به سايت اطلاعات.نت
خوش آمديد
 

صفحه اول | روزنامه ها | گروهاي سياسی| ادب و هنر | راديو | موسيقی | تلويزيون | فايل هاي صوتی
اينتر نت | كامپيوتر | مقالات مذهبی | ورزشی |  تاريخ وفرهنگ| تماس با ما| بایگانی

آنكه یافت می نشود آنم آرزوست"شرح و تفسیر آیات 28 ، 29 و 30  از سوره بقره

حسین میرمبینی

www.4iran.us

 دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

كز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتم: یافت می نشود, گشته ایم ما

گفت : آنكه یافت می نشود آنم آرزوست

  مولوی

 

٢٨

كَیفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ 

وَكُنتُمْ أَمْوَاتاً فَأَحْیاكُمْ  

ثُمَّ یمِیتُكُمْ  

ثُمَّ یحْییكُمْ  

ثُمَّ إِلَیهِ تُرْجَعُونَ

چگونه است كه به خدا كفر می ورزید!؟

حالیكه مرده بودید، زنده تان كرد

سپس بمیراند شما را،

بعد زنده تان كند.

 سپس به سویش بازگردانده می شوید.

موضوع این آیات در ارتباط با مطالب آیات قبل است. به همین خاطر ضرورت دارد که شرح این آیات را در ادامه شرح آیات قبل مطالعه کنید. (شرح تفسیر آیات قبل را در اینجا بخوانید )  

با توجه به آن موضوعاتی که در آیات قبل مطرح شده، در می یابیم که روی سخن قرآن در این آیه نیز به آن دسته از حقیقت پوشان قشری مذهب است كه كلام خدا را برای کسب درآمد و رسیدن به قدرت دگرگون می كنند و بدین طریق کافری کرده و حقیقت را كتمان می كنند. نوع سخن خدا تعجبی و سئوالی و ملامت گرانه و خطابش به فرصت طلبان مذهبی و ملاها است كه؛ ‌"چگونه است شما دین فروشان با تحریف کلام خدا حقیقت را دگرگون می کنید؟ یعنی شما "چگونه است که به خدا كفر می ورزید؟ در حالیكه ‌مرده بودید‌ خدا زنده تان کرد. و بعد همو شما را بمیراند، ‌"و بعد زنده تان كند و سپس به سویش بازگردانده می شوید‌".

یعنی، چگونه است كه شما مردم مذهبی- با وجودی كه باور دارید دوبار به اراده الهی مرده و زنده می شوید و سپس به سویش بازگردانده می شوید اما باز به خدا نسبت دروغ می دهید و به این طریق حقیقت را دگرگون می کنید و آن را می پوشانید!؟

(با در نظر داشتن به موضوعات آیه قبل) چگونه است كه شما مذهبیون, با وجودی كه به قیامت و روز داوری باور دارید, اما "بعد از میثاق با خدا، عهد او را می شكنید و چیزی كه خدا دستور به وصل آن داده شما قطع می كنید و در زمین فساد می كنید

به عبارت روشن تر، شما مردم مذهبی که می دانید خدا شما را در حالی که نبودید و مرده بودید، زنده تان کرد (همچون آدم) و اینکه پس از چندی زندگانی در روی زمین باز می میرید و سپس به خواست و اراده الهی دوباره زنده می شوید تا به سویش بازگردانده شوید که در پیشگاهش به آنچه کرده اید عدالتش در مورد شما محقق شود، پس"كیف تكفرون بالله= چگونه است كه كافری می كنید!؟". به لحن و سخن حافظ: مگر به روز قیامت باور ندارید؟

گوییا باور نمی دارند روز داوری

كین همه قلب و دغل در كار داور می كنند

نوع جمله"كیف تكفرون بالله ‌"سئوالی و تعجبی است و مربوط است به زمان حال (1) و آن به این معناست كه خدا در زمان حال و زمانی که ما هنوز زنده هستیم و نمرده ایم این اتمام حجت را با ما می كند نه در زمان بعد از مرگ. یعنی روی سخن خدا به آن دسته از مذهبیونی است که به سخن خدا باور دارند و هنوز به مرگ طبیعی نمرده اند اما به نوعی (که در آیه 27 شرح داده) کفر می ورزند. اینجا است که من معتقدم که خطاب قرآن در این آیات به مردگان و همچنین به غیرمذهبیون نیست. چراکه هم مردگان و هم غیر مذهبیون مورد خطاب خدا واقع نمی شوند. بنابراین ایجاب می کند که خدا با کسانی طرف سخن باشد که به مراحل مرگ و حیات در دو مقام باور دارند. اینها هستند که باور دارند که بعد از مرگ دوباره زنده می شوند اما با این وجود باز به خدا كفر می ورزند. انسانی که مرده و یا اگر نمرده و جزو آن دسته از بی دینانی است كه به این مراحل باور ندارد، چگونه است که باید مورد خطاب و عتاب خدا واقع شود ؟ این مطلب از عقل و عدل الهی به دور است که چنین سخیف و بی معنی سخن بگوید.  سخن قرآن زمانی معنی دار می شود که خطاب و عتابش به خود همین مذهبیون و کسانی باشد که از روی اعتقاد، آیات الهی را می خوانند اما باز کفر می ورزند. اینانند که باور دارند وقتی که میمیرند، دوباره زنده می شوند و سپس به سوی خدا بازگردانده می شوند که عدالت خدا درباره آنها تحقق یابد. چنانكه ادامه آیه بدان اشاره می كند. ‌"سپس شما را بمیراند و بعد زنده تان كند. سپس بسویش بازگردانده می شوید". چراکه باز در قرآن (جاثیه/14) خطاب به پیامبر اسلام می خوانیم: "به کسانی که ایمان آورده اند بگو: از کسانی که به ایام الله (روز قیامت و یا روز داوری) باور ندارند، در گذرند تا خدا خود هر قومی را نسبت به آنچه کسب می کند، مجازات کند". پس مشخص است که روی سخن قرآن با کسانی است که به خدا و قیامت و روز داوری ایمان و باور دارند. نه آنها که باور ندارند.  

کسانی که می دانند دوبار می میرند و دوبار زنده می شوند. شرح این مسئله از طرف شارحان سنتی آنچنان گنگ و نابجا است که من فکر می کنم آنها با توضیحات شان حتا مسئله را پیچیده تر و به نوعی مردم را گمراه تر کرده اند.    

از آن جمله تفسیر علامه طباطبایی در کتاب"المیزان" است که به نظر من شرحی را که ایشان از این آیه داده اند، کلا اشتباه است. خلاصه آنچه را که ایشان در آن کتاب تفسیر کرده اند، این است که: موضوع "کنتم امواتا" (یعنی مردن اول)، همان مرگ طبیعی است. اما موضوع "فاحیاکم"، به حیات بعداز مرگ طبیعی و زنده شدن در عالم برزخ اشاره دارد. همچنین موضوع مرگ دوم (ثم یمیتکم) به مرگی اشاره دارد که در عالم برزخ بعد از آن که انسان مدتی را در آن عالم بسر برد ، در همان عالم برای او رخ می دهد که بعد از آن ، باز انسان در عالم قیامت دوباره زنده می شود (موضوع "یحییکم") و سپس ‌"ثم الیه ترجعون‌" یعنی پس از چندی درنگ در عالم قیامت به سوی خدا بازگردانده می شود‌ (رجوع كنید به تفسیر المیزان جلد اول ص 170). اگر سخن "علامه" را به همین سیاق بپذیریم آنگاه مشخص است که مخاطب سخن خدا از ابتدا مرده است و گویی او در عالم برزخ مورد خطاب واقع شده که: " کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا". درحالیکه می دانیم خدا با مردگان اتمام حجت نمی کند. چنانکه در قرآن هم (70 /یس) می خوانیم: "لینذرو من کان حیا و یحق القول علی الکافرین= تا هرکس که زنده است را بیم دهد و بر آنکافران قول حق را محقق سازد". (یعنی اتمام حجت کند). انسانی که مرده است و کاری از دستش ساخته نیست چگونه می تواند در عالم برزخ مورد خطاب خدا واقع شود که ( کیف تکفرون بالله؟). در ثانی، از عقل و عدل خداوندی بعید است كه او با مردمی اتمام حجت كند كه نه از زندگی برزخی خبر دارند و نه به حشر قیامت آگاهی و باور دارند. درحالی که اگر بخواهیم باورهایمان را با قرآن همآهنگ کنیم، آنگاه باید قبول کنیم كه شخص مورد خطاب در آیه 28 می باید هم زنده باشد و هم به موضوع مرگ پیش از آن و حشر در عالم قیامت باور داشته باشد تا از سئوال عتاب آلود خدا آنچنان بترسد که دست از کفرورزی و حقیقت پوشی بردارد. من فکر می کنم که مشکل کج اندیشی مفسرین سنتی (از جمله علامه طباطبایی) در توضیح این مطلب در آنجایی است که آنها به معاد جسمانی باور دارند و معتقدند که انسانها با همین عناصر مادی شان در عالم برزخ و عالم قیامت زنده می شوند. علامه مجلسى نیز در کتاب بهار الانوار (ج 7، ص 47)مى‏گوید: "معاد جسمانى از امورى است که همه صاحبان ادیان در آن اتفاق نظر دارند و از ضروریات دین محسوب مى‏شود و منکران آن از زمره مسلمین خارجند، آیات کریمه قرآن در این زمینه صراحت دارد و قابل تأویل نیست و اخبار در این زمینه متواتر است و قابل انکار نمى‏باشد".

مشخص است که علامه مجلسی نیز نتوانسته درست این مسئله را از قرآن درک کند، چراکه اگر او این مسئله را به درستی درک کرده بود دیگر برای اثبات درستی فهم خود به آراء مذهبیون یهودی و مسیحی و یا زرتشتی مراجعه نمی کرد، چنانکه می گوید: "همه صاحبان ادیان در آن اتفاق نظر دارند".  زیرا هیچ معلوم نیست آنچه را که امروز صاحبان ادیان جهان به آن معتقدند با آنچه که پیامبران شان گفته اند مطابقت داشته باشد و درست همان چیزی باشد که پیامبران گفته اند.

علی بن ابی طالب با توجه به نوآوری های فکری (بدعت) برخی از مسلمین است که پیش بینی می کند"بزودی بر قامت پاک و آراسته اسلام پوستین واژگون بپوشانند". (نهج البلاغه، داریوش شاهین خطبه 106). وقتی قرآن کریم می فرماید : (بقره/۴۲) یا (آل عمران/۷۱) :"حق را به لباس باطل مپوشانید و آن را پنهان مسازید و شما می دانید"، مشخص است که روی سخنش با همین عالمان دین و صاحبان مذاهب است که با حرف های من درآوردی خود بر حقیقت دین الهی پرده های متعدد و تو در تو کشیده اند و دیگر امروز کسی قادر نیست با وجود این پرده های تو در تو و ضخیم، قامت آراسته و پاک اسلام (یا هر دین دیگری) را ببیند. اشکال و ایراد بزرگتر علامه مجلسی آنجایی است که فراتر از حد خویش (به عنوان یک مجتهد جایز الخطا) حکم داده که "معتقدان معاد روحانی از زمره اسلام و مسلمین خارجند".

هیچ مسلمان و غیر مسلمانی حق این را ندارد که از روی استنباطات شخصی خود دیگرانی را که به معاد جسمانی باور ندارند را از "زمره مسلمین خارج" نماید. آنچه را علامه مجلسی می گوید "آیات کریمه در این زمینه صراحت دارد و قابل تاویل نیست" نیز حرف یاوه است و می توانند به گونه ای دیگر (به غیر از آنچه علامه طباطبایی و یا علامه مجلسی تعبیر می کنند) تعبیر و تفسیر کرد. وقتی قرآن می فرماید: "کل من علیها فان" و یا "کل شیی هالک" آنگاه براحتی می توان ثابت کرد که قالب جسمانی انسان مثل هر شیی ای از حالت جسدی و جسمانی اش معدوم می شود و چیزی که معدوم شد (حداقل) دیگر به همان صورت اولیه اش اعاده نمی گردد. سلول های بدن انسان به گونه ای اند که هر روز برخی شان می میرند و جایشان را به سلول های نو می دهند. گفته می شود که در هر دوره زمانی 13- 12 ساله تمامی سلول های بدن انسان می میرند و جای شان را به سلولهای جدید می دهند. بنابراین اصرار "علمای شیعه"در اثبات درستی نظریه معاد جسمانی کاری بیهوده و ناکارآمد است و به نظر من حتا می تواند بدآموزی آورد و اصل حکمت عقلی معاد را نیز زائل کند. که زایل کرده است و الا چگونه است که "مذهبیون شیعه" با وجودی که به معاد و قیامت باور دارند اما شرم ندارند که تحریف نکنند و یا بدعت نکنند (مثل موضوع ولایت فقیه) و یا ظلم نکنند؟

در عین حال باید توجه داشت که موضوع آیات قرآنی در این باره صرفا جنبه تنبیهی و اعتقادی دارند تا آنکه انسانها با باور داشتن به قیامت و "روز جزا" از تقلب کاری و ظلم کردن پروا داشته باشند. ازاینرو  با خواندن آیات قرآنی در این باره نمی توان صد در صد به این نتیجه رسید که خدا در روز قیامت انسانها را با همین پوست و گوشت و استخوان شان محشور می کند.

