی می کردند، همچنان که در مقابل عثمان کردند، مردمی که به بهانه واهی خویشاوند نوازی به جان عثمان افتادند و آ« فاجعه تاریخی را به وجود آوردند، مگر مرده بودند که این حرکات را ببینند و دم نزنند؟
اما چندر که چانه اش گرم شده بود، با خشونتی بی ادبانه کلامش را قطع کرد که:
کدام مردم؟ عثمان در کوفه بود و معاویه در شام. مردمی که بر عثمان شوریدند عربهای آزاده بیابانگردی بودند که شعارشان النار خیر من رکوب العار بود، نه میراث خوارگان امپراطوری جبار روم. نفرین خدا بر جباریت و استبداد باد که شخصیت و حیثیت بشری را از رعایایش می گیرد و به جایش پفیوزی و چاپلوسی و قدرت پرستی و حرص پول می نشاند. شاهد مدعایم جهان حی حاضر خودمان. سری به روستاهای عقب مانده هند بزنید و راه بر یکی از همین زنان فقیر هندو بگیرید و دسته ای اسکناس به رخش بکشید و او را دعوت به فحشا کنید، تا با چنگ و دندان دمار از روزگارتان برآرد و با سنگ و کلوخ دهانتان را درهم کوبد. اما همین عمل و شنیع تر از این را در ناف امریکای متمدن بکنید تا ببینید دلار چه معجزاتی دارد. متاسفانه خاصیت شهر نشینی و تمدن چنین است. انسان شهری و به تعبیر رایج روزگارمان متمدن، پول را جوهره همه فضایل می داند و حیثیت و شرف و ناموسش را در مقابل آن به هیچ می گیرد. اما بدوی بیابانگرد مغرور و به تعبیر شما وحشی، با همه نیازهائی که دارد قدر پول را نمی داند. عربهای مکه و مدینه عشق و شوقشان به سکه های طلا و نقره هرگز قابل مقایسه با شور و ولع شامیها نبود و نمی توانست باشد. اینان با چند دانه خرما و جرعه ای شیر شتر کیف دنیا را می کردند و شامیها هزار و یک نیاز خانمان سوز تقوی گداز داشتند، مزه تنعم و تجمل را چشیده بودند و معجزه پول را در فراهم آوردن موجبات تنعم و رفاه به چشم خود دیده بودند. در محیطی چونین با پول همه کاری می توان کرد، بخصوص که پول بادآورده ای در اختیار خلیفه باشد. آخر با هجوم لشکر اسلام همه اشراف و سرمایه داران عمده شام ملک و مال را رها کرده اند و به مرکز امپراطوری پناهنده شده اند. باغهای سرسبز، کاخهای پرتجمل، نفایس گران قیمت، زمینهای حاصلخیز، همه و همه در شمار غنایم ضمیمه بیت المال شده است و بیت المال هم که قبلا متعلق به " ناس" یعنی توده مردم بود، به ابتکار معاویه به الله تعلق یافته است وبی هیچ ضابطه و حساب و کتابی در اختیار نماینده منحصر به فرد الله قرار گرفته. مشاوران کارکشته و قدرت پرستی هم چون سر جون رومی و همپالکیهایش به خدمت دربار خلافت درآمده اند و با خصوصیات روحی هم شهریان خویش آشنایند. بساطی از این آراسته تر و موجباتی از این فراهم تر کجاست؟ بیت المال لبریز از سیم و زر برای همین است که سخنوران و زبان آوران و به عبارتی جامعتر تبلیغاتچیان را به خدمت گیری و چنان تبلیغاتی علیه علی و فرزندانش راه بیندازی و چنان به شستشوی مغزهای نداشته خلق الله بپردازی که چون از " صاحب نظری" بپرسند: این ابوتراب کیست که امام او را بر منبر لعن می کند؟ و در جوابت سری بجنباند که " گویا یکی از دزدان ایام فتنه بوده است". کار شستشوی مغزی را به مرحله ای برسانی که جناب نورچشمی روزی که فرزندان فاطمه زهرا دختر پیغمبر اسلام را در خرابه های شام جای می دهد، مسلمانان جاهل صافی عقیده گرد خزابه را بگیرند و با پرتاب سنگ و نفرین و ناسزا " خارجیان و مرتدان" را پاداش دهند؛ و در عین حال با اشاره تعزیه گردانان امپراطوری روم که به استخدامت درآمده اند برای تحریک احساسات عوام از ظریف ترین دقایق فن روانشناسی استفاده کنی و پیراهنی به خون آلوده و دستی بریده را بر منبر بیاوری که: ایها الناس این پیراهن خونین عثمان است و آن انشگتان بریده نایله زن عثمان که ماجراجویان و مرتدان به اغوای علی بن ابی طالب بر او شوریدند و کشتندش، ایها الناس اگر رضای رسول می خواهید به خون خواهی عثمان با علی بجنگید، اگر کشتیدش ثواب دنیا و آخرت نصیبتان خواهد شد و اگر کشته شدید مستقیما به ریاض رضوان می خرامید و حور و غلمان استقبالتان می کنند، چه معطلید؟ تجارتی از این برکت خیزتر؟
چشمان دکتر فاروق که از شدت غضب به خون نشسته بود، متوجه چندر شد که:
این شایعات ساخته رافضیان است، فرقه ماجراجوئی که از نخستین روز منافقانه اسلام آوردند و به محو اسلام کمر کین بستند، معاویه جرمش این بوده که به خلاف دیگران اهل تنگ نظری و ممسکی نبوده است، مال خدا را به خلق خدا می بخشیده و بیدریغ می بخشیده، همین سخاوت ذاتی و بذل و بخششهای بلند نظرانه، مایه بخش این بهتانها شده است.
