قرائت‌های نو از قرآن بر پايه آموزشهای عرفانی

سوره گاو شيرده (بقره) شرح آيه 28 تا 30

اين بخش از كار تحقيقي خود را تقديم به بانوي صلح ايران خانم دكتر شيرين عبادي مي كنم

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر

كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتم: يافت مي نشود, گشته ايم ما

گفت : آنكه يافت مي نشود آنم آرزوست

مولوي

حسين ميرمبيني

www.peikekhabari.com

به انگيزه اعطاي جايزه بسيار ارزشمند و افتخار آميز صلح نوبل به خانم شيرين عبادي و همچنين به پاس قدرداني از تلاشهاي بي وقفه او در راه بهبود وضع كودكان و محرومان جامعه و بويژه مبارزات خستگي ناپذير او برای صلح و حقوق زنان و دفاع از زندانيان سياسي، اين بخش از پژوهش هايم را تقديم خانم عبادی مي كنم كه در مصاحبه با مجله نيوزويك گفت: ا ما نياز به تعبيري از اسلام داريم كه امكان بسيار بيشتري را براي فعاليت زنان ايجاد كند. به اسلامي نياز داريم كه با دموكراسي سازگارتر باشد و حقوق فردي را محترم بدارد. ا

من بعنوان يك كوشنده مسائل اجتماعي و پژوهشگر علوم قرآنی، به ايشان اطمينان مي دهم كه اسلام و آيات قرآني با تمامي هدفهاي انساني و بشر دوستانه ايشان و ديگر آزادي خواهان صلح دوست جهان همراهي و همآهنگي دارد. بشرط آنكه آیات قرآنی را به روش مذهبیون قدرت طلب نخوانیم و تفسير نكنيم. حقیقت این است که متون اسلامي ما انباشته از كج انديشي هاي اين جماعت دغلکار است و ما برای اصلاح و ترمیم خرابکاری هایی که اینان در طول 1400 سال بر اسلام وارد ساخته اند راهی بسیار دشوار و سخت در پیش داریم. این مسیر برای ما (ایرانیان) هموار نخواهد شد مگر اینکه تایید الهی و همت مردمان دلسوز و آگاه و نگران و صلح دوست همراه مان شود. بنطر من اعطای جایزه صلح نوبل به خانم عبادی خود یک نشانه از برق امید و تایید الهی است که ما ایرانیان باید خیلی واضح و روشن آن را بفال نیک بگیریم و از آن برای هموار سازی این معظل بزرگ اجتماعی خود (بلکه جهان) یاری بجوییم. بنظر این نویسنده، اعطای جایزه صلح نوبل به یک زن ایرانی مسلمان صلح دوست و مبارز پیام دیگری برای ما ايرانيان نیز داشت. و آن اینكه باور داشته باشيم، ما ایرانیان از میان همه ملتهاي خاورمیانه تنها ملتي هستيم كه مي توانيم با پشتوانه فرهنگ غنی صلحجویانه عرفاني مان پرچمدار صلح و آزادی و برابری برای مردم منطقه خود باشیم . مردانی که بزور شمشیر برای ما اسلامی را آوردند که خود از آن بهره ای نبرده بودند حال باید که فرزندانشان به راه زنانی از ما چشم بدوزند که پیامبر صلح و عشق آزادگی و برابری اند. برای او دعا می کنم.ا

تفسیر آیات قبل را در اینجا بخوانید ا

٢٨- چگونه است كه به خدا كفر مي ورزيد درحاليكه مرده بوديد، زنده تان كرد.سپس بميراند شما را، و سپس زنده تان كند. سپس بسويش بازگردانده مي شويد!؟