بسیاری از مسلمانان و دانشمندان اسلامی هستند که به معاد جسمانی باور ندارند بلکه تا حتا آن را به سخره می گیرند و آن را انکار می کنند.. دلیل شان هم این است که وقتی انسانی می میرد بدنش که از جنس خاک است، پوسیده شده به خاک بر می گردد. درحالیکه موضوع معاد مربوط به روح است. روحی که خدا در جسم (خاک) انسان دمید تا که او را به روح زنده کند. از اینجا است که می گویند روح از خدا است و ودیعه ی الهی است و همو است که پس از مردن بر می خیزد (رستاخیز می کند) و به سوی خدا می رود که حساب پس بدهد. (انا للله و انا الیه راجعون). بنابراین معاد مربوط به روح می شود . ناصرخسرو قبادیانی نیز با این قصد که باور قشریون مذهبی را در ارتباط با معاد جسمانی باطل گرداند، به سخره  می گوید:

 

مردکی را به دشت گرگ درید
زو بخوردند کرکس و زاغان
این یکی ریست در بن چاهی
وان دگر ریست بر سر کوهان
این چنین کس به حشر زنده شود ؟؟
تیز بر ریش مردم نادان
   

 

سخن ناصرخسرو به هیچ وجه نافی باور داشتن به قیامت و روز جزا نیست. درواقع اگر خوب دقت کنیم می بینیم که سخن او بیشتر و بهتر از "علمای شیعه" زمان ما به حکمت عقلی معاد نزدیک تر است. کسی که بخواهد او را از زمره اسلام و حتا "تشیع واقعی" بیرون اندازد جز آنکه بر نادانی خویش صحه گذاشته باشد، نکرده است.

اما در ارتباط با شرح آیه 28 آنچه به نظر من می آید آن است که اولا خطاب آیه به مومنین (زنده) و آنهایی است که به موضوع مرگ و قیامت باور دارند. دوما موضوعات مرگ اول (کنتم امواتا) و حیات اول (فاحیاکم) و حیات دوم (ثم یحیکم) و در پی آن مرگ دوم (ثم یمیتکم)، ربطی به مرگ و حیات برزخی ندارند. بلکه مراحل مرگ و زندگی مادی و معنوی انسان را تشریح می کند. در قرآن كریم در آیه 11 سوره مومن نیز از زبان مذهبیون بدکردار، آمده است: ‌"قالوا: ربنا امتنا اثنتین و احییتنا اثنتین فاعترفنا بذنوبنا فهل الی خروج من سبیل = گفتند: پروردگارا دو نوبت ما را میراندی و دو نوبت زنده كردی ، و اینك بگناهان خود اعتراف می كنیم. پس آیا ممكن هست كه از این راه بیرون رویم ؟ " (از این مخمصه نجات پیدا كنیم ؟) مشخص است كه موضوع این آیه مربوط به مذهبیونی است که مرده اند و در روز قیامت با حقیقت روبرو شده اند. مذهبیونی که در دوران حیاتشان تقوا و حیا نداشتند بلکه برعکس با ریاکاری و ظلم هرچه بیشتر بر کج روی هاشان اصرار ورزیده اند.

در  توضیح موضوع "و کنتم امواتا" باید اضافه کنم که شبیه این مطلب در قرآن بسیار است و اصولا خاک و "زمین" در قرآن کریم مرده محسوب می شوند. چنانچه در آیه 164 سوره بقره می فرماید: "و ما انزل الله من السماء من ماء فاحیابه الارض بعد موتها". یعنی : و آبی را که خداوند از آسمان نازل کرده که زمین را بعد از آنکه مرده بود را زنده کند. آب در طبقه بندی عناصر چهارگانه (خاک و آب و آتش و هوا) ، عنصری است آسمانی و نازل شدنی و حیاتبخش که زمین مرده به واسطه آن زنده می شود. جسد انسانی نیز از آنجایی که جنسیتش از خاک است تا آن زمان که از آب حیات نازل شده، روح زندگی نیافته مرده است. باز در قرآن می خوانیم (فرقان/ 54): "هوالذی خلق من الماء بشر" (= او کسی است که بشر را از آب آفرید). یعنی اینکه زندگانی انسان در روی زمین بواسطه آب صورت گرفته است. باز توجه داشته باشید که از نظر قرآنی موضوع زمین و خاک جدا از موضوع آب است. خاک و آب و آتش و هوا چهار عنصر اصلی تشکیل دهنده خلقت اند که هر کدام شان با آن دیگری فرق دارد. از ممزوج شدن آب و خاک حیات در روی کره زمین پدید آمده که قرآن هم(انبیاء/30)بدان اشاره دارد. "و جعلنا من الماء کل شیی حی". یعنی ما قرار دادیم که هر چیز از آب زنده شود. یعنی زندگی به آب بستگی دارد و اشیاء بدون آب مرده اند. بنابراین زمانی هم که قرآن در این آیه می فرماید: "فاحیاکم" منظورش به همین موقعیت زنده شدن بشری است، و موضوع آن ربطی به زنده شدن در عالم برزخی که علامه طباطبایی به آن اشاره می کند، ندارد. در سوره دخان آیه 56 در خصوص موقعیت بهشتیان می فرماید: "لایذوقون فیها الموت الا الموته الاول". یعنی : جز همان مرگ اول که منظور همان مرگ طبیعی و مرگی است که همه انسانها آن را خواهند چشید، آنها (بهشتیان) طعم مرگ های بعدی را نمی چشند. اگر انسانها به حساب علامه طباطبایی دوبار می میرند (یکبار به مرگ جسدی و یک بار به مرگ برزخی) آنگاه سخن خداوند غلط می نماید که بگوید انسان های آمرزیده همان یکبار مرگ را تجربه می کنند و دیگر هرگز مزه مرگ را نخواهند چشید. یا نعوذبالله خدا حساب و کتاب نمی داند یا علامه طباطبایی خطا کرده که می گوید موضوع "فاحیاکم" منظور زنده شدن برزخی است که بعد از آن "ثم یمیتکم"باز دوباره مرگ در همان عالم برای هر کس واقع می شود . همین سخن معلوم می دارد که داستان برزخ و داستان های که مذهبیون قشری در این باره از پیش خود بافته اند همه یاوه است و نباید انسانها آنها را (به این نحو که ایشان شرح و بسط می دهند) باور داشته باشند. در آیه 35 سوره انبیاء هم که می خوانیم:"کل نفس ذائقه الموت ثم الینا ترجعون"(=هر نفسی مرگ را می چشد و سپس به سوی ما بازگشت می کند)، مشخص است که موضوع آیه به قیامت یعنی رستاخیز روح از بدن اشاره دارد. بعد از این حالت است که انسان به سوی خدا می رود که حساب پس بدهد (ثم الینا ترجعون). یعنی اینکه روح پس از چندی به سوی خدا و مالک روز داوری بازگردانده می شود تا که درباره او داوری کند که آیا او بهشتی است و یا جهنمی. اگر مشخص شد که بهشتی است او به حیات جاوید می رسد و دیگر مزه هیچ نوع مرگی را نمی چشد. اما به نظر می رسد که داستان جهنمی ها فرق می کند و آنها در پیش رو میلیونها بار (شاید هم تا ابد) می میرند و زنده می شوند و به این طریق عذاب می کشند.  قصد من در اینجا این نیست که بخواهم به رسم آخوندها ترس بوجود آورم. آنهم ترسی که از آن معرفتی و تنبیهی به دست نیاید. بلکه قصد من این است که مشخص کنم چگونه آخوند جماعت (تا حتا دانشمندان ایشان) با توضیح و تفسیرات من درآوردی شان مردم را در این باره گمراه کرده اند. اینکه امروزه اغلب مردم مذهبی دروغ می گویند و در ظلم کردن و حقه بازی بر یکدیگر سبقت گرفته اند همه از آنرو است که آنها با برخوردار شدن از آموزه های آخوندهای قشری و باورداشتن به برزخ و فاصله زمانی تا روز قیامت (که می گویند 50 هزار سال است) و همچنین موضوع شفاعت دیگر نه از خدا می ترسند و نه از روز جزای او.  

از اینرو هرگز نباید فكر كرد كه "آنها که کفر می ورزند به خدا" مردمان غیر دینی اند. بلکه این کافران کسانی اند که حقیقت را می دانند اما تنها به سبب قدرت طلبی حق پوشی می كنند. از اینروست كه خداوند با آنها اتمام حجت می كند. چراكه اینانند که به موضوع مرگ و حیات حداقل در دو مقام آگاهی دارند.

نتیجه اینکه وقتی قرآن می گوید:‌" كیف تكفرون بالله‌". منظور این است كه مایی که به قیامت باور داریم و می دانیم که به سوی خدا بازگردانده می شویم_ نباید در متون الهی دست ببریم و با گفته های من درآوردی مان حق آیات خدا را بپوشانیم و به این طریق دین را نابود کنیم. چراکه دین همان پیوندی است که خدا به وسیله آن با مردم ارتباط دارد. و وقتی که دین نابود شود، پیوند هایی اتصالی با خدا (که خدا امر به وصلش كرده) قطع می شود و به تبع آن فساد و تباهی زمین را فرا  می گیرد. (موضوع نگرانی فرشتگان از خلق آدم که در دو آیه بعد بدان اشاره می شود)

"سپس به سویش باز گردانده شوید‌". از نوع واژگان این آیه بنظر می رسد كه پس از مرگ، و پس از اینکه روح آدمی در عالم قیامت زنده شد، رستاخیر می کند. "سپس"، یعنی پس از چندی نیروهایی ارواح انسانها را کشان کشان به سوی خدا به جهت ‌"روز داوری‌" می برند. روزی كه هیچ نكته ای از اعمال و كردار ما انسان ها از نظرگاه حق دور نیست و مطمئنا در باره ما به درستی رسیدگی و قضاوت خواهد شد.

در عین حال باید توجه داشت که قصد و نظر قرآن در آیه 28 فقط آن نیست كه  به مراحل زندگانی پس از مرگ اشاره كند، بلكه تاكید بر ‌"كیف تكفرون ‌بالله" است تا با اهمیت دادن به آن، بفهمیم كه روی سخن پروردگار با كیست ؟ چه در آنصورت است كه موضوع هدایت- كه قصد و هدف قرآن است- عملی می شود و ما می توانیم بفهمیم كه كفر چیست و كافر كیست تا ناخودآگاه پا جای پای آن موجود ناسپاس نگذاریم. اینكه در آیات بعد خداوند به مقام والای انسانی"هوالذی خلق لكم ما فی الارض جمیعا ثم استوی الی السمآء فسویهن سبع سموات و هو لكل شیی علیم" و سپس در آیه 29 به داستان "آدم و حوا" اشاره می كند ، از اینروست كه بخواهد ما را به این نكته توجه دهد كه شما انسانها موجودی می باشید استثنایی که مرگ (به عنوان نیستی) در مسیر حیات شما مفهوم ندارد. چه آنگاه كه خدا شما انسان ها را آدم به حساب آورد، زمین و زمان و آسمانهای معنوی را تا هفت مرتبت برای شما استوار نهاد تا به نهایت رشد و تعالی خود دست یابید. همچنانكه خدا  آدم و حوا را خلق كرد و عالی ترین ارزشهای وجودی را نیز به ایشان بخشید. اما همانطور كه آنها فقط به سبب یك عمل كفرآمیز از ملكوت اعلا رانده شدند شما نیز درصورتی كه مثل آنان كنید به دركارت بدبختی و ذلالت گرفتار خواهید شد. (موضوعات مورد اشاره در دو آیه بعد)

 

٢٩

هُوَالَّذِی خَلَقَ لَكُم مَّا فِی الأَرْضِ جَمِیعاً

ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاء

فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ

وَهُوَ بِكُلِّ شَیءٍ عَلِیمٌ

او كسی است كه همه آنچه در ‌"زمین‌" است را برای شما آفرید، 

سپس به سوی ‌"آسمان‌" قصد كرد

و آنرا تا هفت آسمان راست نهاد

و او به هر چیزی داناست

این آیه نیز در ادامه آیه قبل و به جهت تذكر و اتمام حجت آمده است. به این عبارت که خدا بر گردن انسان ها (به ویژه مذهبیون) حق پروردگاری دارد، از اینرو نباید که آنها بر خدا كفر بورزند؟ خدایی كه نعمت های دو عالم را برای شما آفرید؟ ‌" او كسی است كه همه آنچه در ‌"زمین‌" است را برای شما آفرید‌". ‌"همه آنچه در ‌"زمین‌" است‌" یعنی انسان بر همه موجودات زمینی اشراف دارد و خدا همه آنها را آفرید تا که انسان در آن مطالعه كند و یا از آنها در جهت تعالی فکر خود بهره ببرد. ‌