و چندر سری جنبانید که:
البته غلط می کند کسی که منکر بذل و بخششهای آن عالی جناب باشد. حضرتشان کان کرم بوده اند و اهل بخشش، منتها بخششهای حساب شده آنهم به جماعتی از خصیصین و فدائیان حضرتشان، و آنهم به قیمت مصادره اموال مردم و بستن مالیاتهای سنگین بر رعیت بی نوائی که آواز دهل از دور شنیده و از هول حلیم در دیگ افتاده اند و کار و زراعت برکت خیز خود را در روستا رها کرده و به آوازه غنایم بخشی خلیفه به شهر روی آورده اند، و سرانجام حیرت زده و سرگردان، چاره ای جز این ندیده اند که به سپاهی گری روی آرند و به صورت سیلی چندین هزار نفری به صفین و نهروان سرازیر شوند، تا علی بن ابی طالب را که " نماز نمی کند" و یازانش را از نماز خواندن برحذر داشته، بکشند و کلید بهشت را به دست آرند. بله، معاویه بذل و بخشش می کند، منتها به سرمایه داران و اشرافی که نبض عوام را در دست دارند و به جماعت هرزه بیکاره ای که برای بگیر و ببندهایش به خدماتشان گرفته است. برای این دسته همه چیز فراهم و فراوان و ارزان است. اینان نور چشمیهای حکومتند، اراذل و اوباشی هستند که حلقومهایشان را برای زنده باد و مرده باد گفتن صاف کرده اند و اشتهایشان را برای بلعیدن دسترنج دیگران تیز. آنهم چنان اشتهای سیری ناپذیری که در همان چند سال اول کلک اموال مصادره ای را می کنند و اسب و شترهای به غنیمت گرفته را می خورند و معاویه و کارگزارانش را به تکاپوی مالیات بیشتری می اندازند و حضرت خلیفه را مجبور می کنند با قواننین من درآوردی مالیاتی رمق مردم را بکشد؛ و گناهی هم ندارد. مخارج دربار فکل اقتدارش سر به آسمان زده است و کفاف کی دهد این باده ها به مستی سیه مستان بساط بلعت. خلیفه ناچار می شود به عمروعاص عاملش در مصر بنویسد که " یک قیراط بر مالیات قبطی های مصر بیفزای"، و به زیاد سمیه سفارش کند که:" تا می توانی زر و سیم بفرست، مامورین برای تهیه زر و سیم همه قسم آزادی عمل دارند"و والی سمرقند را توبیخ کند که " چرا گذاشتی مردم مسلمان شوند و از دادن جزیه وارهند؟ ؛ خیر؛ اسلام اینان قلابی است، جزیه را بگیر و بفرست". و چون زکات اسلامی کفاف مخارج سنگینش را نمی دهد، کار اخذ بناحق را به جائی برساند که مردم ملک و مزرعه خود را رها کنند و به گدائی روانه شهرها شوند. و سرانجام چون دیگر بهانه ای و سوراخی برای تامین درآمد بیشتر به عقلش نرسد بابت اقامه مراسم عید نوروز از ایرانیان مالیات طلب کند، آنهم به مبلغ ناقابل ده میلیون درهم. و عاقبه الامر چون همه این درآمدها کفاف فدائیان و دم و دستگاه پر طول و عرضش را ندهد، به فکر صرفه جوئی افتد؛ آنهم چه فکر بکری؟ دستور دهد مقرری کسانی را قطع کنند که احتمالا با بنی امیه مخالفند و ، به عبارتی عوامانه تر، بجای مدح و چاپلوسی، سکوت پیشه کرده اند و در ثنای معاویه و لعن علی مثل فدائیان جیره خوار بساط اموی سینه چاک نمی دهند و گلو پاره نمی کنند.

دکتر فاروق که تا این لحظه خامشانه نگران جوش و خروش چندر بود به سخن آمد که:
آقا، این دیگر کمال بی انصافی است، مگر همین معاویه همه ساله هزاران دینار مقرری حسن بن علی را نمی پرداخت، همان حسنی که حاضر نشد با یزید بیعت کند و اگر چه سکوت پیشه کرده بود همه می دانستند چه نفرتی از معاویه و حکومتش دارد.
با شنیدن این عبارت، چندر آهی کشید و به دنبال مکث مختصری یکباره منفجر شد که:
راستش را بخواهید من به عنوان هندوئی که مختصری با تاریخ اسلام و بخصوص با تاریخ صدر اسلام آشنایم نسبت به چند نفری از پیشوایان اسلام حرمتی در اعماق دلم احساس می کنم، حرمتی آمیخته با همدردی. کدام منصفی است که با زندگی پرهیزگارانه علی، با صراحت و صداقت این مرد بزرگ روزگار، آشنا باشد و به او حرمت نگذارد. کدامین آدمیزاده حق جوی حقیقت پسندی است که در مقابل آزادگی به خون کشیده حسین بن علی و صحنه پرشکوه روز عاشورا گردن احترام خم نکند، و با غم این بزرگواران شریک نباشد. اما اگر نظر بنده هندوی نامتعصب را بخواهید عرض می کنم رنجی که حسن بن علی کشید تحملش بمراتب سخت تر بود از ضربه ای که پسر ملجم بر فرق علی فرو آورد. بنظر من زخمهای طاقت شکنی که روح بلند حسن در طول زندگی سراسر اندوهش تحمل کرد بمراتب کاری تر از ضربه ها و حربه هائی بود که در میدان کربلا بر تن برادرش حسین فرود آمد، و حتی آن زهر کشنده ای که به اشاره معاویه اسما همسر حسن به خورد شوهرش داد تلخی و عذابش بمراتب کمتر از زهرهای ملامت و شماتتی بود که معاویه و مبلغان خودفروخته اش هر روز و ساعت در کام این ابوالمصائب روزگار چکاندند. جناب اجل عالی و این دوست ایرانی شیعه مذهبمان چون هرگز طعم حکومتی از نوع حکومت معاویه را نچشیده اید چه می دانید بر حسن بن علی چه گذشته است. چه رنجی از این سنگین تر که مردی به بزرگواری حسن را در پای منبری بنشانند که بر عرشه اش خطیب خودفروخته شیادی داد فصاحت و به تعبیر من داد وقاحت می دهد و هزار و یک تهمت بر دامان پاک پدر همین حسن را در پای منبری بنشانند که بر عرشه اش خطیب خود فروخته شیادی داد فصاحت و به تعبیر من داد وقاحت می دهد و هزار و یک تهمت بر دامان پاک پدر همین حسن می چسباند و مردم ابله با هلهله " الله، الله" تاییدش می کنند. یکی از هم وطنان این دوست ایرانیمان عبارت عجیبی دارد، عبارتی که معرف روزگار خفقان و وقاحت استبداد است، قصه پارسائی را حکایت می کند که در یخ بندان زمستان گذارش به روستائی افتاد و سگهای ده دوره اش کردند و درویش بیچاره چون خم شد تا از ازمین سنگی بردارد و دفاعی کند، متوجه شد که سنگهای یخ زده به زمین چسبیده اند و جدا نمی شوند؛ در اوج بی پناهی و نومیدی نالید که " چه سفله مردمانند، سنگ را بسته و سگ را گشاده اند". شما شیعه ها و سنی ها هرجور می خواهید فکر کنید، اما در نظر من حال حسن در عهد شیادیهای لبریز از وقاحت سران بنی امیه و مصایبی که حسن تحمل کرده یک قلم از رنجهای همه امامان شیعه سنگین تر است...