اين آيه را بايد همزمان با آيه قبل يعني آيه 27 خواند. چراكه موضوع آن در ادامه مطلب آيه قبل است و باز انتقاد و سرزنشي است به كافران قشري مذهب. آنهايي كه احكام خدا را براي تداوم سروري خود دگرگون مي كنند و بدين طريق حقيقت را كتمان مي كنند. روي سخن خدا تعجبي و سئوالي است و خطاب به ملاها و آخوندها دارد كه؛ ‌چگونه است كه به خدا كفر مي ورزيد؟. يعني , چگونه است كه شما دين فروشان رياكار به خدا كافري مي كنيد و حق پوشي مي كنيد، در حاليكه ‌مرده بوديد‌ يعني هيچ بوديد و خدا ‌زنده تان كرد‌ ، يعني خدا به شما هويت بخشيد و شما را به روح پیام پيامبرانتا‌ن زنده تان كرد. پس چگونه است كه پا روي حقيقت مي گذاريد. ‌سپس بميراند شما را و سپس زنده كند و سپس به سويش بازگردانده مي شويد‌، يعني؛ چگونه است كه شمايي كه به اين سخن باور داريد و مي دانيد كه پس از چندي زندگي در دنيا, خدا شما را مي ميراند, اما باز كفر مي ورزيد. سپس خدا زنده تان كند يعني بعد كه مرديد خدا روان تان را بپا مي دارد و باين طريق دوباره زنده مي شود و ‌سپس‌ يعني پس از جندي به سويش بازگردانده مي شويد تا بحساب تان رسيدگي شود. پس ‌چگونه است كه به خدا كفر مي ورزيد!؟‌ يعني چگونه است كه شما مذهبيون, با وجودي كه به اين سخن باور داريد, اما به موضوعاتي كه پيشتر در آيه 27 ياد آوري شد, كافري مي كنيد !؟ اينكه بعد از ميثاق با خدا عهد او را مي شكنيد و چيزي كه خدا دستور به وصل آن داده شما قطع مي كنيد و در زمين فساد مي كنيد و اين چنين به خدا كافري و حق پوشي مي كنيد. در شگفتم از شمايي كه در جاهليت بسر مي برديد (مرده بوديد) و شناخت و معرفتي به حقيقت نداشتيد اما خدا با پيام خود از طريق فرستادن پيامبران به شما زندگاني دوباره بخشيد و به دانايي و به فرهنگ و تمدن رسيديد (پس زنده تان كرد) پس چگونه است كه حقيقت را مي پوشانيد؟ (كيف تكفرون بالله = چگونه است كه كافري مي كنيد!؟) . ا

اينگونه تفسير از مرگ و حيات را عرفاي ما نيز در اشعارشان بسيار تكرار كرده اند. مولوي مي گويد: ‌ا

ا گريه بدم خنده شدم ، مرده بدم زنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم

در انجيل لوقا باب نهم آيه 60 نيز آمده آنگاه كه عيسي به يكي از شاگردان ‌گفت: به دنبال من بيا، گفت : اول مرا اجازت ده تا بروم و پدرم را دفن كنم ، عيسي وي را گفت : بگذار مردگان مردگان را دفن كنند‌. یعنی مردگان را بحال خودشان گذار. امروز منم که زنده ام . پس با من باش تا به من (عیسی) به زندگانی جاوید برسی. حافظ نيز مي گويد: ا ‌اا

هميشه وقت تو اي عيسي صبا خوش باد

كه جان حافظ دلخسته زنده شد به دمت

یا این شعر جاودانه او: ا

هرآن كسي كه درين حلقه نيست زنده به عشق

برو نمرده بفتوي من نماز كنيد

ا بنابراين مردن و زنده شدن اول فيزيكي نيست. بلكه معنوي و فرهنگي است و مقصود اين است كه شما مذهبيون _ مثل آدم كه از هيچ بوجود آمد_ هيچ بوديد (مرده بوديد) و خدا شما را به نعمت داشتن دين و معرفت زنده كرد و شما مي دانيد كه مي ميريد و دوباره به خواست و اراده الهي زنده مي شويد كه حساب پس دهيد, پس كيف تكفرون بالله = چگونه است كه كافري مي كنيد!؟. يا مگر به روز قيامت باور نداريد؟ به همان لحن كه حافظ هم مي گويد : ا

گوييا باور نمي دارند روز داوري

كين همه قلب و دغل در كار داور مي كنند

ا كيف‌ سئوال حال است و با تعجب (1) و آن به اين معناست كه خدا در زمان حال اتمام حجت مي كند كه چگونه است كه شما اهل مذاهب به خدا كفر مي ورزيد درحالي كه خدا با فرستادن پيامبران حداقل زندگاني شما را متحول ساخت كه شما مردم توانسته ايد به سبب آنان صاحب دين و فرهنگ و تمدن بشويد!؟ بنابراين خطاب خداوند در اين آيه با بي دينان نيست. بي ديناني كه قرآن نمي خوانند و يا به سخن خدا وقعي نمي نهند, چگونه خدا با آنها سخن بگويد, بلكه روي سخن قران همچنان با كساني است كه علي الظاهر به ديني معتقدند و مدعي اند كه خداشناس اند. وانگهي اينان باور دارند كه بواقع مي ميرند و دوباره زنده مي شوند و بايد براي حساب و بازرسي عملكردهايشان بسوي خدا بازگشت كنند كه ادامه آيه بدان اشاره مي كند. ‌سپس شما را بميراند و بعد زنده تان كند. سپس بسويش بازگردانده مي شويد. چه مرگ دوم مرگ اضطراري است و آن به مرگ جسماني اشاره دارد و ‌سپس زنده تان كند‌ اشاره به زندگي بعداز مرگ و رستاخيز روح مي كند كه انسان پس از آن بايد براي داوري ‌يوم دين‌ به سوي داور كردگار بازگردانده شود. ا