"سپس به سوی ‌"آسمان‌" قصد كرد و آنرا تا هفت آسمان راست نهاد‌"، یعنی خداوند با بلند گرداندن آسمان (عنصر معنوی و روحانی) و گسترش آن تا به هفت مرتبه وجودی انسان را قادر ساخته تا مراتب معنوی خود را تا مرز عرش و ملکوت اعلاء گسترده سازد و در آن پرواز کند. به این سخن كه خدا انسان را بر همه مخلوقات (زمینی و اسمانی) اشراف داده و همه چیز را برای انسان و برای استفاده او به جهت پركشیدن به سوی آسمانهای معنوی قرار داده است. این بلندی مقام البته نه برای آنست كه انسان به دیگر موجودات و از جمله به همنوع خودش ظلم كند (موضوع نگرانی فرشتگان از جعل آدم كه در آیه بعد به آن اشاره می شود) بلكه به سبب بلندی منزلت معنوی انسان و اینكه انسانها بدانند که آفرینش آنها به گونه ای است که می توانند مراتب روحی خود را تا به مرز عرش بالا ببرند. از اینرو انسانهای با شرف از نظرگاه قرآن انسان هایی هستند كه به جهان مادی نه به عنوان هدف بلكه به عنوان سكوی پرواز و جایگاه و مرحله ای كه باید از آن گذر كنند و به سوی آسمانهای روحی و معنوی پرواز كنند، نگاه می كند. چراكه همه چیز در جهان مادی متغیر و در جهت فنا شدن است. ‌"كل من علیها فان‌" و یا "کل شیی هالک" و چیزی در جهان مادی برای همیشه ثابت و باقی نمی ماند، غیر آن وجه الهی و روح ازلی كه در فطرت هر انسان به ودیعه و امانت نهاده شده و شرف او نیز به سبب همان وجه روحانی است. بنابراین مذهبیونی كه دنیا را هدفمند می بینند و قصد ریاست و حكومت در آن را دارند، قطعا انسانهای متعالی نیستند بلکه از نظر قرآن ‌"بی شرفند‌" . زیرا آنها در قبال بدست آوردن متاع پست دنیوی، پا روی شرف (آسمانهای روحی و معنوی) خود گذاشته اند. چه گوهر وجه معنوی آدمی برخوردار از جلالت و فطرت الهی است كه به تعبیر قرآن خداوند آن را منحصرا به بشر  بخشیده است. (روم/30)

‌"سپس به سوی آسمان قصد كرد و آنرا تا هفت آسمان استوار نهاد‌"، یعنی بعداز آنكه خداوند انسان را در جهان مادی (با مجهز کردن او به برخی از توانایی ها) منزلت داد، جهان معنوی و آسمانهای روحی را نیز زیر پر بال او  قرار داد و آنرا تا به هفت مرتبه و مرحله بلندگردانید.

قبلا در آیه 23 همین سوره آنجا كه فرمود:‌"الذی جعل لكم الارض فراشا و السماء بناء ‌"به این معنا اشارت كردم. یعنی آنكه خداوند مقام انسان و ارزشهای روحی او را بسیار والا نهاده و آنرا تا به هفت فوق و مرتبه گسترش داده است. علی بن ابی طالب می فرماید:

و تزعم انك جرم صغیر

و فیك انطوی العالم الاكبر =

تو مپندار كه جرم ناچیزی هستی

حال آنكه عالم اكبر در تو نسخه شده است

به عبارت دیگر خداوند در این آیه به همه انسانها به ویژه انسانهای مذهبی اتمام حجت می كند كه : با وجود اینكه من شما را چنین بزرگ و عالی مقام آفریده ام اما چگونه است كه شما به مختصر كالای این دنیا (متاع قلیل) بسنده می كنید و ارزشهای عالی انسانی خود (عطاء كثیر) را به جهت بدست آوردن قدرت و ثروت به پائین ترین مرتبه تقلیل و تنزل می دهید؟ به همین خاطر، معتقدم كه روی سخن قران بیشتر به ملاها و آخوندهای قدرت طلبی است كه برای بالانشینی در دنیا با دین فروشی ارزش های آسمانی خود را پایین می آورند و آن را پنهان می كنند و بدین طریق بر خدا کفر می ورزند.  

امام صادق می فرماید(2) : "چون عالمی (مذهبی) را دنیا دوست دیدید او را نسبت به دین تان متهم کنید. زیرا دوست هرچیزی گرد محبوبش می گردد". عالمی كه برای حكومت و ثروت دنیا اینچنین در نحوه معانی آیات خدا دست می برد كه ولایت (سروری) خویش را به نیروی اجیر شده سپاهی و بسیج و زور اسلحه به کرسی بنشاند و برای این کار  مردمان آزاده را اسیر و زندانی می كند و آنها را می كشد، مشخص است كه گرد محبوبش یعنی دنیا می گردد. حافظ هم می گوید:

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

بنابراین مذهبیونی كه از خیر عطای كثیر آسمانهای روحی به امید متاع قلیل زمین صرف نظر می کنند، همان كافرانی اند كه قصد و غرضشان از مذهب  رسیدن به ثروت و نعمات مادی است.

"سپس به سوی آسمان قصد كرد‌" یعنی خداوند مراتب معنوی و آسمانی روح آدمی را تا هفت آسمان و هفت مرتبه روحانی تا کنگره عرش بلند گردانید. این بدان معناست كه خداوند حیطه ارزشهای والای انسانی را تا مرز حریم قدس خویش ارتقا داده است. (موضوع آیات بعد).

"استوی‌" در لغت عرب بر چند وجه معنی شده است(3) . به معنی انتصاب ، قائم شدن ، راست بنا كردن ، اعتدال و تساوی ، جوانی و بلوغ و كمال ، و قصد و اقبال (یعنی نظر كردن) و همچنین به معنی استیلا و غلبه نیز آمده است. بنظر میرسد كه استوی صاحب تمامی این خصوصیات است ، چنانچه فرمود (آیه 5 سوره طه): ‌"ثم استوی علی العرش = سپس در عرش استقرار و استیلا یافت‌". یعنی ذات خداوندگاری در عرش لامکان (در مقامی بالاتر از هر مقام)  استقرار ، اعتدال ، استیلا و كمال دارد. معنای آیه آن است که مراتب روحی انسان به اراده الهی در فضای عالم قدس تا کنگره عرش الهی گسترش یافته و  از این رو او (انسان) بر هر موجودی  شرف دارد. ‌ با توجه به این برداشت قرانی است که حافظ هم می گوید:

ترا ز کنگره عرش می زنند صفیر

ندانمت که درین دامگه چه افتادست!

"و او به هر چیز داناست‌" یعنی خدا به تمامی كائنات احاطه دارد و بی جهت این شرافت عظیم را به انسان نبخشیده است ، چه او می داند كسانی از بندگانش این مسیر را می پیمایند و تا به حریم قدسش سیر می کنند. موضوع سیر الی الله به همین امر اشاره دارد.

شرح این مطلب در اینجا ضرورت دارد که بر حسب آموزه های قرآنی انسان هیچگاه در جایی قرار نمی گیرد که با خدا یکی شود. در اسلام با وجود شعارهای مثل الله اکبر و لااله الالله و یا الحمدلله به هیچ رو نمی توان توجیه کرد که انسانها بتوانند با خدا یکی شوند و یا در سطح و مقامی قرار بگیرند که خدا قرار دارد. اندیشه و باور انسان خدایی_که بیشتر صوفیه و معتقدان"وحدت وجود" به آن باور دارند_ از اسلام نیست بلکه پوششی است از جنس اندیشه های گنوسی مسیحی- یونانی (و همینطور باورهای هندی) که از طریق فلاسفه نوافلاطونی به توسط صوفیه بر قامت اسلام پوشانده شده است. امروز هیچ مذهب اسلامی اعم از فرقه های مربوط به تسنن و یا تشیع نیست که آلوده به این اندیشه های غیراسلامی نباشد و اینکه متاسفانه اغلب "مسلمانان" نیز چیزی از این موضوع نمی دانند و اگر هم برخی شان بدانند حق پوشانه (کافرانه) به آن فکر باطل مفتخر و مباهی هستند. بطور مسلم همه آنهایی که با باور داشتن به اسلام، به انسان خدایی باور دارند و به نوعی معتقدند که اندیشه انسان خدایی از اسلام نشات گرفته شده و یا معتقدند این فکر با قرآن و اسلام می تواند توجیه پذیر شود، همه بر کفر و گمراهی قرار دارند. چنین کسانی در اسلام مشرک قلمداد می شوند، چرا که آنها از موجودات و مخلوقات برای خدا شریکانی قائلند که می توانند چون خدا، خدایی کنند. این حکم شامل همه آنهایی است که با وجود اسلام به معصومیت پیامبران و امامان (و یا در مورد مسیحیان به عیسای پسر خدا) باور دارند. چرا که ایشان نیز برای قدیسان شان صفاتی همچون صفات الهی قائلند و آنها را در معابد و زیارتگاه شان می پرستند. توجه و ستایش آدمی اگر به جز خدا باشد شرک بوجود می آورد و شرک چیزی است که انسانها را از خود بیگانه و جامعه را فاسد می کند. از شرک است که دین در خدمت سیاست بازانی قرار می گیرد که مذهب را بهانه ثروت جویی و قدرت طلبی می کنند. از این مقوله است که آن رندان از پیامبران و امامان (مرده و غایب)، کسانی را می سازند که بتوانند آنها را همچون خدا در روز داوری مورد شفاعت و بخشش قرار دهند تا به این طریق انسانها هرچه بیشتر ازخود بیگانه شوند که بتوانند از رای و همراهی آن مردم از خودبیگانه به روزی بی زحمت و ثروت و قدرت بی حساب دست پیدا کنند. اینها همه از شرک حاصل می شود. بنابراین اگر مسلمان باشیم باید معتقد باشیم که خدای اسلام والاتر از آن است که انسانی (تا حتا رسول خدا و  اولیاء او مثل حضرت علی و یا حضرت مسیح و حضراتی همچون حلاج و شمس و مولانا و ....) بتواند با او همسطح و هم کف شود. "او به هرچیز دانا است" یعنی اینکه خدا بر همه مخلوقات از جمله انسانها و فرشتگان و عالم زمین و عوالم آسمان، همه و همه احاطه دارد و نمی تواند عکس آن واقع شود. دانایی خدا نیز از احاطه ای است که او بر همه موجودات دارد. بنابراین خدا با موجودات متحد نیست (یعنی موضوع وحدت وجود به این معنا که خدا با مخلوقاتش وحدت داشته باشد و با آنها یکی باشد ، باطل است). اگر در قرآن می خوانیم که خدا یکی است (الله احد) یعنی خدا یک چیزی است که هیچ چیز به او شبیه و هم سطح و برابر نیست. معتقدین به انسان خدایی باید اسلام را رها کنند و بروند کشک شان جای دیگری بسابند. 

من اگر بخواهم به شرح واژگانی همین مختصر آیه بپردازم كه مثلا زمین در قرآن چه معنی می دهد و آسمان و موضوع هفت آسمان چیست، آنقدر مطلب به درازا می كشد كه رشته سخن از دست می رود و نكته اصلی مورد اشاره قرآن (یعنی موضوع كفر ورزی ملاها و صوفی ها) در آن گم می شود. (برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به بخش اول  شرح سوره فاتحه). به همین خاطر در داستان آدم (موضوع آیات بعد) در واقع خداوند پرده از سرّ نهفته پرسش خود برمی دارد و دقیقا مشخص می كند كه این كفر ورزی مذهبیون از روی چه انگیزه ای صورت می پذیرد. زیرا داستان آنها مثل داستان آدم است كه خدا نیز او را از خاك مرده آفرید و بعد او را به دم روحانی خود زنده كرد و عالی ترین ارزشهای معنوی را به او بخشید، اما با این همه او نیز به پیروی از یک فکر غلط از آسمان، یعنی از بهشت رانده شد. پس بیاد آورید آنگاه كه:

  

٣٠

وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ

إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً

قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یفْسِدُ فِیهَا

وَیسْفِكُ الدِّمَاء

وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ

قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ

 و آنگاه كه پروردگارت برای ‌"ملائكه‌" گفت:

همانا من در ‌"زمین‌"‌"خلیفه‌" ‌"قرار دادم‌".

گفتند: آیا كسی را قرار دادی كه در آنجا فساد بكند؟

و ‌"خونها‌" بریزد؟

درحالیكه ما به سپاس ات ترا منّزه می كنیم

و برایت مقدس می داریم.

فرمود: به درستی كه من چیزی را دانم كه شما نمی دانید.

"و آنگاه كه" ، یعنی به یادآرید آنگاه كه..... . همین مشخص می كند كه خطاب قران به مذهبیون است. آنهایی كه به داستان های دینی باور دارند و از آن ها می توانند به داستان آدم و حوا مراجعه کنند و آن را به یاد آورند ....

اگر کلام قرآن را به غیر این معنا بگیریم، در آنصورت موضوع "آنگاه" (که زمان یادآور شدن را افاده می کند)، بی معنی خواهد بود. به عبارت دیگر موضوع "آنگاه" فقط به داستان به خصوصی که در اینجا داستان آدم و حوا است بر می گردد و آن را یادآور می شود. به غیر این توضیح ممکن نیست که خواننده قرآن بتواند از کلام خدا تعبیر درستی داشته باشد. چراکه هر کس چنین تعبیر می کند که قرآن توقع دارد انسانها بتوانند زمان ازلی خلق آدم را به یاد آورند، که این درست نیست. منظور از این یادآوری آن است که انسان از داستان آدم و حوا می تواند آن قسمتی را به یاد آورد که خدا به فرشتگانش گفته ، آدم را در روی زمین جانشین خود کرده است.