شنیدن این عبارت در اطاق گرم هتل کشمیر ناگهان مرا در کانال زمان به اعماق چهل سال پیش پرتاب کرد و در یک چشم بهم زدن از ولایت کوهستانی و برف پوش سری نگر به پهندشت کویری سیرجان کشید و به یاد آوردم که چنین عبارتی را هم جائی دیگر و از دهانی دیگر شنیده ام:
خدای تبارک و تعالی رحمت کند همه اموات شما را و آسید مصطفای نازنین ما را. سید نازنین علاقه عجیبی داشت به خواندن روضه امام حسن مجتبی، بحدی که از هر ده مجلس دست کم هشت منبرش را اختصاص می داد به شرح مصائبی که بر امام دوم شیعیان رفته است. سید بزرگوار در بند ایام و لیالی هم نبود، برایش بیست و هشتم صفر با دهم محرم و نوزدهم رمضان فرقی نداشت. حتی در منبر روز عاشورا هم با گریز کوتاهی که به صحرای کربلا می زد، زمینه اصلی سخنش مربوط به کوفه بود و طشت طلا و جگر لخته لخته امام مجتبی. این دلبستگی و اصرار سید در عوالم پر چون و چرای کودکی برای من معمائی شده بود که چرا مرد از واقعه سراسر هیجان مسجد کوفه و شقاوت گربه خیز ابن ملجم بسادگی می گذرد، و از صحنه رقت بار روز عاشورا و قساوت لشکریان یزید و بی یار و یاوری حضرت ابی عبدالله صرف نظر می کند، و حتی سرگذشت شهادت مظلومانه " دوطفلان" مسلم را به دست فراموشی می سپارد و به مناسبت و بی مناسبت در هر منبر و مجلسی مستمعان را متوجه ریای معاویه و مظلومیت امام حسن می کند.
این معما شاید از سالهای هفتم و هشنم زندگی در ذهنم پیدا شده بود، و بارها تصمیم گرفته بودم علتش را از خود آن بزرگوار جویا شوم؛ اما ابروان پرپشت و چشمان غضبناک و چینهای عمودی بر جبین نشسته سید از سوال منصرفم کرده بود که مبادا با نهیبی عبارت ناتمام را بر لبانم بخشکاند که " بچه! ترا چه به این فضولیها".
خدا می داند ده سال تمام با این سئوال بر لب نشسته چه روزگار تلخی گذراندم، تا روزی که قدم از دایره " بچگی" برداشتم و در عرصه " آموزگاری" گذاشتم و با یک عدد دیپلم دانشسرا و یک خروار خودبینی و ادعا دبیر فرهنگ ولایتمان شدم و با دریافت نخستین حقوق دولتی احساس شخصیتی کردم و به پشتگرمی " استقلال مادی" بر ترس ناشی از ضعف خویش غالب آمدم، و روزی که جناب سید بیل بر دوش و چین بر پیشانی در قفای دو راس الاغ سرشناس و بلند آوازه اش وارد کوچه ما شد تا بارهای خاک رس را پشت دیوار خانه خالی کند، با سلام گرم و گیرائی راهش را بستم و پیش از آنکه کرایه الاغهایش را بپردازم از او دعوت کردم تا با صرف فنجانی چای نفسی تازه کند. سید با قیافه بی اعتنا و عبوسش ضمن اشاره ای به آفتاب رنگ پریده لب بام، تنگی وقت را بهانه کرد که باید به مجلس روضه اش برسد. اما اصرار من بر انکار او غالب آمد و لحظه ای بعد همراه فنجانی چای که پیشش می نهادم، سئوال سالها بر لب مانده را مطرح کردم. مرد نازنین نگاهی منبعث از یک سینه سخن، بر صورتم پاشید و همراه پف صداداری که از لای لبان سوخته اش بیرون زد و تارهای قرمز ریش آشفته حنا بسته اش را به لرزش آورد، با یک جمله کوتاه نوکم را چید که" هنوز خیلی مانده تا بفهمی که امام دوم چه رنجی کشیده و چه مصائبی تحمل کرده". همین و بس.
سئوالها و اصرارهای بعدی من بی نتیجه ماند و سید به هیچ قیمتی حاضر نشد از ابهام جمله ناقصش بکاهد، و سرانجام در لحظه ای که بیلش را از گوشه حیاط برمی داشت و خورجینهای خالی را بر پشت الاغها می گذاشت با لحنی آمیخته به طعن و ریشخند افزود:" تو که، ننگ و نام دنیا درس خوانده ای و آقا معلم شده ای از من سید بی سواد چه می پرسی؟ چرا نمی روی توی کتابها بخوانی که معاویه چه بر سر امام حسن آورد؟ چرا از من می پرسی؟ برو بخوان تا بفهمی چه خون دلی امام حسن از دست ریا و سالوس معاویه خورده است، زجری که امام حسن تحمل کرد یک قلم از همه مصیبتهای پدرش و برادرش سنگین تر بود"...
و این فریاد خشم آلود چندر بود که تداعیهای مرا درهم ریخت و به شیوه دختر شاه پریان در یک چشم به هم زدن از کویر سیرجان و مجلس آسیدمصطفی و دوران نوجوانی بازم کشید و به مجلس مشاجره اطاق گرم هتل آورد.
طاهرا دنباله بحث در غیبت روحانی من به ماجرای ولیعهدی یزید کشیده است و دکتر فاروق مشغول دفاع که:
من که عیبی در بیعت گیری معاویه نمی بینم. مرد خلیفه پیغمبر است، امیر مومنان است، بفرض آنکه دلبستگی چندانی هم به دین اسلام نداشته باشد، چون فرمانروای عالم اسلام است به قلمرو فرمانروائی و سرنوشت رعایای خویش دلبسته است و به حکم همین تعلق خاطر و به فیض اشرافی که بر مسائل سیاس و اجتماعی دارد، صلاحیت تشخیص و تصمیم گیری او در مقام امیر مومنان و مسئول حفظ حکومت اسلامی بیش از دیگران است که دستی از دور بر آتش دارند. چنان مردی با همچو مشخصاتی مصلحت جامعه اسلامی را چنین تشخیص داده است که بهتر است برای انتخاب جانشین خویش بجای مراجعه به آراء متشتت و افکار موهوم عمومی که مایه بخش درهم ریختن وحدت امت است و بروز مفاسدی که مسلمانان را رویاروی هم قرار خواهد داد، شخصا فرزندش را به جانشینی انتخاب و به جامعه اسلامی معرفی کند تا مسلمانان با او بیعت کنند و از تفرقه محفوظ مانند و نیروهائی که قرار است صرف مبارزات انتخاباتی شود صرف گسترش اسلام و فتوحات تازه اسلامی گردد.
و هر کس در بیعت با لعبتی چنین صاحب صلاحیت تامل و تردیدی نشان داد سرو کارش با قداره بندان ابن زیاد باشد.