"و اذ قال ربک للملائکة انی جاعل فی الارض خلیفه" (= و به یاد آورید آنگاه را كه پروردگارت برای ‌"فرشتگان‌" گفت: همانا من در ‌"زمین‌" ‌"خلیفه‌" قرار دادم‌). توضیح دیگر این قضیه آن است که شما انسانها به این داستان به دید داستان اسطوره ای و داستانی که حاوی نکته معنوی است توجه کنید تا بتوانید از آن معرفتی بیآموزید که ارزش یاد آوردن داشته باشد. و اذ قال = و آنگاه که ....  

داستان آدم و حوا در قرآن كریم بغیر از سوره بقره آیات 30 تا 38 در دو سوره دیگر - اعراف آیات 11  و 19 تا 25 و سوره طه آیات 115 تا  126_ بطور كلی تر اشاره شده است. شاید در وحله نخست بنظر برسد كه روایت قرآن از داستان آدم و حوا با روایت كتاب مقدس مساوی باشد. اما درواقع اگر به متون این داستان در قرآن و همچنین در کتاب مقدس خوب نگاه کنیم می بینیم که  از جهت معرفتی آنها به کل با هم فرق دارند. شباهت عمده آنها بیشتر در برخی اسامی مشترک (مثل آدم و حوا و شیطان و خدا) و نوع اسراری بودن آنها است.  یعنی این داستان هم در قرآن و هم در کتاب مقدس به صورت رمزی و اسراری آمده و برای آن کس که بخواهد کلید رمز آن را بخواند جز اینکه به کتب تفسیر مراجعه کند و یا خود شخصا تحقیق کند راه دیگری ندارد.

باتوجه به آنچه مفسرین در باره این داستان در کتب تفسیر نوشته اند، مشخص است که انسانها با مراجعه به کتب تفسیر معرفت به درد بخوری از آن دستگیرشان نمی شود. اگر ما به کلام خدا باور داشته باشیم و بدانیم که صورت واژگانی این آیات درست مطابق است با آنچه بر حضرت محمد نازل شده، و همینطور باور داریم که خداوند مراتب معنوی همه ما انسانها را همچون عیسی و محمد بالا آفریده است، مجبوریم که قطع نظر از تفسیر مفسران از مرتب معنوی و کرامت انسانی خود کمک بگیریم تا مگر آنها را همچنانکه خدا بر اولیاء و انبیاء خود روشن ساخته بر ما نیز روشن بفرماید. مطمئنا آنچه را که حافظ در مورد درک اشعار خود می گوید:

 

من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

 

به طریق اولی در مورد آیات پر راز و رمز خدا در قرآن کریم (از جمله آیات مربوط به داستان آدم و حوا) صدق می کند. لذا در این موارد نیز چاره نداریم، جز آنکه سعی کنیم (قطع نظر از تفسیر مفسران)  مستقلا  (به همان صورتی که قرآن روایت کرده) به این داستان نگاه کنیم و از نیروی فهم درونی مان یاری بجوییم تا مگر بتوانیم پرده از اسرار نهفته این داستان برداریم .  

پیشتر برای خوانندگان این تفسیر باید توضیح دهم که قرآن در بیان این داستان (برخلاف آنچه یهودیان از کلام خدا در ‌"كتاب مقدس‌" تعبیر کرده اند) در پی آن نیست که بخواهد ثابت کند که عناصر تشکیل دهنده این داستان یعنی موضوعات آدم و حوا و ملائکه و بهشت عناصری واقعی و رخدادی اند که فرضا برخی ها بخواهند آن را بر حسب تئوری تکامل حیات و یا نظریه داروین مورد سنجش و داوری قرار بدهند. درحالی که باید بدانیم که موضوع داستان آدم و حوا از عناصر الهامی و موضوعات عرفانی اند که صرفا به کار علم اخلاق و معرفت (حقیقت شناسی) می خورند و قرآن به عنوان یک کتاب معنوی در بیان این داستان فقط به آن جنبه ها نظر دارد.

ما اگر به این معنا برسیم که موضوعات قرآنی موضوعاتی عرفانی اند و معارفی اند که باید به تعالی اخلاق و معنویات بشر سر و کار داشته باشند ، آنگاه می فهمیم که نباید موضوعات قرآنی را با علوم طبیعی و عقل و منطق ریاضی مورد مطابقت قرار دهیم. علوم طبیعی چیزی دیگری هستند و معنویات چیز دیگری. در عین حال باید توجه داشته باشیم که آیات قرآنی را اگر به وجه درستش نخوانیم آنگاه قادر نخواهیم بود که از آن آیات به معنویاتی برسیم که به کار تعالی روح انسانی و یا تکامل اخلاقی جامعه مان مفید واقع شود.  این است که به توصیه خود قرآن می باید که در قرآن تدبر و تفقه کرد و از آیات آن در جهت تکامل اخلاق و بالابردن سطح معنویات فردی و به تبع آن برای جامعه اجتهاد نمود. چنانکه می فرماید : "افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها= مگر قرآن را تدبر نمی کنند یا شاید که بر دلهاشان قفل هایی است؟"(24/محمد). یا آیاتی از این قبیل که می فرماید: "لایات لقوم یعقلون= آیه هایی برای گروهی که تعقل می کنند". یا قد بینا لکم الآیات لعکم تتفکرون= همانا روشن ساحتیم آن آیات را شاید که درباره اش فکر کنند". یا "نصرف الآیات لعلهم یفقهون= آن آیات را وسعت دادیم تا شاید درباره آن تفقه کنند".   تمامی این آیات دلیل برآن است که طرز قرار گرفتن کلمات و واژه ها در متن آیات به گونه ای است که اگر به وجه درستش خوانده نشوند و به وجه درستش تدبر نشوند آنگاه انسانها قادر نخواهند که از آیات الهی به درک درستی که بالابرنده روح شان و اخلاقیات شان باشد برسند. درکی که اگر متفاوت از معنای اصلی آن باشد چه بسا خطرناک و گمراه کننده نیز می باشد.  این است که نقش واژه ها در معنی و فهم قرآن بسیار اساسی و حیاتی است و برای كسی كه می خواهد از  آیات قرآنی نكته ای را درك كند جز این راه نیست که نمی تواند از حد و مرز معانی واژه های آن خارج شود. قرآن کریم در 121 سوره بقره خود به این مسئله اشاره کرده و می فرماید:

"الذین آتیناهم الکتاب یتلونه حق تلاوته اولئک یومنون به و من یکفر به فاولئک هم الخاسرون = کسانی که "کتاب" به ایشان داده شده کسانی اند که حق خواندن آن را درست ادا می کنند و آنها هم آنهایی هستند که به آن ایمان دارند، کسانی که به آن کفر می ورزند (یعنی آن را بد می خوانند) همآنهایی اند که زیان کارند". متاسفانه بسیاری از مردم نمی دانند که مومنین مورد نظر خدا غیر آن مومنینی هستند که ایشان در نظرشان مجسم می کنند و آنها لزوما در یک جا نمی نشینند. این است که بیشتر مردم به ظاهر افراد و آنچه در اطراف خود از مردم به اصطلاح "مومن"در نظر دارند نسبت به قرآن و کلمات آن قضاوت می کنند و واضح است که از این راه جز آنکه کافری کنند و از معنای معنوی و درست (حق) قرآن دور شوند و هلاک شوند چیزی عایدشان نمی شود. این مشکل به اسلام و کتاب معنوی آن یعنی قرآن محدود نمی شود بلکه اگر خوب بنگریم می بینیم همه کتب الهی این چنین مورد تحریف و سوء استفاده کسانی واقع شده اند که از دین قصد ثروت جویی و قدرت طلبی دارند.     

یکی از آن بزرگترین تحریفاتی که در تاریخ صورت گرفته همین موضوع داستان اسطوره ای آدم و حوا است که به نظر می رسد اول بار به دست یهودیانی صورت گرفته که در دوره هخامنشی از بابل به فلسطین بازگشتند. اینها از جمله آن کسانی هستند که پس از آزادی از یوغ اسارت شاهان بابلی به دست کوروش هخامنشی بعدها از جانب جانشینان او ماموریت یافتند که به بیت المقدس بازگردند و کنترل منطقه فلسطین را به نفع ایرانیان به دست بگیرند. از آنجایی که ایشان دینشان را در خدمت سیاست و حکومت قرار دادند بر آن شدند بسیاری از موضوعات و احکام دینی را به نفع سیادت خود و سیاست زمانه دگرگون کنند. از جمله اینکه آنها (به رهبری عزرای کاتب) تورات را بازنویسی کردند و در بازنویسی آن با پس و پیش کردن بسیاری از کلمات اصلی و حذف و اضافه کردن کلماتی تورات موسی و سایر صحف انبیاء بنی  اسراییل را تحریف کردند تا که از آن طریق بتوانند مقاصد سیاسی خود را دنبال کنند. با سقوط دولت هخامنشی و جایگزین شدن رومیان در فلسطین، یهودیان تا زمان پیدایش حضرت عیسی همچنان به این روش برتری جویانه و قدرت طلبانه ادامه دادند. بعد از پیش آمدن مسائل مربوط به حمله رومی ها در سال 70 میلادی به فلسطین و کشتار یهودیان به توسط امپراتور تایتس رومی و فرار آنها از آن سرزمین، باز یهودیان توانستند دست نوشته های شان را بنام کتاب مقدس و عهد عتیق به رومی ها و غیریهودی های تازه مسیحی شده بقبولانند و به این طریق مشکلات ناشی از بدآموزی های مذهبی خود را از طریق تحریف در کلام حق به مذهب مسیحیت منتقل کنند. با وجود همین بدآموزی ها است که مسیحیان نحستین _ نه به تبعیت از عیسی مسیح که او هیچگاه به حکومت و قدرت نزدیک نشد بلکه_ به تبیعت از عزرای کاتب و نویسندگان سیاست زده "کتاب مقدس" توانستند سالها بر افکار مردم اروپا و اراضی آنها سلطه ستمگرانه و مردسالارانه داشته باشند و  همچون حکومتگران یونانی و رومی با خودکامگی محض و خداوار هر ستمی را بنام خدا به انسان ها روا بدارند. با این تحریف است که آنها توانستند زنان را از دایره انسانیت بیرون اندازند و آنها را همچون حکومت گران یونانی و رومی به حساب نیآورند.

داستان آدم و حوا را اگر بدانگونه که تحریفگران "کتاب مقدس" آن را شرح و بسط داده اند بخوانیم و تفسیر کنیم آنگاه می باید بپدیریم که کتاب الهی خود در گمراه کردن مردم از اینکه به زنان و دختران شان در طی قرون و اعصار ظلم شود و در نتیجه بشریت را گرفتار یک چرخه ظلم همیشگی نماید، بیش از هر عاملی مقصرتر است.

نوع برداشت مفسران قدرت طلب یهودی از داستان آدم و حوا آنچنان مقلوب و مخرب و فسادانگیز است که اگر  بگویم ریشه بیشترین خرابی و فساد جهان امروزی ما در تحریفی است که آنها از این داستان کرده اند، اغراق نکرده ام. وسعت فساد و خرابی که آنها در این مسئله به وجود آورده اند بی حد و حصر است، تا آنجا که می توان گفت هیچ برداشت مذهبی (چه در مذهب مسیحیت و چه در اسلام) بی تاثیر از نوع تفسیر قدرت طلبانه آنها نیست.

متاسفانه تا به امروز این حقیقت از دید بسیاری از محققان پنهان مانده که داستان آدم و حوا در قرآن بالکل با آنچه که در تورات از آن نقل شده تفاوت دارد. در قرآن موضوع نحوه خلقت آدم و حوا نیست که اهمیت دارد بلكه بیشترین تاکید و توجه قرآن به موضوع جعل آدم یعنی نصب مقام آدم (به عنوان کسی که خلیفه و جانشین خدا در روی زمین می شود) است که اهمیت دارد. در حالی كه اغلب مفسران اسلامی وقتی به این آیات رسیده اند به تبعیت از  اسراییلیات و باورهای غالبا مقلوب یهودی به شرح چگونگی خلقت آدم پرداخته اند و اینکه خدا چگونه ابتدا آدم را به طریق مجسمه سازان از گل و سپس حوا را از دنده چپ او آفریده است، که مشخص است مطالب آنها با عقل هیچ انسان عاقلی قابل هضم نیست. (برای نمونه می توانید به تفسیر سورآبادی نوشته ابوبکر عتیق نیشابوری و تصحیح مرحوم سعیدی سیرجانی جلد اول صفحات 53 به بعد مراجعه کنید و ببینید که این مفسر بزرگ اسلامی چه لات و آلاتی را از قول ابن عباس (عموی پیامبر) و وهب بن منه (عالم یهودی مسلمان شده) نوشته که براستی عقل آدمی از این همه پرت و پلاگویی سوت می کشد).   

داستان آدم و حوا در سوره های بقره و اعراف و  اسرا  و طه بطور پراکنده اشاره شده که خلاصه آنها چنین است :  

پیشتر به عنوان مقدمه باید بگویم که در نگاه قرآن زمین (تا قبل از پیدایش موجودات در آن) به خودی خود جای مرده و مکان پست و فرو افتاده ای بوده است که خداوند (صاحب اسماء نیکو) نمی توانسته در آن حضور عینی داشته باشد. درواقع خدا با خلق موجودات و نهایت با خلق انسان و جانشین کردن آدم بعنوان خلیفه و قائم مقام خود در زمین، قصد می کند که به واسطه وجود آدم در زمین حضور پیدا کند و قوانین ملکوتی اش را در آن جاری سازد. به همین خاطر خداوند قصدش را با فرشتگانش در میان می گذارد (وإِذْ قال ربك للملائكة ....). فرشتگان به او می گویند: "آیا می خواهی  كسی را جای خود بگذاری كه در روی زمین فساد كند و خون بریزد؟  و خدا می فرماید: من چیزی را می دانم كه شما نمی دانید. و آنگاه كه خدا آدم را خلق می کند و گاهی كه او به تعادل و تكامل می رسد ( و اذا سویته)  از روح خود در او می دمد (و نفخت فیه من روحی) و  سپس همه اسما و آوازه ها را به او تعلیم می دهد( و علم ادم الاسما كلها ‌)، بعد خداوند حوا را از آدم و به صورت زوج (=جفت ) او می آفریند تا که آنها در بهشت با هم به آرامش برسند.

اینکه در قرآن اشاره می شود كه خدا آدم را از خاك آفریده معنی اش آن است كه خدا آدم را از خاک مرده آفریده است. خاکی که بر حسب طبقات عناصر چهارگانه (یعنی خاک و آب و آتش و هوا) پست ترین عنصر است. اما قرآن نمی گوید که آدمیت آدم در جسم پستش خلاصه می شود. (مسئله ای که شیطان نیز بر همین وجه زمینی انسان قیاس می کند و خود را از او برتر می شمارد که به سبب همین تکبر، مطرود و منفور خدا واقع می شود). بلکه آدم از آنجایی شرافت پیدا می کند که خدا از روح خویش در او می دمد و به سبب همان روح الهی است که بلندی مقامش تا به سرحد کنگره عرش وسعت می گیرد. روحی که دیده نمی شود و آن از امر خدا و عالم روحانی است.

تا همینجا می توان ثابت کرد که برحسب روایت قرآن ، خدا حوا را مساوی آدم خلق کرده چراکه زوج در زبان عربی یعنی جفت و یا چیزی که مثل آن دیگری است. به عبارت روشن تر در قرآن زنان بر حسب اراده الهی زوج مردان و جفت آنان یعنی با آنها "همسر" و برابراند.

بعد، خداوند آدم و زوجه اش حوا را در بهشت سكونت می دهد و آنها را به عنوان بهترین مخلوقاتش مورد عنایت و توجه خاص خویش قرار می دهد, ولی به آنها یاد آور می شود كه به "این درخت" نزدیك نشوید (لاتقربا هذه الشجر) . اما اگر نزدیک شوید از ستمكاران خواهید بود (فتكونا من الظالمین). با وجودی كه آدم و حوا در بهشت در آسایش كامل و به عزت و كرامت بسر می بردند و به عبارتی از دانش الهی برخوردار بودند با این حال بر حسب این حکمت که "الانسان حریص علی ما منع = انسان به آنچه که بدان منع می شود حریص است"، به اغوای شیطان به درخت ممنوعه نزدیك می شوند و از میوه آن می چشند. (درخت ممنوعه بر حسب تعلیمات و تفسیرات دین یهود و مسیحیت, درخت دانش و یا درخت معرفت است. درحالیكه در نحوه بیان قرآن (نه تفسیر مفسرین) درخت ممنوعه درختی است كه خدا در تعریفش به آدم گفت «اگر به آن نزدیك شوی از ستمكاران خواهی شد» یعنی درخت ممنوعه درختی است كه اگر حتا به آن نزدیك شوی (منظور خوردن نیست که خوردن آخر کار است منظور قرآن حتا نزدیک شدن به آن است) آنگاه ستمكار  و خونریز و تبه كار خواهید شد. این مسئله مشخص می کند که درخت ممنوعه قرآن درخت برتری طلبی و درخت قدرت است كه هركس به آن نزدیک شد (فرق نمی كند چه كسی، تا حتا آدم خلیفه الله) ظالم و ستمگر می شود.  همچنین در قرآن برعكس تورات، هیچگاه گفته نشده كه میوه درخت ممنوعه را اول بار حوا خورده و بعد به اغوای او آدم آن را می خورد. بلكه در قرآن هم در سوره بقره و هم در سوره اعراف ، كه این داستان آمده ، آدم و حوا  هر دو به اغوای شیطان به درخت ممنوعه كه باید همان درخت برتری طلبی باشد نزدیك می شوند و آنهم فقط از میوه آن (که قدرت باشد) می چشند (یعنی میوه را كامل هم نمی خورند، بلكه فقط آن را می چشند) . درحالیکه در سوره طه دقیقا معلوم می دارد که اول بار این آدم است که از میوه درخت ممنوعه چشیده و بعد حوا آن را تجربه کرده است. به هر حال هم آدم و  و هم حوا بخاطر نزدیك شدن شان به درخت برتری طلبی (یعنی تکبر، همان چیزی که شیطان به خاطرش از بهشت رانده شد) و چشیدن میوه آن (قدرت) از بهشت ملكوت به ارض ناسوت سرنگون می شوند. اینجاست كه آنها به واسطه دور شدن از اصل خود ، در روی زمین همه اسما و نام هایی را كه پیشتر در بهشت فرا گرفته بودند را از یاد می برند و نام شان می شود انسان. یعنی فراموشکار. در روی زمین این فراموشکار به تعلیم و تلقی پروردگار از سرنوشت غم انگیز خود آگاه می شود و پس از به یاد آوردن از آن منزلت از آنچه كه سبب این دوری شده بود (یعنی آن عاملی که او را به درخت برتری طلبی و قدرت نزدیک کرد) پشیمان می شود. خدا پشیمانی او را می پذیرد و از خطای او در می گذرد و به او كلماتی یاد می دهد كه او بتواند توبه كند و به سوی پروردگار مهربانش برگشت نماید. چنانكه قرآن در آیه ٣٧ سوره بقره اشاره می فرماید: ‌« فتلقی ادم من ربه كلمات فتاب علیه انه هو التواب الرحیم=  پس آدم از پروردگارش كلماتی دریافت از آنرو خدا توبه او را پذیرفت كه او توبه پذیرنده مهربان است‌» .ا

به اعتقاد اهل عرفان همه ما انسان ها در آغاز به فردوس برین ساكن بوده ایم و همه ما به خطای پدرمان آدم (یعنی تكبر و قدرت طلبی) از بهشت ملكوت به زمین مطرود و عالم ناسوت رانده شده ایم . چنانكه خواجه شیراز هم می گوید : ا

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

كه درین دامگه حادثه چون افتادم

من ملك بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد درین دیر خراب آبادم

بر اساس همین اعتقاد همه ما از پیش (یعنی در فطرتمان) كلمات و نشانی هایی به یادگار داریم كه چنانچه آنها را به خاطر آوریم  آنگاه می توانیم از این فراموش خانه طبیعت (ناسوت) به ملكات آگاهی رستگار شویم و به سوی بهشت آرامش و پروردگار خود قیام كنیم . چنانكه شیخ محمود شبستری در گلشن راز می گوید : ا

هم از الله در پیش تو جانی است

كه از روح القدس در وی نشانی است

اگر یابی خلاص از نفس ناسوت

در آیی در جناب قدس لاهوت

هر آنكس كو مجرٌد چون ملك شد

چو روح الله(حضرت عیسی) بر چارم فلك شد

 

اصل و اساس سخن جلال الدین محمد مولوی در مقدمه شرح مثنوی(بشنو از نی چون حکایت می کند) نیز بر همین تعلیم قرآنی از داستان آدم قرار دارد. بویژه آنجا که می گوید:

کز نیستان تا مرا ببریده اند

از نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرخ درد اشتیاق

هرکسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش      الی آخر  

 

اما یهودیانی که بعدها موضوع دین شان را به موضوع برتری طلبی قومی و سیاست و حکومت مربوط ساختند و برای آنکه بتوانند با رقبای حکومتگر مردسالار  زمانه خود به رقابت بپردازند، کلام الهی را در تورات تحریف کردند تا بتوانند این دروغ را جا بیاندازند که در داستان آدم و حوا، این حوا بود که به فریب ابلیس میوه درخت ممنوعه را اول بار خورده است. بعد هم با طنازی و وسوسه كردن آدم را برآن داشته که آن میوه را (که به تعبیر آنها میوه دانش است) بخورد. براین اساس، "یهودیان" و "مسیحیان" تا قرون متمادی زن را عامل گناه نخستین و در نتیجه عامل شیطان معرفی می کردند و به همین سبب، آنها در طی قرون اعصار زنان را از حق انسانی شان محروم می ساختند و بدین صورت در حق آنها ظلم و ستم بسیار می کردند. با توجه به اینکه موضوع ظلم و ستم هرگز از بین نمی رود بلکه آن در ضمیر ناخودآگاه هر جامعه ی باقی می ماند و آن را همواره به نسلهای بعد از خود منتقل می کنند، آنگاه به این حقیقت می رسیم که با ظلمی که در حق زنان به عمل آمده چه جنایتی عظیمی توسط مذهبیون قدرت طلب در تاریخ صورت گرفته است.

اگر در جوامع به اصطلاح "اسلامی" نیز به زن ظلم شده و می شود ، از آن روست كه فقها و مفسرین "اسلامی" نیز همواره به تفسیرات اهل یهود دلبسته اند و از اسراییلیات و تفسیراتی که علمای یهودی از این داستان کرده اند، بهره برده اند. امروزه اغلب کتب تفسیر (چه آنها که سنی ها تفسیر کرده اند و چه آنها که شیعیان تفسیر کرده اند) مملو از همین اسراییلیات و برداشت هایی است که از طرف یهودیانی که به اسلام تغییر دین داده اند، منتقل شده است. از آنجایی که شرح و تفسیرات مسلمین نیز همواره در کار سیاست و خدمت حاکمان قدرت طلب توجیه می شده، بالطبع مسلمین نیز روی به تفسیراتی می آوردند که به درد کار آنها بخورد. از اینرو ایشان نیز دلبسته تفسیراتی بوده اند که پیشتر یهودیان آنها را بر اساس تحریف شان از تورات بیان کرده بودند. اینگونه شد که در نحوه برداشتهای قرآنی مفسیرین اسلامی تدبر لازم صورت نگرفته است.

اینک که فقیهان دلبسته قدرت و ولایت طلب در ایران به قدرت رسیده اند و با پیروی از همان تکبر و برتری طلبی شیطانی مشخصا دیکتاتوری مذهبی راه انداخته اند و برگ های قرآنی را همچون آن لئیم بدکردار تنها به منظور پوششی برای زشتی هاشان استفاده می کنند، برای ما فرصت استثنایی به وجود آمده که بتوانیم از همه این نشانه ها راز خدای سبحان را از داستان آدم و حوا بخوانیم و پرده از سر آن برداریم. تا همه بشریت آگاه شوند که انسان مذهبی قدرت طلب که بر خدا دروغ می بندد، خود بزرگترین دشمن خدا و بزرگترین کافر و مشرک است.  

به عقیده من تفسیر داستان آدم و حوا به آن نحوه که قشریون مذهبی به دست داده اند، خود یکی از بزرگترین بدآموزی ها و تحریفات تاریخ بشر است که از بابت آن مشکلات عدیده ای سر راه فهم بشر از دین بوجود آورده است. به همین خاطر من اعتقاد دارم که چنانچه موضوع این تحریف سریعا تصحیح نشود، بعید می دانم که در حل مسائل انسان در روی کره زمین ذره ای گشایش حاصل شود.  

خرابی این کار آنچنان از حد بیرون شده که کسی (نه در حیطه مذهب و نه در حیطه فرهنگ) نیست که جز آنکه یهودیان قدرت طلب از این داستان تعبیر کرده اند، سخنی بگوید. امروزه حتا دیده می شود که بسیاری از روشنفكران و روان شناسان و شاعران نوپرداز باز برآنند تا که از همان تعابیر قدرت طلبانه قدیمی و وا خورده ها، خوراک فکری برای مخاطبان خودشان فراهم آورند. تکرار برداشت ناآگاهانه آنها از موضوع میوه "درحت نیک و بد" و انداختن دوباره آن فکر نادرست بر سر زبانها، جز آنکه به خرابی های موجود دامن بزند و درک انسان ها را از حقیقت معارف الهی در کتب آسمانی منحرف کند، معنای دیگری ندارد. بر این اساس آنچه را که آنها از موضوع "درخت معرفت" و یا "درخت معرفت نیک و بد" یاد می کنند، همه من درآوردی و یاوه است. درحالیكه موضوع ‌"درخت ممنوعه‌" مربوط به شجره خبیثه شرك و برتری طلبی است كه اگر آدمی از میوه آن (یعنی قدرت) متمتع شود مشخص است که ستمگر می شود و با ستمگری خویش جامعه را به سوی ظلم و فساد سوق می دهد. اینجا است که چنین موجودی جایش دیگر در بهشت نیست بلکه زمین و عمر محدود (در مقابل عمر جاودان) سزاوارش خواهد بود.