این صدای چندر است که با همان لحن دنباله کلام دکتر فاروق را گرفته است، و با لبخند تلخ تمسخری خطابه حریف را ادامه می دهد، و در پاسخ ادعای دکتر که" مگر برای انتخاب قبلی ها رفراندوم کرده بودند" خون غضبی در چهره گندمگونش می دود و چینهای عمودی لای ابروانش بیشتر می شود که:
نه، زمانه زمانه رفراندوم و نظرخواهی عمومی نبود، این حرفها در آن روزگاران معنی نداشت؛ اما مردم از همه جا بی خبر را هم در مسجد جمع نمی کردند تا خطیب بر منبر رود و در حضور معاویه و فرزند دلبندش یزید، با خطبه ای شش کلمه ای تکلیف آینده مسلمانان را یکسره کند و با اشاره به معاویه بگوید " امیر المومنین هذا" و انگشت اشاره را متوجه یزید کند که " اذا مات، فهذا" و سرانجام با اشاره به شمشیر خویش تکلیف مخالفان را روشن فرماید که " و من ابی، فهذا". و جناب معاویه هم که از خفقان بر فضای مجلس مستولی شده و رعب بر چهره خلایق نشسته و به وجد آمده است از آن سر مجلس به تجلیل از خطبه ای بدین موجزی و خطیبی بدان هنرمندی پردازد که " اجلس، فانت افصح العرب".
دکتر رندانه از پاسخگوئی به طعنه چندر طفره می رود که:
به هر حال هر چه بود معاویه با موقع شناسیها و سیاستمداریهایش به اسلام خدمت کرد، اگر او نبود امپراطوری اسلام هزار پاره می شد.
و چندر می خروشد که:
من که منکر موقع شناسی و سیاستمداری معاویه نشدم. جمع کسانی که از معاریف عالم اسلام به ولیعهدی یزید تسلیم نشدند به تعداد انگشتان یک دست جنابعالی هم نمی رسید، وانگهی موقعیت و حرمت این تعداد معدود هم مساله ای بود و از آن مهمتر قرارداد مکتوبی که به عنوان صلحنامه با اطلاع صدها نفر امضا شده و مبادله گشته است . سیاستمدار کارکشته، متخصص مظلوم نمائی است؛ با چند نفری مدارا می کند و در مقابل خشم و خروشهایشان خاموشی می گزیند تا دل عوام را به دست آرد. تخصص معاویه ندیده گرفتن انحرافهای یاران و نزدیکان است. چه نمونه ای از این بهتر که چون می شنود سفیری که برای تنظیم قرارداد صلح به روم فرستاده است بیست هزار دیناری رشوه گرفته و در شرایط صلح تخفیفی قائل شده است، به روی خود نمی آورد و عتاب و خطابی نمی کند. حالا که اشاره ای به رشوه خواری جناب سفیر کردیم بد نیست این نکته را هم بدانیم که افتخارات زائیده از ابتکار معاویه در عالم اسلام منحصر به مقصوره ساختن و نگهبان مسلح در مراسم نماز جمعه آوردن و حاجب و دربان گماشتن و بساط ساده خلافت را به دربار امپراطوری مبدل کردن و با ابداع مالیاتهای تازه به جان مردم افتادن و مال مردم را مال الله خواندن و فرزند نازنین خود را به ولیعهدی گزیدن و امثال اینها نیست. چه بسیار نوآوریهای مبتکرانه ای که ریشه در عهد دولت آن بزرگوار دارد، از آن جمله رواج رشوه خواری در دستگاه خلافت. مغیره بن شعبه والی منتخب و محبوب معاویه نخستین کسی است که رشوه می گیرد و ابائی ندارد، از آن جالبتر ابتکار این بزرگوار است در ضرب سکه تقلبی و به قول امروزی ها چاپ اسکناس بدون پشتوانه.
دکتر با بی حوصلگی کلام حریف را می برد که:
بالاخره از جواب دادن به سوال اصلی من طفره رفتید، پرسیدم مگر مردم گوسفند بودند که همچو وضعی را تحمل کنند و دم برنیاورند، و شما بجای توضیح درباره توده مردم راجع به جماعت اشراف و ثروتمندان داد سخن دادید و درباره چند هزار نفری که زیر علم معاویه جمع شده بودند و برایش شمشیر می زدند.
و من می افزایم:
و معدودی که امور تبلیغاتی او را عهده دار بودند.
و دکتر کلامش را ادامه می دهد که:
بله، اینها، این سه طبقه روی هم رفته یک دهم جمعیت را بسختی تشکیل می دادند، آیا نود درصد دیگر مردم مرده بودند؟ گوسفند و گوساله بودند؟ این قدر شعور نداشتند که وضع خود را با دوره قبل از معاویه مقایسه کنند.در زمان تسلط هراکلیوس هر چه بود خلایق سروسامانی داشتند؛ استبداد امپراطور را تحمل می کردند، اما نان بخور و نمیری هم داشتند. با توصیفی که سرکار کردید در عهد معاویه وضع مردم – البته منظورم وضع معاشی نود درصد ملت است- بمراتب بدتر و تحمل ناپذیرتر از عهد سلطه رومیان بوده است؛ سوال من این است که چگونه مردم همچو وضعی را تحمل می کردند و دم نمی زدند؟
چندر لبخند تلخی می زند که:
جوابتان را دادم و شما دقت نکردید و متوجه نشدید، شاید هم حق داشته باشید که متوجه نشوید. آدمی می تواند علت سکوت و تسلیم خلایق عهد بنی امیه را دریابد که خود مزه اختناق و استبداد و ارعاب را چشیده باشد. دیده باشد که چگونه ناطقان موظف و عمله استبداد، منبر و محراب را در انحصار می گیرند و به مخالفان مجال نفس کشیدن نمی دهند، گروهی را با زر می فریبند و گروهی را با زور وادار به سکوت می کنند و گروهی را با ارعاب و تهدید به تسلیم و رضا می کشانند و بالاتر از همه گروه بیشتری را که همان اکثریت هشتاد درصد باشند به برکت تلقین پذیری و حماقت ذاتیشان فریب می دهند. برای اینکه با حدود فهم رعایای معاویه آشنا شوید بد نیست درین داستانی که چند نفر از ثقات مورخین نقل کرده اند تامل کنید: پس از جنگ صفین مردی از کوفیان شتر نر خودش را که عربها بدان " جمل" می گویند سوار شد و به دمشق رفت، یکی از دمشقیان که شتر ماده اش را گم کرده بود، در او آویخت که این " ناقه" از آن من است. مرافعه نزد معاویه بردند و کار به شهادت کشید. مرد دمشقی پنجاه نفر، آری پنجاه نفر، شاهد البته عادل به محضر معاویه آورد و همه یک زبان شهادت دادند که این " ناقه" – یعنی شتر ماده- متعلق به مرد دمشقی است. معاویه شتر کوفی را گرفت و به دمشقی داد و روانه اش کرد. کوفی حیرت زده نالید که: حضرت خلیفه! شتر من جمل بود نه ناقه. معاویه خندید و چیزکی به مرد داد و دهانش را بست و به او گفت: وقتی به کوفه رسیدی از قول من به علی بگو:" ای پسر ابی طالب! من با صدهزار نفر مردمی که شتر نر را از ماده تمیز نمی دهند به جنگ تو می آیم". این واقعه که نه جعلی است و نه آمیخته به اغراق، نمودار روشنی است از قدرت تمیز و تشخیص شامیان آن روزگار. یادتان باشد که شتر در زندگی مسلمانان آن دوره نقشی اساسی داشته است و این ماجرا دقیقا شبیه این است که در زمان ما کسی بیاید و جلو اتومبیل سرکار را بگیرد و مدعی شود که این هواپیمای جت هفتصد و بیست و هفت از آن من است و خلایق هم شهادت دهند که این هواپیما متعلق به اوست. خوب، با مردمی بدین صاحب شعوری و دقیقه یابی می خواهید معاویه و عمروعاص و زیادبن ابیه موفق نباشند؟. اینان همان مردمی هستند که معاویه روز چهارشنیده ای برایشان نماز جمعه خواند و متوجه نشدند، و اگر هم می شدند اهمیتی نمی دادند که، چه فرمان یزدان چه فرمان خلیفه. همین مردمند که به جنگ علی می روند و کشتن علی را که" نه خودش نماز می خواند و نه لشکریانش" از صوم و صلوه واجبتر می دانند، همین مردمند که از دل و جان فدائی معایه اند و به حکم اخلاصی برخاسته از جهالت و بی خبری همه تحمیلهای او را تحمل می کنند و به هر سختی و بلائی در راه رضای او تن می دهند و کشته شدن در راه او و به فرمان او را چیزی بالاتر از شهادت در رکاب پیغمبر می دانند. و معاویه با استفاده از همین تعصب و جهالت هر روزه به مهلکه ای می کشاندشان تا اسلام عزیز را در مقابل " تجاوزهای علی" نگهداری کنند. همین مردمند که علی با عبارت " همج رعاع، اتباع کل نا هق، یمیلون مع کل ریح" بدرستی توصیفشان کرده است و از جهل مرکبشان ناله که " عجبا، معاویه، جاهلان بی خرد را بدون هیچ مزد و مساعدتی سالی دوبار و سه بار به هر طرف که بخواهد می کشاند"؛ و در همین روزگار سیاه و تاریک است که آن مرد یگانه تنها مانده روزگار می نالد " وامصیبتا که فاسقان نابکار، این خصمان اسلام و مسلمین، پاره ای از این امت را فریفته اند و هوای فتنه در سرشان انگیخته اند و با تزویر و دروغ و تهمت بر آتش هوسهایشان دامن می زنند".
بار دیگر چندر سکوت می کند، با قطره اشکی در گوشه چشمانش و آه سردی بر لبانش. و این بار سکوتش چنان سنگین و رعب انگیز است که نه من جرات دارم بشکنمش و نه دکتر فاروق با همه انکارها و اعتراضهائی که در نگاهش موج می زند.
شاید اگر خود چندر به سخن نمی آمد این خاموشی تامل انگیز دقیقه ها دوام کرده بود. اما مرد، آه دیگری کشید و سینه ای صاف کرد و درحالیکه لحنش از جوش و خروش افتاده بود، گفت:
بله، اکثریت مردم چنین بودند، همج رعاع، چند نفری هم که می فهمیدند و می دانستند وجود چنین حکومتی چه لطمه جبران ناپذیری است به اسلام و مسلمانی، یا از ترس جان سکوت کرده بودند یا از عشق نان. و گناه این دسته دوم به هیچ عنوانی بخشودنی نیست. این عقیل بن ابی طالب برادر علی است که برای مقرری بیشتری رو به دربار معاویه می نهد؛ و این ابوهریره صحابی سرشناس پیغمبر است که نمازش را به علی اقتدا می کند و ناهارش را با معاویه می خورد، و در گرماگرم جنگ میان دو لشکر بر فراز تلی می ایستد و کلمات قصار صادر می فرماید که " الصلوه خلف علی اتم، و حلیم المعاویه ادسم، و تفرج علی التل اسلم".
سیاهی بال و درازی منقار کلاغها افزوده باد که بار دیگر در صحن برف پوش هتل فرود آمدند و با قارقار خویش نطق هندوی خرافاتی را کور کردند و جان من و دکتر فاروق را از پر حرفیهایش نجات دادند.
چندر پیر بار دیگر با دیدن کلاغها رنگش پرید و زبانش بند آمد و سراپایش به لرزه افتاد ومحیط شام و بساط معاویه و مناظره تاریخی را فراموش کرد و با دندانهای کلید شده و چشمان از حدقه درآمده انگشت لرزانش را بطرف حیاط گرفت و با صدائی که بسختی مفهوم می شد نالید که: آمدند، باز پیدایشان شد، بیچاره گنجشکها، بیچاره بچه ها، بیچاره نوزادها...

اردی بهشت هزار و سیصد و پنجاه و هشت

به عنوان حاشیه
چنانکه در صفحات پیشین اشاره رفت متن این یادداشتها را که همان شب در کشمیر تهیه کرده بودم، به همسفر هندویم چندربهان سپردم تا به وعده اش وفا کند و مآخذ ادعاهایش را درباره معاویه و شیوه مملکتداری او زیر هر صفحه بنویسد. رفیق هندوی سر به هوای پا به سفرمان، حتی لای دفترچه را از هم نگشوده بود تا چه رسد به مطالعه دقیق و ذکر مآخذ.
دو هفته پیش که نمونه های حروفچینی را آورده بودند، نگران شدم که نکند مرد هندو به قصد مجاب کردن همسفر سوریمان هر چه به زبانش آمده گفته باشد، غافل از اینکه گفته هایش را من بازنویس کرده ام و خیال انتشارش را دارم؛ و ممکن است در میان چند هزار زواری که هر هفته به شوق زیارت مرقد مطهر حضرت زینب راهی دمشق اند کسی هوس بنجل خریدن به سرش زند و نسخه ای از این کتاب را به سوریه برد و مایه جنجالی شود در میان برادران با جان برابر سوری مان که عموما از هواداران بنی امیه اند و از شیعیان معاویه.