وقتی قرآن می فرماید ‌"به این درخت نزدیك مشو‌" در واقع می خواهد روشن كند كه نقطه ضعف آدمی كجاست و چرا انسان  با نزدیك شدن به این  درخت از مراتب معنوی به جهان فرودست سقوط می كند؟ درواقع موضوع ‌"هذه شجر= این درخت‌"  اشاره به این درختی است كه در نزدیكی همه ما است، یعنی همین شجره برتری طلبی كه انسانها با نزدیك شدن به آن و با خوردن از میوه ی آن (قدرت) دست شان به ‌"فساد‌" و ‌"خونریزی‌" (یعنی ظلم) آلوده می شود. درختی كه ریشه اش قیاس و میوه اش قدرت طلبی است. یعنی همین چیزی كه ما در مذهبمان به آن شرك می گوییم. چراكه موضوع شرك به طور قطع و یقین در ارتباط با قدرت طلبی و حكومتگری فردی است و هركسی كه از این درخت بهره مند شود البته بدی هایش (یعنی همان مطلبی كه فرشتگان از آن نگران بودند) هویدا می شود. متاسفانه باز مفسرین یهودی و تحریف كنندگان كتاب مقدس و حتا اغلب مفسرین اسلامی موضوع آشكار شدن بدی ها را كه قرآن از آن به ‌"سوء‌" اشاره می كند ترجمه و تفسیر به عورت كرده اند كه كاملا مطابقت دارد با روایت ‌"تحریف شده‌" كتاب مقدس. در حالیكه مراتب معنایی ‌"سوء‌" بسیار گسترده تر از موضوع عورت است كه اگر بخواهیم به همین بسنده كنیم از حقیقت مطلب دور شده ایم.

باید توجه داشت که موضوع پیدا شدن بدی های آدم و حوا كه بعد از چشیدن میوه درخت ممنوعه (قدرت) مطرح است، مربوط می شود به همان نزدیک شدن به درخت برتری طلبی ، بدین گونه که آنها بر سر اینکه کدامشان برترند اختلاف کرده اند. چرا که با برتری طلبی یکی به ناچار بر دیگری ولایت پیدا می کند که همین موضوع آنها را به اختلاف و دشمنی می اندازد. چیزی که بهشت جای آن نیست و قرار بود که آنها در بهشت با هم به صلح و آرامش برسند. بدی ملاها و همه انسانهای مذهبی هم از آنجایی عریان می شود که آنها می خواهند با نزدیك شدن به درخت برتری طلبی با خوردن میوه قدرت بر مردمان ولایت طلبی کنند. از اینجا است که آنها نیز بر حسب تکبر و اختلاف کردن عریان می شوند و مردم می توانند بدی هاشان را ببینند. اگر آدم و حوا برای پوشاندن زشتی هاشان از برگهای بهشتی بهره بردند، قدرت طلبان مذهبی هم به همان انگیزه از آیه های الهی و سخن پیامبران،  برای زشتی های خود پوشش فراهم می کنند تا که دیگران آنها را نبینند.

چنانکه حافظ هم از قول خرقه پوشان ریاکار می گوید:

خرقه پوشی من از غایت دینداری نیست

پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم

یا

چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس

سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد

این چنین است كه حكومتگران خرقه پوش بیشتر از ستمگران سكولار فساد دارند و سعی دارند با ریاکاری فساد بی حد و اندازه خود را پنهان كنند . اصل موضوع ریاكاری مربوط است به ریاكاری مذهبی، که شامل همه انسانها مذهبی است که با ظاهر دین (مثل عبا و عمامه و تسبیح و دلق و سجاده) بر سیرت كریه و زشت شان پرده افکنده اند.

عهد دیرین خدا با آدمی آن بود كه او (بر عکس شیطان) به برتری طلبی و قدرت نزدیك نشود و خدا را هرگز از یاد نبرد. از آنجا كه هر عهدی دو سر دارد خداوند نیز عهد كرد كه با خلیفه قرار دادن آدم در روی زمین هرجا كه آدم باشد او نیز آنجا باشد. به عبارت كاملتر آدم خلیفه و قایم مقام خدا در روی زمین شد كه انسانها را هدایت كند نه آنكه بر آنها حكومت كند. چراکه حکومت زمین بنا به همان آموزه های اسلامی از آن مردم است(رعد/13). بدین عبارت که این مردمند که باید خود را به سمت و سوی درست شدن و سالم زندگی کردن تغییر دهند تا صاحب جامعه و حکومت یهتری شوند  . بنابراین موضوع خلیفة الهی انسان در روی زمین هیچ ربطی به موضوع حکومت ندارد بلکه حقیقت خلیفة الهی مربوط است به اصل هدایت که آن را خداوند از همه مخلوقاتش تنها به آدم داده است. آدمی که جسمش از خاک است اما به روح (موضوعی که دیدنی نیست و از ازل پنهان مانده است) تا به کنگره عرش وسعت دارد.

نكته1: اگر دقت كنیم می بینیم مشكل مرد سالاری و زن ستیزی در جوامع مذهبی همه ریشه در روایات منقول از یهود دارد. روایاتی كه متاسفانه در بین مفسرین اسلامی نیز وارد شده و دین ما را نیز آلوده كرده است. اما آنچه كه حائز توجه است آن است كه اصل آیات قرآنی منزه از این بدآموزی ها است و اگر در جایی بداندیشی ای ملاحظه می شود، همه مربوط به مفسرین و مترجمینی است که ندانسته از تحریفات یهودیان قدرت طلب و برتری طلب بهره برده اند.

نكته2: ملائكه جمع ملك و آن در فارسی به معنی فرشته است. در عربی ملك از مالك و اصل آن از الوكه بمعنی رسالت مشتق شده و ملائكه به معنی رسولان می باشد. یعنی نیروهایی كه صاحب رسالت و قدرت اند. (4) و خلیفه به معنی جانشین و قائم مقام است. ‌"و خلیفه فعیله باشد بمعنی فاعل من خلفه یخلفه اذا قام مقامه . برای آنكه قائم مقام مخلف و مستخلف خود باشد از پس او. كلمه از خلف مشتق است و آن به جهت پس (بعد) بود. (5) یعنی در روی زمین پس از خدا، آدم خلیفه و قائم مقام است. قائم مقام و خلیفه خدا كسی است كه رهروان راه حقیقت را به سرمنزل مقصود و عروج به سوی ملكوت خدا و عالم روحانیات رهنمون می سازد . بنابراین خلافت آدم جنبه روحانی دارد ، یعنی اینكه او قائم مقام خدا است در روی زمین از اینكه پرهیزكاران را به اذن خدا راهنمایی کند. یعنی همان معنایی كه در ابتدای شرح آیه دوم (بقره) بیان شد كه "الم" ، همان كتابی است كه در آن اضطرار خاطر نیست و هموست كه هدایت است برای پرهیزكاران و لاغیر. یعنی موضوع خلافت آدم از مقوله پادشاهی و حكومت نیست بلكه آدم قائم مقام خدا است به جهت رهبری و هدایت انسانها به سوی كمالات اخلاقی و معنوی. قرآن هیچگاه نمی گوید كه حکومت زمین را خدا به آدم سپرده است و یا او کسی است که می باید در زمین از جهت سیاسی بر مردمان حكومت كند. مگر خدا بر زمین حکومت می کند که قائم مقامش در آن حکومت کند. اگر خدا در روی زمین مستقیما حکومت می کرد ، دیگر قائم مقام برای آن تعیین نمی کرد. این توضیح لازم است که اگر در مواردی چند بسیار انگشت شمار، آدمیانی از قبیل: موسی و داوود و محمد را می بینیم كه در هیئت فرمانروای سیاسی ظهور پیدا كرده اند، آن برحسب موقعیت زمانی و مكانی قوم یهود یا عرب بوده و آنها خود به خویش به این درخت نزدیک نشده اند بلکه بر حسب خواسته و  رای قوم آن مسئولیت را جدا از رسالت شان بر عهده گرفته اند. همین ثابت می کند که موضوع ولایت آنها از موضوع حكومت آنها جداست (اصلا موضوع ولایت ربطی به مسئله حکومت ندارد) و پیامبران بخاطر شرایط زمانی شان و بیعت و انتخاب مردم زمان شان آن وظیفه را پذیرفته اند. چراكه یهود و عرب تا پیش از ظهور پیامبرانشان از داشتن حكومت مستقل و سرزمینی كه از نظر سیاسی استقلال داشته باشند، برخوردار نبوده اند و در میان آنها قوانین اجتماعی كه حقوق همگانی را به جهت صلح و امنیت و سلامت اجتماعی تامین كند، وجود نداشته است. به همین خاطر پیامبران آنها (موسی و محمد) بخاطر انتخاب مردم زمانه شان مجبور شده اند برای رتق و فتق جامعه نوظهور آنها احكام سیاسی و قوانین اجتماعی تدوین نمایند كه با شرایط زمانی و مكانی آن مردم تطبیق داشته باشد. این بدان معنی است كه آدمیت (امامت) آنها غیر از فرمانروایی آنها بوده اما بدلیل اینكه این دو مشخصه در آنها تقارن داشته است بسیاری از مردم گول تفسیرات و توجیهات کسانی را خوردند که از این موضوع در جهت برقراری حکوت دینی و توجیه قدرت در کنار مذهب سود می بردند.

در كتب قدیمی می خوانیم (6): "یك روز عمر خطاب در مسجد رسول خدا از سلمان (فارسی) و طلحه و زبیر و كعب الاحبار  پرسید كه فرق چیست میان خلیفه و پادشاه ؟ طلحه و زبیر گفتند ما ندانیم. سلمان گفت من دانم گفت بگو گفت: خلیفه آن باشد كه ‌"یعدل فی الرعیه و یقسم بالسویه و یشفق علیهم شفقة الرجل علی اهله و یقضی بكتاب الله‌" گفت آنكه در رعیت عدل كند و قسمت بالسویه و راستی (توزیع عادلانه) كند و بر رعایا چنان مشفق باشد كه بر اهل خود، و حكم به كتاب خدا كند. كعب الاحبار گفت نكو گفتی و من ندانستم كه كسی باشد در میان ما كه این داند جز من. آنگه عمر گفت: سلمان را من خلیفه ام یا پادشاه ؟ گفت: اگر در همه عمرت یك درم سیم یا كمتر یا بیشتر نه از جای خود بستده یی و نه بجای خود صرف كرده ای خلیفه نئی ، پادشاهی. عمر بگریست‌". یا این حكایت از كتاب ‌"احیاء علوم الدین‌" غزالی كه ؛ "ابوبكر صدیق خلیفه اول گروهی از اعراب را دید كه قرآن می خواندند و می گریستند. گفت: ما نیز چون شما بودیم ، ولی دلهایمان سخت شد". اینها گواهی می دهند كه مسلمانان (بعداز پیامبر) مفهوم واقعی ‌"خلیفه‌" را نمی دانسته اند و آنرا با موضوع حاکمیت سیاسی پیامبر مشتبه و یكسان گرفته بوده اند. برای همین بود که آنها پس از حاکم شدن دلهای شان سخت شد.

نكته3:‌" آنگاه كه پروردگارت برای فرشتگان گفت: همانا من در ‌"زمین‌" ‌"خلیفه‌" قرار دادم‌". همین آیه مشخص می كند كه موضوع خلافت آدم بر روی زمین، موضوعی است مربوط به خدا و حتا فرشتگان نیز از جعل او و کیفیت خلافت او بی اطلاعند. كماآنكه وقتی خداوند موضوع خلافت آدم بر روی زمین را با فرشتگان در میان می نهد آنها به اشتباه می افتند و می گویند: ‌"آیا كسی را قرار می دهی كه در آنجا فساد بكند و خونها بریزد؟‌" ‌"در حالیكه ما به حمدت ترا منزه می كنیم و برایت مقدس می داریم‌". یعنی حتا فرشتگان كه نیروهای صاحب رسالت اند، امر خلافت را با موضوع حكومت مشتبه گرفته اند كه می گویند : خلافت آدم در روی زمین باعث فساد و خون ریزی می شود. بر این اساس، انسان اگر فرشته خو هم كه باشد باز نمی تواند به موضوع آدم و خلافت او به درستی پی ببرد. از اینروست كه در این امر همه اندیشه ها حیران و سرگردانند و نمی توانند به اصل این حقیقت (به آنگونه كه خدا نظر داشته و دارد) پی ببرند.

نكته4: موضوع فساد و خونریزی كه فرشتگان در آیه یاد آور می شوند با موضوع نزدیك شدن به "این درخت" كه خداوند در آیه 35 اشاره می فرماید:‌"و لا تقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمین= به این درخت نزدیك مشو كه درآنصورت از ستمگران خواهی بود‌" پیوند مستقیم دارد. به همین خاطر اصرار دارم بگویم كه موضوع ‌"این درخت‌" موضوع شجره خبیثه برتری طلبی (استکبار) و قدرت است و آن مشمول حال همه انسانهای برتری طلب و حكومتگران ظالمی است كه از طریق مذهب ولایت طلبی می کنند و قصد دارند به زور اسلحه و عوام فریبی بالانشینی کنند. بنابراین نزدیک شدن آدم به"این درخت" اشاره به انسان مذهبی دارد كه به قدرت نزدیك می شود. چنین انسانی از آنجایی که عهد خدا را شکسته محروم از فیض می شود یعنی اینکه خداوند رویش را از او برمی گرداند و به این طریق او رسوا شده و بدی هایش عیان می شود. اینجاست که او  در زمین فساد خواهد كرد و ستمكار خواهد شد. این ها همان موضوعاتی اند كه فرشتگان از جعل آدم به عنوان خلیفة الله نگران بودند. به عبارت دیگر قرآن ریشه هر فساد و خونریزی را در نحوه عملکرد مذهبیون ولایت طلب و قدرت طلب می بیند.