رعایت این ملاحضات به ذکر مآخذ وادارم کرد، اما تحقیق در متون معتبر تاریخی نه در حد سواد مختصر من بود و نه در گنجایش حوصله محقرم. در بن بست چکنم گرفتار آمده بودم که ناگهان به یاد یکی از دوستان کتاب خوانده اهل تحقیق افتادم و متوسل به او شدم که متن صورت جلسه را بخواند و دعاوی نامستند مرد هندو را مشخص و حذف فرماید. رفیق اسلام شناس بنده فهرست بالابلندی برایم فرستاد از کتابهای معتبر تاریخی و همراهش یادداشت مختصری بدین مضمون:
" اولا این هندوی پرچانه خودش در ضمن سخن به معرفی مآخذ پرداخته است، و ثانیا اگر ماخذی اضافی می خواهی سری به یکی از این کتابخانه های عمومی بزن و در فهرست اعلام تواریخ صدر اسلام اسم معاویه را پیدا کن و به صفحاتی که نام معاویه آمده است رجوع کن".
به رفیق محترم عرض کردم: اگر این کارها از من ساخته بود که امروزه در قطار محققان بلند آوازه مملکت بودم نه در شمار چله نشینان زاویه ناکامیها. خندید که: یعنی می فرمائید بنده بروم و برای تایید حرفهای فلان هندوی پرچانه بیفتم لای کتابها و سند و مدرک پیدا کنم؟ به التماس افتادم که: اگر خودت فرصت نداری کار را به یکی از شاگردهایت وابگذار. ابرو درهم کشید و وعده ای داد و دو هفته بعد چند برگ یادداشت برایم فرستاد که عینا در اینجا نقل می کنم:
* در مورد سرجون الرومی صاحب امر و کاتب معاویه رجوع شود به: الکامل جلد چهار صفحه چهار؛ مجمل التواریخ صفحه دویست و نود و هفت.
در مورد بدعتگریهای معاویه:
معاویه اولین کسی است که... غلامان و چاکران برگماشت و نگهبانان مسلح بکار گرفت و مقصوره ای در مسجد ساخت که جدا از مردم نماز بگذارد... وچون به سجده می رفت نگهبانان با شمشیر بالای سر او می ایستادند. ( تاریخ فخری صفحه صد و چهل و پنج، حبیب السیر جلد دو جزء دو صفحه صد و شانزده).
در مقوله آزادگی بدوی اعراب و چاپلوسیهای درباری رومیان: تمدن اسلام و عرب تالیف گوستاولوبون، ترجمه فخر داعی، صفحات نود و چهار تا نود و شش.
در مورد تفتیش عقاید و دخالت در زندگی خصوصی مردم:
رفتار خلفای راشدین به نحوی بود که اهالی غیر مسلمان حمص در پرتو عدالت اسلام حاضر به قبول حکومت همکیشان رومی نشدند؛ اما چند سال بعد از برکت حکومت معاویه و پسرش در سپاه مختار ثقفی شش هزار نفر کشته شدند که فقط هفتصد تن عرب بودند و بقیه از مسلمانان غیر عرب. ( تمدن اسلام، جرجی زیدان، ترجمه جواهر کلام صفحات پنجاه و چهار و هفتصد و بیست و نه).
فساد و رشوه خواری سران حکومت:
ماجرای قاصدی که به روم فرستاده بود و بیست هزار دیناری که رشوه گرفت و در شرایط قرارداد تخفیف قائل شد و معاویه پی برد و به روی مبارکش نیاورد، ( تاریخ فخری صفحه نود و سه). ماجرای ابوهریره و نمازش با علی و ناهارش با معاویه: ( مجمل فصیحی جلد یک صفحه صد و سی و نه). ساختن و انباشتن زندان: ( حبیب السیر جلد دو جزء دو صفحه صد و شانزده). استفاده معاویه از بیت المال و امکانات مادی مملکت برای حفظ حکومتش: تبدیل بیت المال مسلمین به بیت مال الله ( تاریخ طبری، ترجمه پاینده صفحه دو هزار و صد و سی و چهار، مجمل فصیحی جلد یک صفحه صد و بیست و نه). احنف قیس تمیمی که ولیعهدی یزید را تهنیت گفته بود عذر آورد که: اینان بدترین خلایقند اما چه کنم که پول در دست اینهاست( تمدن اسلام، جرجی زیدان صفحه هفتصد و چهارده). قطع جیره و مواجب مخالفان( جرجی زیدان صفحه هفتصد و چهارده). اخذ بناحق و مصادره اموال مردم و فرار روستائیان از دهات و هجوم به شهر ( جرجی زیدان دویست و سی). دستور معاویه به حکام و والیان که: پول بفرست از هر جا و به هر نحو که باشد ( جرجی زیدان صفحه هفتصد و هفده). مطالبه ده میلیون درم بابت مالیات عید نوروز از ایرانیان( جرجی زیدان دویست و سی و دو). ماجرای مرد انصاری و هدیه پانصد دیناری معاویه ( تاریخ فخری صفحه صد و چهل و سه).

رفتار سرداران و حکام معاویه با خلق الله:
زیاد بن ابیه: مردی خشن و ستم پیشه و زورگو بود، خراج عراقیان را افزود و صد هزار هزار کرد، در حجاز ضمن خطابه هایش خلایق را به کشتن تهدید می کرد( البدء والتاریخ فصل بیست و یک). وقتی معاویه حکومت مدینه را به زیاد داد مردم به قبر پیغمبر متحصن شدند که از ظلم و خشونت او خبر داشتند( مروج الذهب جلد دو صفحه بیست و نه و سی). {زیاد در عراق اعلام کرده بود} اگر کسی پس از نماز خفتن بیرون آید سرش برگیرم... اعرابی را دید با گوسپندی چند استاده... گفت می دانم تو راست می گویی اگر ترا رها کنم سیاست من تباه شود، ولیکن ترا بهشت بهتر از اینجا... چون روز بود هزار و پانصد مرد را سر برداشته بود و بر در سرای خود توده کرده ( نصیحه الملوک صفحه صد و سی وسه).
اسلم بن زراعه: معاویه او را که زورگویی ستمگر بود والی خراسان کرد و او { برای سرو کیسه کرده خلایق} بر مردم ایراد گرفت که چرا قورباغه های ولایتتان اینهمه سروصدا می کنند باید صدایشان را قطع کنید. و چون چنین کاری شدنی نبود، به عنوان جریمه صدهزار درهم بر مالیاتها افزود ( البدء والتاریخ فصل بیست و یک).
یسربن ارطاط: کشتار بیرحمانه اش ( مروج الذهب جلد دو صفحه بیست و پنچ) پسر مامور قتل و آزار پیروان علی شد {معاویه} به او تاکید کرد که از کشتن زن و بچه نیز خودداری نکند... او دو پسر خردسال عبیدالله عباس... را با دست خود سر برید و کسی را هم که پناهشان داده بود بکشت. زنی فریاد زد: سلطنتی که با کشتن زنان و کودکان برپا سود شوم است. ( جرجی زیدان هفتصد و بیست و پنج).

در باب حکومت زور و خفقان:
معاویه به مکه رفت و اشراف شهر را در مسجد حاضر کرد و بر سر هر یکی میرغضب شمشیر به دستی گماشت که اگر دم از مخالفت زد گردنش را بزند و بر منبر شد و گفت: این جماعت بزرگان و برگزیدگان مسلمانانند و صاحبان حل و عقد امور که هیچ کاری بی نظر و مشورتشان روا نیست، اینان بر یزید بیعت کرده اند، شما هم به پیروی از سران و اشراف شهرتان باید بیعت کنید( البدء والتاریخ فصل بیست و یک). خطیبی که با اشاره به شمشیر خلایق را تهدید کرد و گفت امیرالمومنین هذا ( حکومت اسلامی از نظر ابن خلدون، دکتر داود رسائی صفحه شصت و سه). بنی امیه با استقلال و آرادی گفتار و افکار مخالفت داشتند و زبانها را از هر راه می بستند. مخالفت معاویه با آزادی بیان منجر به مزاج گوئی و ریاکاری مسلمانان شد( جرجی زیدان صفحه چهار- دویست و نودو پنج). زیاد گردن کسانی را که از لعن علی تحاشی کرده بودند بزد( مروج الذهب جلد دو صفحه سی). عمال معاویه می ترسیدند اگر جلو مردم را بازگذارند شورش بر پا شود، لذا به سختگیری و شکنجه پرداختند… زیاد دست به شمشیر به جان مردم افتاد و با مختصر بدگمانی اشخاص را دستگیر می ساخت و بدون رسیدگی کیفر می داد( جرجی زیدان صفحه هفتصد و بیست و چهار).

عوامفریبی و شستشوی مغزی عوام الناس:
در جنگ صفین نوجوانی رجز می خواند که " من با شما جنگ می کنم از آنرو که یار شما {علی} چنانکه به من گفته اند نماز نمی کند و شما نیز نماز نمی کنید... ( ترجمه طبری صفحه دو هزار و پانصد و پنجاه و هفت) به یکی از صاحب نظران شام گفته بودند این ابوتراب کیست که امام او را بر منبر لعن می کند؟. جواب داده بود: گویا یکی از دزدان ایام فتنه بوده است( مروج الذهب جلد دو صفحه سی و شش). معاویه به مرد کوفی گفت " به علی بگو که من با صدهزار نفر که شتر نر را از ماده تشخیص نمی دهند با او جنگ خواهم کرد"( مروج الذهب جلد دو صفحه سی و شش) ( جرجی زیدان صفحه نهصد و دوازده). نادانی مردم به حدی بود که معاویه در روز چهارشنبه برایشان نماز جمعه خواند و کسی اعتراض نکرد... همین مردم لعن علی را واجب می دانستند ( جرجی زیدان نهصد و سیزده) علی... گفت" عجیب است که معاویه ستمگران بیخرد را بدون مقرری و کمک دعوت می کند و هر سال دوبار و سه بار به هر کجا { برای جنگ} بخواهد می روند و من شما را که خردمندان قوم و بقیه نیکانید با وجود کمک و جمعی تان را با وجود مقرری دعوت می کنم و بجای می مانید و نافرمانی می کنید ( ترجمه تاریخ طبری دوهزار و ششصد و سی وهشت).
در زمینه فهم مردمی که سر ارادت بر آستان معاویه فروآورده بودند بهترین ماخذ مروج الذهب مسعودی است که ماجرای شتر نر و ماده را هم نقل کرده. مسعودی می نویسد " کار اطاعت و تسلیم شامیان در قبال وی بدانجا رسیده بود که وقتی سوی صفین می رفت روز چهارشنبه با انها نماز جمعه خواند. در اثتای جنگ عقل خود را تسلیم او کردند و گفتار عمروبن عاص را که می گفت" چون علی عماربن یاسر را به جنگ آورده پس علی قاتل اوست" پذیرفتند پس از آن کار تسلیمشان بدانجا رسید که لعن علی را رسم کردند که کوچک با آن بزرگ می شد و بزرگ با آن می مرد". جاحظ گفته بود: "درباره این محمد چه می گوئی، آیا او خدای ماست؟". ثمامه بن اشرث گوید در بازار بغداد می گذشتم مردی را دیدم... درباره سرمه ای سخن می گوید که همه امراض چشم را شفا می دهد، دیدم یکی از چشمانش دانه دارد و یکی چرکین است بدو گفتم: ای فلان اگر سرمه ات این همه خاصیت داشت برای چشم خودت سودمند افتاده بود. به من گفت" ای نفهم! مگر چشمهای من اینجا معیوب شده، چشمهایم در مصر معیوب شده است" و همه گفتند " راست می گوید" و من بزحمت از ضرب کفش حاضران رهائی یافتم. یکی از دوستان برای من { مسعودی} نقل کرد که یکی از عوام در بغداد پیش یکی از حکام که به تعقیب اهل کلام پرداخته بود از همسایه خود شکایت کرد که وی به زندقه متمایل است وقتی حاکم از مذهب آن شخص پرسیده بود گفته بود:" مرجئی و قدری و ناصبی و رافضی است" و چون توضیح خواسته بود که منظورش چیست؟ گفته بود" او دشمن معاویه بن خطاب است که با علی بن عاص جنگ کرد". حاکم گفته بود " نمی دانم علم تو به مقالات اهل مذاهب بیشتر است یا اطلاع تو از انساب". یکی از دوستان ما که اهل علم بود می گفت در انجمنی درباره ابوبکر و عمر و علی و معاویه سخن می گفتم و سخنان اهل علم را یاد می کردیم و جمعی از عامه می آمدند و سخنان ما را می شنیدند یکی از آنان که از دیگران خردمندتر بود و ریش بزرگتر گفت " چقدر درباره علی و معاویه و فلان و فلان حرف می زنید؟". گفتم تو در این باب چه نظر داری؟ گفت " درباره کی؟". گفتم درباره علی چه می گوئی؟ گفت" مگر او پدر فاطمه نیست؟ گفتم فاطمه که بود؟ گفت زن پیغمبر و دختر عایشه و خواهر معاویه". گفتم حکایت علی چگونه بود؟ گفت " درجنگ حنین با پیغمبر کشته شد".