نكته5:  خداوند كه می فرماید "همانا من در زمین خلیفه قرار دادم" منظور این است كه همواره جعل و نصب رهبر (آن کسی که قائم مقام خدا در روی زمین است و متقین را هدایت می کند) با خدا است. این بدین معنی است كه هیچ كسی از پیش خود نمی تواند خود را آدم خلیفة الله و یا رهبر بداند و یا به طریقی که ملاهای "شیعه" بدعت کرده اند امر اینکه چه کسی رهبر است را به انتخاب و انتصاب تعدادی ملا بسپارند. بنا به نص همین عبارت قرآنی انتخاب و انتصاب هر انسانی بعنوان رهبر توسط انسان و یا انسانها بدعت محسوب می شود. از این آیه می توان نتیجه گرفت که امامت و خلافت کسانی چون ابوبکر ، عمر ، عثمان و یا معاویه و خمینی و خامنه ای و یا .... همه باطل است. زیرا (به تعلیم قرآن) جعل امام و یا خلیفه کاری نیست كه انسانها بتوانند او را بر حسب رای خود و یا رای تعدادی ملا انتخاب كنند. هم چنین موضوع خلیفه مربوط است به موضوع اصل دین و امر معنویات. با این حساب چگونه مردم به طور عام (یا خبرگان و زعمای قوم به طور خاص) می توانند "امام" جعل كنند كه او همان امامی باشد كه خدا او را تعیین کرده و او کسی است که می تواند خداجویان را به سوی امر خدا و معنویات  (یعنی آن موضوعی كه از آن اطلاع ندارند) رهبری كند؟ این غیرممكن است. موضوع جعل امام مثل جعل آدم خلیفة الله امری است كه به خدا پیوند دارد و آن موضوعی است برای هدایت و راهنمایی انسانها به سوی روحانیات . چنانكه در آیه 73 سوره انبیاء اشاره شده "و جعلنا هم ائمة یهدون بامرنا و اوحینا الیهم .... = و ما آنها را امام قرار دادیم كه هدایت كنند به امر ما و به سوی آنها وحی كردیم ..." . درحالیکه آخوندها باور ندارند که خدا به انسانها حتی امامان وحی می کند. و یا در آیه 24 سوره سجده " و جعلنا منهم ائمة یهدون بامرنا لما صبروا ... = و از ایشان امام قرار دادیم كه هدایت می كنند به امر ما برای آن کس كه انتظار می كشد". بنابراین جعل امام مقوله ای است معنوی كه فقط برای انسانهای معنوی و جویندگان حقیقت كاربرد دارد تا كه ایشان را به سرمنزل مقصود برساند. نه کسانی که به این مسائل بی توجه اند.

همچنین جعل امام و خلیفه خدا مخفی و ازلی است و فقط و فقط با نصب خدا و با او پیوند دارد. به عبارت دیگر خداوند در زمین كسی را به عنوان ‌"خلیفه‌" یعنی جانشین خود تعیین می كند كه او به سبب كامل بودنش بیش از هر كسی به قوانین الهی در پیوند با انسان و خداشناسی و سلوك راه حقیقت آگاهی دارد. خداوند او  را میزان و آیت (=نشانه) راه خویش قرار داده  تا خداجویان به هدایتگری های او به سوی خدا و معنویات راغب و هدایت شوند. ازآنرو مقام خلافت و ولایت امری است مخفی و كسی غیر از خدا (حتی فرشتگان) از آن آگاهی و خبر ندارند. یعنی اینکه موضوع ولایت هیچ ربطی به موضوع آیت الله های "شیعه" و دیگر رندان مذهبی ندارد که ریا می کنند و خودشان را در زمره پیامبران و اولیاء الله جا می زنند و بدتر از همه اینکه امر حکومت را به خود مختص کرده اند. اینها همه شرک است و اگر مسلمانان به واقع مسلمان باشند می باید همه نیروی شان را صرف آن کنند که با ایشان جهاد کنند. موضوع جهاد در اسلام مربوط به همین قضیه است و بنابر آن هر مسلمانی می باید که در جهت از بین بردن شرک در پیرامون خودش با آنها که بر خدا دروع می بندند جهاد کند، یعنی مبارزه کند.

"وآنگاه كه پروردگارت برای فرشتگان گفت: همانا ‌"من‌" در ‌"زمین‌" ‌"خلیفه‌" قرار دادم‌" ، یعنی خلیفه را خدا تعیین می كند. بنابراین خلیفه از محدوده و دایره انتخاب مردم و یا انتخاب گروهی از مردم (مثل خبرگان رهبری) بیرون است و لذا هیچ کس و هیچ گروهی نمی تواند خلیفه نصب کند. این سخن یعنی این كه آقایان ملاها فضولی نكنند و از حكم الهی جلوتر نروند. موضوع معنای صبر و انتظار "لما صبروا" که در ادامه آیه 24 سوره سجده آمده به همین امر مربوط است. یعنی اینکه انسانها فقط وظیفه دارند جستجو کنند و انتظار بکشند تا که به حقیقت موضوع امامت (در حوزه معنویت) برسند نه آنکه با عجله از پیش خود و یا از پیش زعمای قوم خود به هزاران خدعه و فریب کس و کسانی را انتخاب و یا انتصاب کنند که بتواند در مقام امامت و خلافت همان کاری را بکنند که پیامبران می کردند. زهی گمراهی!

نكته6: بدون برو برگرد،  آنهایی كه ادعا می كنند خلیفه اند و یا دیگرانی از قبیل فلان و فلان خلیفه اند، و یا فلان فقیه ولی و یا خلیفه خداست، همه بر خدا دروغ بسته اند. اینان به تعبیر قرآن بزرگترین ستمگرانند، چراكه با این دروغپردازی ها بر خدا افترا بسته اند. چراكه اگر به ترتیب مفهوم آیه توجه كنیم ، جعل خلیفه فقط بر عهده خداست و در حد كسی نیست كه خلیفه را انتخاب كند. آنگونه كه از سیاق آیه متوجه می شویم حتا فرشتگان خدا نیز در این مورد خاص به شبهه می افتند و منظور خدا را از خلیفه به درستی نمی فهمند. والا نمی گفتند که تو کسی را برمی گزینی که در روی زمین ظلم و تبه کاری کند! با این تفصیل چه دلیلی است كه انسانها در این كار به شبهه نیفتند و بتوانند خلیفه راستین خدا را از دروغینش تشخیص بدهند! همین مشخص می كند كه همه مدعیان رهبری و خلافت و ولایت دروغگو و نابكارند و درواقع هم ایشانند كه فساد می كنند و خون می ریزند. تمامی گمراهی های امروزین عالم اسلام نیز از همین و همان ادعاهای نابجا و دروغینی برخاسته كه بعد از رحلت پیامبر گرامی عده ای با سیاسی كردن اسلام خواستند بر جهانیان سروری كنند، كه كردند اما فساد كردند و ظلمها كردند و خونها ریختند. امروزه وارثان همان ستمكاران در هیبت و قالب دیگری (که خود را آیت الله می نامند) به ادامه همان روشهای نابكارانه ادامه می دهند و همچنان خلق خدا را می فریبند تا چند روزی بیشتر بر مردم سروری كنند. زهی نادانی ، زهی ظلم و جنایت

خلافت انبیا مرسل و ولایت اولیاء خدا مربوط به موضوع هدایت و راهنمایی است. بنابراین ربطی به بحث حکومت و قدرت ندارد. آنان به زمین آمده اند كه دلیلی باشند برای سلوك راه خداشناسی و تزكیه نفس و خودشناسی. وانگهی از آنجایی که مقام اولیاء الهی از جهت معنوی مخفی است و آنها به حسب تقوای الهی موضوع ولایت خود را همواره پنهان می کنند و هیچگاه بروز نمی دهند (تقیه هم به همین معنا است) این راز سر به مهر هرگز بر کسی عیان نمی شود مگر کسی که به راستی جویای حقیقت باشد و در راه حق برخوردار از نعمت الهی (آنجا که می فرماید: انعمت علیهم) باشد. یعنی راهنمایانی در حد انبیاء و اولیاء نه کسی دیگری. پیامبر هم فرمود: ‌"اولیایی تحت قبابی لایعرفهم غیری = اولیاء من تحت خرگاه (حمایت) های من اند و كسی (غیری) آنها را نمی شناسد‌".

شیخ محمد شبستری در كتاب گلشن راز می فرماید:

 

كسی مرد تمام است كز تمامی

كند با خواجگی كار غلامی

پس آنگاهی كه ببرید او مسافت

نهد حق بر سرش تاج خلافت

بقا می یابد او بعد از فنا باز

رود ز انجام ره  دیگر به آغاز

شریعت را شعار خویش سازد

طریقت را دثار خویش سازد

حقیقت خود مقام ذات او دان

شده جامع میان كفر و ایمان

به اخلاق حمیده گشته موصوف

به علم و زهد و تقوا بوده معروف

همه با او ولی او از همه دور

"بزیر قبه های ستر مستور‌"

 

نكته7: پیشتر نیز شرح شد كه دنیا از نظر قرآن هدفمند نیست، بلكه وسیله و مرحله ای است برای خودسازی و تزكیه نفس به جهت عروج به سوی آسمانهای روحانی. بنابراین وقتی خداوند می فرماید: ‌"همانا من در ‌"زمین‌" ‌"خلیفه‌" قرار دادم‌". یعنی به تحقیق كه من در زمین كسی را به عنوان جانشین خود قرار داده ام كه او رهروان را از آلوده شده به مادیات و معطل شدن در دنیا نجات دهد و آنها را به سوی آسمانهای معنوی و روحانیات رهنمون سازد. همچنین از آنجایی كه جنسیت آدم از خاك است ، او می باید به مثابه قالب خاکی خود  استضعاف پیشه کند یعنی فروتنی کند تا آنجا كه كسی او را نشناسد. بنابراین مردم نمی توانند آدم واقعی را مورد شناسایی قرار بدهند تا كه فرضا بتوانند او را انتخاب كنند. به عبارت دیگر، آنهایی كه جعل و نصب خلیفه را تا حد انتخاب مردم و یا "شورای بنی سقیفه" و یا "شورای نگهبان" پایین می آورند، جز این نیست كه برخلاف حكم الهی بدعت كرده اند. از اینروست كه بدانیم نحوه عملكرد و اعتقادات این دسته از مذهبیون ، به خدا و قرآن ارتباطی ندارد و آنها همان كسانی اند كه فساد می كنند و بنام خدا جنگ راه می اندازند و خونها می ریزنند. ولو اگر ندانند.

در همین سوره بقره آیه 114 وقتی خداوند خطاب به ابراهیم می فرماید: ‌"انّی جاعلك للناس اماما ، قال و من ذریتی؟ قال لاینال عهدی الظالمین = همانا كه من ترا برای مردم (همعصر خودت) امام قراردادم، (ابراهیم) گفت: و از فرزندان من هم؟ (کسی امام می شود؟) فرمود: عهد من به ستمگران نمی رسد‌". یعنی جعل امام و خلیفه فقط از جانب خدا است و این مقام به آن دسته فرزندانی از تو كه به قدرت روی می آورند و ستمكاری می كنند، نمی رسد. در عین حال مشخص می كند كه این مقام مقام ارثی نیست كه كسی به اعتبار اینكه پدرش امام بوده او نیز امام است. اینجاست كه خداوند می فرماید: ‌"عهد من به ستمگران نمی رسد‌"، یعنی آنچه را كه من در مقام آدم برای انسان قائل شده ام هرگز با ستمگری (قدرت) آلوده نخواهد شد و آن به قدرت طلبان  نمی رسد ولو آنكه آنها از فرزندان ابراهیم یا محمد باشند. قرآن كریم در این آیه نیز به دو موضوع مهم اشاره می كند. یكی آنكه عهد الهی از اینكه كسی را در روی زمین خلیفه كند هرگز سیاسی و حكومتی نیست. دوم آنكه هیچكس حتا فرزندان ابراهیم نمی توانند از این قبا برای خود محمل آقایی و "سیادت‌" فراهم بكنند. بنابراین قرآن با موضوع ‌"سیدی‌" صریحا مخالفت دارد و هرگز با عمل آنهایی را كه خود را از نسل فاطمه می دانند و به این سبب برای خود شال و قبا درست می کنند که به روزی بی زحمت برسند(مثل برخی یهودیانی که خود را از نسل ابراهیم می دانند) هیچ حرمتی قائل نیست. قرآن حتا برای ابراهیم در این امر كه او برای بعد از خود جانشین  تعیین كند، حقی قائل نیست تا چه رسد به جمعی نادان و قدرت طلب بنام ‌"خبرگان رهبری‌" كه بخواهند كسی را بعنوان خلیفه و رهبر تعیین كنند و بعد آن خلیفه و رهبر برای خود جانشین تعیین كند. زهی نادانی! زهی خیانت!