داستان زیادبن سمیه و قضیه استلحاق:
ابوسفیان... ابو مریم را گفت: مرا هوس زنان افتاده از این زنان بلایه یکی را بخوان. بومریم گفت: سمیه را می خواهی؟ گفت: هر چند دراز پستان و بویناک است باری خواهم ( مجمل التواریخ صفحه دویست و نود و شش؛ الکامل ابن اثیر جلد هفت صفحه صد و هفتاد و پنج) ابومریم سلولی در ایام جاهلیت ابوسفیان را با سمیه مادر زیاد برای زنا فراهم آورده بود. سمیه از زنان معروق طایف بود که پرچم داشت. و به حارث بن کلده باج فحشا می داد و در طایف در کوی فاحشگان منزل داشت. ( مروج جلد دو صفحه یازده). چون مکه گشوده شد و هند زن ابوسفیان و مادر معاویه – همان علیامخدره ای که جگر حمزه را به دندان کشید- برای قبول اسلام باتفاق جماعتی از زنان به صورت ناشناس نزد رسول رفت از جمله چیزهائی که پیغمبر به هند گفت و او پاسخ داد این بود که " شما زنان با من بدین شرط بیعت کنید که فرزندان خود را نکشید". هند گفت " ما فرزندان خود را در کودکی پروراندیم و چون بزرگ شدند تو ایشان را در روز بدر به قتل رساندی". پیغمبر گفت " نیز بدین شرط که دزدی نکنید". گفت " به خدا سوگند من در عمرم چیزی ندزدیده ام، چرا گاهی از اوقات مقداری از مال ابوسفیان برمی داشتم". در این هنگام پیغامبر دانست که وی هند است گفت " تو هندی؟". گفت " آری ای پیغمبر". پیغمبر گفت " شرط دیگر آنکه هرگز زنا نکنید". هند گفت" آیا زن آزاد مرتکب زنا می شود؟". گویند پیغمبر در این هنگام تبسم نمود ( تاریخ فخری صفحه صد و چهل و یک). ابن ابی الحدید معتزلی به نقل از زمخشری درباره نسب معاویه گوید معاویه همواره به چهار نفر نسبت داده می شد: به مسافربن عمرو، و عماره بن ولید، و عباس بن عبدالمطلب، و صباح که خواننده عماره بود( شرح ابن ابی الحدید جلد یک؛ تاریخ فخری، حاشیه صفحه صد و چهل و دو).
در شرح خصوصیات معاویه و حکومتش بهترین ماخذ قابل مراجعه عموم کتاب تاریخ تمدن اسلام تالیف جرجی زیدان است که به فارسی هم ترجمه شده و نسخه هایش در کتابفروشیها فراوان است. در این کتاب این مباحث را می یابید: تقلید معاویه از رومیان و تشکیل گارد مخصوص و حضور نگهبانان شمشیر کشیده در نماز جمعه صفحه شصت و سه. پرهیزش از ظاهر شدن در کوچه و بازار و نماز و خطبه خواندنش در مقصوره { اطاقکی قفس مانند} از بیم جان صفحه هزار و شش.
بخلاف خلفای راشدین که در کوچه و بازار می گشتند و با مردم سخن می گفتند و تندترین انتقادها و سختترین سخنان را تحمل می کردند صفحه شصت و یک.
ساختن و انباشتن زندانها از مدعیان و منتقدان صفحه هفتصد و بیست و سه.
شکنجه مخالفان صفحه هفتصد و بیست و هفت.
تشکیل سازمان جاسوسی و خبرچینی صفحه صد و هشتاد و پنج.
برخورد ابوذر و معاویه صفحه دویست و بیست و شش.
سیاست بازیهای معاویه در پناه نام خدا و مذهب صفحه دویست و بیست و هشت.
منصب بخشیهایش به ایل و قبیله خویش و سرکوبی دیگران صفحات دویست و بیست و هشت و ششصد و نود وچهار.
پول قلب سکه زدن مغیره بن شعبه صفحه ششصد و نود و دو.
سرگرم کردن اعراب قیس به جنگهای صحرائی و اعراب یمن به جنگهای دریائی تا از شرشان آسوده باشد صفحه دویست و سی ویک.
افزودن مالیاتها صفحه دویست و سی ویک.
جلوگیری از مسلمان شدن مردم سمرقند برای گرفتن جزیه و کسب درآمد بیشتر صفحه هفتصد و هژده.
سرو کیسه کردن مردم به عناوین و بهانه های گوناگون صفحه دویست و بیست و نه.
دست بگیر جناب معاویه در تاریخ کم نظیر است:
"بنی امیه که برای فریفتم خلایق و افزودن بر طرفداران خود به پول نیاز داشتند غالب احکام اسلام را زیر پا می گذاشتند و برای جمع آوری پول مامورانی به ولایات می فرستادند که چون خود خلیفه اعتنائی به دین و احکام دین نداشتند. خلیفه به والی خود فرمان می داد که از هر کس و به هر عنوانی که می توانی پول بگیر و بفرست. دستور معاویه به زیاد این بود که تا می توانی زر و سیم بفرست". ( جرجی زیدان صفحه هفتصد و هفده) " بنی امیه برای ازدیاد درآمد بر مالیاتها افزودند... معاویه عمال خود را جرات داد تا برای تحصیل پول بیشتر از همه وسایل ممکن استفاده کنند و به هر اسم و هر عنوانی که خواستند از مردم پول بگیرند... کار مصادره اموال مردم چنان بالا گرفت که بسیاری دست از ملک و زراعت خود کشیدند و به شهرها هجوم آوردند ( همان صفحه دویست و بیست و نه تا دویست و سی ویک).

برای رفع هر تردید و ابهامی در باب صلح حضرت امام حسن چند سطری از کتاب شریف منتهی الآمال در اینجا نقل می شود، اما سرچشمه را دریابید:
" در بیان احوالات حضرت امام حسن ... و سبب صلح کردن آن حضرت با معاویه: بدانکه بعد از ثبوت عصمت و جلالت ائمه هدی باید که آنچه از ایشان واقع شود مومنان تسلیم و انقیاد نمایند و در مقام شبهه و اعتراض درنیابند زیرا که آنچه ایشان می کنند از جانب خداوند عالمیان است و اعتراض بر ایشان اعتراض برخدا است چه بروایت معتبر رسیده که حق تعالی صحیفه ای از آسمان برای حضرت رسالت فرستاد و بر آن صحیفه دوازده معر بود هر امامی مهر خود را برمی داشت به آنچه در تحت مهر نوشته بود عمل می کرد، چگونه روا باشد بعقل ناقص خود اعتراض کردن بر گروهی که حجتهای خداوند عالمیان (اند) در زمین، گفته ایشان گفته خدا است و کرده ایشان کرده خدااست".

 

 

 

Copyright © 1999-2017 Ettelaat Network, All  Rights Reserved
Webmaster
اطلاعات.نت به هيچ گروه و مرام و مسلك وابسته نيست