خداوند در آیات بسیاری از جمله (آیه 21 سوره انعام) می فرماید: ‌" و من اظلم ممن افتری علی الله كذبا او كذب بایاته انه لا یفلح الظالمون=  پس كسیت ظالمتر از آن كسی كه به خدا دروغی می بندد و یا به آیات او دروغ می بندد؟ كه همانا ستمكاران رستگار نخواهند شد‌". همین آیه مشخص می كند كه آنها كه به انتخاب خود جعل خلیفه می كنند و یا امام نصب می كنند، و یا به خود و یا به دیگران عناوینی را نسبت می دهند ، همه بر خدا دروغ و افترا می بندند. اینان بزرگترین ستمكارانند چرا كه آنها، اولا سخن راستین خدا را تحریف كرده اند و ثانیا بنام خدا فساد می كنند و خون ها می ریزند. اینجاست که آنها مسبب بی دینی و عاملی هستند که مردمان از دین و ایمان گریزان شوند.

نكته8: آنچه را كه فرشتگان نمی دانستند این بود كه آنها از قصد خدا مبنی بر اینكه خدا آدم را برای هدایت بشر و تكمیل رسالت خلقت و اینكه او را در زمین خلیفه قرار می دهد تا آینه دار وجه خدا باشد ، بی اطلاع بودند. فرشتگان فكر می كردند كه خداوند خواستار سپاس و تسبیح موجودات است و به همین خاطر در جواب خداوند می گویند: ‌" ما به سپاست ترا منزه می كنیم و برایت مقدس می داریم‌" . در حالیكه خداوند قصدش با خلیفه قراردادن آدم چیز دیگری بود و آن تكمیل رسالت خلقت و بسط و گسترش رحمت و کرامتش خویش در موجودیت انسان در روی زمین بود. مولانا جلال الدین نیز در ذیل داستان موسی و شبان در دفتر دوم مثنوی شریف اشاره دارد:

من نكردم خلق تا سودی كنم

بل كه تا بر بندگان جودی كنم

و ‌"جود‌" خدا این بود كه رسالت خلقت را با جانشین قرار دادن آدم در روی زمین به جهت متعالی كردن زندگانی انسانی و جاری كردن حكم ملكوتی خدا بر روی زمین ، تمام كند. این را فرشتگان نمی دانستند و به همین خاطر به اشتباه افتادند. چه فرشتگان تا آنجایی آگاهی دارند كه خداوند در ملكه وجودی شان قدرت خاصی را (مثل شجاعت كه یك ملكه است ، مثل بخشندگی كه یك ملكه است ، مثل عدالت كه یك ملكه است) نهاده است و بی سبب نیست كه آنها از توانای های آدم بی اطلاع بودند، از اینكه آدم صاحب روح و عشق الهی است و از این بابت مصداق كاملترین خلق است. بقول حافظ:

بر در میخانه عشق ای ملك تسبیح گوی

كاندر آنجا طینت آدم مخمر می كنند‌

دانستن اینكه آدم كیست و چیست و چرا خدا در زمین او را خلیفه و جانشین و قائم مقام خود قرار می دهد معرفتی است ورای دانش فرشتگان. بنابراین در این مورد خاص باید به خدا مراجعه كرد و از او خواست تا مگر خدا آدم زمانه ما را به ما معرفی كند كه اگر خدا وی را به ما معرفی نكند همانا در دینمان گمراه باشیم(7). چه خلیفه و امام برای رهبری امور معنوی است و اگر كسی برای تعالی روحانی خود او را نشناسد نمی تواند به كمال اراده حق از خلقت انسانی خود دست پیدا كند. چنانکه واقفان راه الی الله گفته اند:ا

‌به كوی عشق منه بی دلیل راه قدم

كه من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد‌

نكته9: نباید كه جعل آدم به عنوان خلیفه را با خلق آدم یا آفرینش انسان (به این مفهوم که امروزه از این واژگان برای ما معلوم است) در روی زمین مشتبه گرفت. چه اگر به ردیف مفهوم آیه توجه كنیم: ‌"او را قرار می دهی كه فساد كند و خون بریزد‌" ، معلوم می شود كه قبل از خلق و جعل آدم موجوداتی (که در جایی دیگر قرآن آنها را جن خطاب می کند) در روی زمین وجود داشته اند كه با آمدن ‌"آدم‌" فرشتگان تصور می كنند كه خونریزی می شود.

و‌"آدم‌" خون چه كسی را باید بریزد كه فرشتگان از خلیفه شدن او نگران بودند؟ از اینرو از فحوای آیه مشخص می شود كه قرآن به وجود نوعی از انسان (که آن را جن نامیده است) در روی زمین تا قبل از ظهور آدم (خلیفه الله) باور دارد. همین ثابت می كند كه صورت تفسیر قشریون مذهبی از خلقت آدم (و البته داستان جن) اشتباه است و مطابق با كلام قرآن نیست. باین سخن كه خلق آدم و جعل او با آفرینش نوع انسان یكی نیست و آنها را نباید باهم یكسان گرفت. انسان موضوعیتی فرهنگی و معنوی دارد و معنایش در ارتباط تعریف دین از آدم و بشر و انسان است. درحالیکه جن ها همان ساکنین اولیه کره زمین هستند که امروزه می توان بقایاشان را در برخی از نقاط کره زمین مثل جنگلهای هندوستان (بیرشوزها) و آفریقا (بوشمن ها) و استرالیا (ابورجین ها) و یا مردم ساکن حاشیه آمازون مشاهده کرد. در آیه 26 و 27 سوره حجر نیز آمده: ‌"ولقد خلقنا الانسان من صلصال من حماء مسنون ، و الجان خلقتناه من قبل من نار السموم = و انسان را از گل خشك بازمانده از لجن بویناك آفریدیم و پیشتر از آن جن را از آتشباد آفریده بودیم‌". از اینرو مشخص است كه قرآن به موجوداتی آگاه شبیه به انسان امروزی ما (که آنها را جن می نامد) باور دارد و نگاهش به آفرینش انسان و حتا موضوع جن (که درباره آن همه یاوه سرایی می کنند) با برداشتهای قشریون مذهبی بالکل متفاوت است.

نكته10: آنگاه كه قران می فرماید، ‌"هماناكه من در روی زمین خلیفه قرار دادم‌"، یعنی خداوند در روی زمین برای پیشبرد ارزشهای روحی و فرهنگی و هدایت و سلوك رهروان راه حقیقت محققاً كسی را قرار داده كه صاحب عالیترین ارزشهای معنوی است. و این جعل محدود به گذشته و آینده نیست بلكه حكمی است مخفی و ازلی و بقول حافظ:

در كار و گلاب و گل حكم ازلی این بود

كین شاهد بازاری و آن پرده نشین باشد

مقصود حافظ از گل كه گل محمدی است ، انسان كامل یا خلیفه الله است كه مانند شاهد پرده نشین همیشه مخفی و پنهان است ، اما آنها كه دین را مثل گلاب درون شیشه می كنند و با آن كاسبی راه انداخته اند مانند خوبرویان بازاری (فواحش) اند که همیشه با پرداخت مبلغی قابل دسترس اند و این یك حكم الهی و اراده ازلی است.  

نكته11: این آیه را بدین گونه نیز می توان تفسیر كرد: ‌"گفتند آیا كسی را قرار دادی كه در آنجا فساد بكند و خونها بریزد؟ ‌". به این عبارت که وقتی آدمی (از نوع آن آدمی که خدا منظور دارد) در بین ساکنان کره زمین ظهور پیدا می کند آنگاه زندگی آن مردم از صورت های جنی و بدوی و عقب افتاده به سطوح تكامل یافته تر متحول می شود. اینجاست كه با مرگ آن آدم (پیامبر) مردمان اختلاف می کنند و از ایشان آنها که به قدرت روی می آورند به جنگ و خونریزی می پردازند. و این چنین زمین را فاسد می کنند. یعنی اینکه با جعل آدم در روی زمین جنگها صورت می گیرد و چه بسا که انسان ها بناحق (یعنی بنام خدا) خون یکدیگر را بریزند و زمین را فاسد کنند. از پیامبر گرامی اسلام نقل است كه می فرماید:(8) ‌" امت من به هفتاد و سه شعبه تقسیم می شود كه هفتاد دو شعبه آن باطل اند‌". حافظ با بهره گرفتن از این خبر است که می گوید:

 

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

 

این موضوع را اگر به این صورت تفسیر کنیم آنگاه مشخص است که ملكات وجودی به نوعی به این مسئله آگاهی دارند که با جعل آدم همواره ستمگری بوجود می اید و در نتیجه زمین فاسد می شود. چنانکه فرشتگان می پرسند: ‌"آیا كسی را قرار می دهی كه در آنجا فساد بكند و خونها بریزد؟‌" ‌"در حالیكه ما به سپاست ترا منزه می كنیم و برایت مقدس می داریم‌". یعنی جعل آدم جنگ و خونریزی در پی دارد. و آنگاه که زمین فاسد شد انسانها فاسد می شوند. در نتیجه كسی در زمین ترا (آنچنان که باید) تسبیح نخواهد كرد!؟ "در حالیكه ما فرشتگان به سپاست ترا منزه می كنیم و مقدست می داریم" ، بنابراین (به تعبیری که فرشتگان می گویند) خداوندا از خیر زمین و جعل آدم در آنجا بگذر.

آنچه را كه فرشتگان می گفتند شاید بنظر درست می آید اما آنها نمی دانستند كه خدا در پی سپاسگزاری انسانها و اینكه او را منزه كنند یا نكنند نیست بلكه ‌"فرمود: بدرستی كه من چیزی را دانم كه شما نمی دانید‌". یعنی اینكه دانش الهی فراتر از علم فرشتگان است. چه او به قابلیت های وجودی آدم آگاه است و می داند كه او با علم به اینکه از همه اسماء و صفات با خبر است ، می تواند در زمین در بعد خدا انسانها را با راه های هدایت آشنا کند و اگر بخواهند و خدا بخواهد آنها را تا به سرمنزل حقیقت رهنمون سازد. آنچه از صورت واژگانی این آیه بنظر می رسد این است كه فرشتگان به توانایی های آدم نا آگاه بودند و آنها او را با آدم های قلابی مثل ملایان قدرت طلب اشتباه گرفته بودند كه گفتند ‌"كسی را قرار می دهی كه فساد كند و خون بریزد‌". درعین حال از این واژه ها می توان چنین نتیجه گرفت كه با ظهور مدنیت و فرهنگ كه با ظهور آدمیان صاحب رسالت همراه بوده به هرحال در ساختار ارزشی زمین از اینكه محلی بوده برای حیوانات وحشی و درنده و انسان نماهایی که برحسب غلبه زور و قدرت با وحشی گری تمام خواسته های حیوانی خود را عملی می ساختند، تحولات اساسی و عظیمی بوجود آمده كه نباید كافری كرد و از این حقیقت كه با ظهور انبیا بشریت به دستآوردهای فرهنگی و علمی بزرگی دست یافته است ،چشم پوشید. اگر این دوره از تاریخ بشر را در مقابل آن صدها هزار سالی كه انسانها به شیوه حیوانات در غارها و جنگلها زندگی کرده اند (و کماکان برخی شان هنوز به همین شیوه زندگی می کنند) قرار بدهیم و آنها را باهم مقایسه كنیم ، آنگاه پی می بریم كه ما انسانها در این 5 هزار سال اخیر، به معالم و معارف بسیار والایی دست یافته ایم كه جای سپاسگزاری و شکر بسیار دارد. و بعید نیست كه بالاخره پس از طفره رفتنهای زیاد در سالهایی نه چندان دور بشریت با قوانین راستین و ملكوتی خدا آشنا شده و بر اساس همان قوانین الگوهای ‌"جامعه سالم‌" و صلح آمیز را بر روی زمین استوار سازد و نهایت به تبعیض و جنگ و خونریزی ناشی از برتری های جنسی و قومی و مذهبی پایان دهد. البته چنانچه مذهبیون و سیاسیون قدرت طلب اجازه بدهند و از لجاجت و كژ اندیشی دست بکشند. آنچه را كه انسان تا این زمان بدست آورده ، خود دستاورد بسیار بزرگی است كه البته از دید بسیاری از فرشته صفتان نیز مخفی مانده است. ولی به اعتقاد من باید به سخن خداوند اعتماد داشت و به خواست و اراده او در خصوص جعل آدم در روی زمین تسلیم بود و انتظار كشید.

 

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

كز دیو دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتم: یافت می نشود، گشته ایم ما

گفت : آنكه یافت می نشود آنم آرزوست

"مولانا" 

مآخذ و یادداشت ها:

١) به تفسیر ابولفتوح رازی در شرح آیه مراجعه كنید.

٢) اصول كافی جلد اول ص58.

٣) رجوع كنید به تفسیر ابولفتوح رازی در شرح آیه جلد اول ص 122

٤) رجوع كنید به تفسیر ابولفتوح رازی در شرح آیه جلد اول ص 127

٥) رجوع كنید به تفسیر ابوالفتوح رازی جلد اول ص 127  

٦) تفسیر ابوالفتوح رازی جلد اول ص 128

٧) كتاب اصول كافی جلد سوم  بخش حجت

٨) كتاب هفتاد و سه ملت ، جواد مشكور ص 5 

 

Copyright © 1999-2017 Ettelaat Network, All  Rights Reserved
Webmaster
اطلاعات.نت به هيچ گروه و مرام و مسلك وابسته نيست