پس مرگ و حيات نخست ، مرگي و حياتي است كه از موجودات فقط انسانها آنهم انسانهاي متعهد آنرا تجربه مي كنند. ازآنروست كه خداوند آنرا پيش از مرگ و حيات اضطراري آورده كه اتمام حجتش كامل باشد. در قرآن كريم در آيه 11 سوره مومن نيز از زبان مشركين يعني از زبان قدرت طلبان مذهبي ، آمده است : ‌قالوا: ربنا امتنا اثنتين و احييتنا اثنتين فاعترفنا بذنوبنا فهل الي خروج من سبيل = گفتند: پروردگارا دو نوبت ما را مي راندي و دو نوبت زنده كردي ، پس اينك بگناهان خود اعتراف مي كنيم. پس آيا ممكن هست كه از اين راه بيرون رويم ؟ ( از اين مخمصه نجات پيدا كنيم ؟) مشخص است كه خطاب اين آيه نيز با كساني است كه با برخورداري از موهبت دين, خود با انتخاب خود به براه شرك و كفر رفته اند. بنابراين هرگز فكر نكنيد كه كافران و مشركين مردمان غیر دينی باشند بلكه آنها معتقديني هستند كه حقيقت را مي دانند اما تنها به سبب قدرت طلبی كفر ورزيده (حق پوشي مي كنند) و سپس مشرك مي شوند. از اينروست كه خداوند با آنها اتمام حجت مي كند. چراكه اين گروه از انسانها حداقل به موضوع مرگ و حيات در دو مقام آگاهي دارند. از اينرو روي سخن در اين آيه نمي تواند جنبه عام داشته باشد بلكه فقط و فقط با مذهبيون است و خطاب به آنها. چراكه از عقل و عدل خداوندي بدور است كه او با كساني اتمام حجت كند (كيف تكفرون ؟) كه نه به مرگ و حيات اولي آگاهي دارند و نه به مرگ و حيات دومي _بنحوي كه مذهبيون آنرا در تفسير هاي خود شرح داده اند_ باورمندند. ا

علامه طباطبايي در تفسير الميزان مرگ و حيات اولي را مرگ طبيعي و حيات برزخي و مرگ دومي را مرگ برزخي و درنتيجه حيات دومي را حيات روحاني دانسته و بي آنكه توضيحاتي در خصوص آن بدهد معتقد است كه موضوع دو مرگ و حيات به دو مرحله مرگ و حيات دنيوي و برزخي اشاره دارد. حيات اول ، حيات بعد از مرگ جسدي است كه از نوع برزخي است و حيات دوم زنده شدن در قيامت است و سپس ‌ثم اليه ترجعون‌ يعني ‌پس از چندي بسوي او بازگردانده مي شويد‌. ايراد اين حقير به اين تعبير اين است كه اولا خدا با مردگان اتمام حجت نمي كند. يعني اينكه مخاطب خدا اول بايد زنده باشد كه خدا با او بگويد چگونه بخدا كفر مي ورزيد درحاليكه مرده بوديد؟. ثانيا از عقل و عدل خداوندي بدور است كه با مردمي كه نه از زندگي برزخي خبر دارند و نه به حشر در قيامت آگاهي دارند و باور دارند، اينچنين اتمام حجت كند. (رجوع كنيد به تفسير الميزان جلد اول ص 170) . در صورتيكه لازم مي آيد كه حداقل مرده بودن اول و زنده شدن بعد آن را انسان بداند تا بتواند از سئوال تعجب انگيز خدا معرفتي را پيگيري كند و يا به آن پاسخگو باشد. اگر مرگ اول ‌كنتم امواتا‌ مرگ جسدي باشد و موقعيتي باشد كه انسان به مرگ مرده شده باشد و ا فاحياكم زنده شدن بعدي يعني زنده شدن در عالم برزخ معني دهد و سپس انسان دوباره مرده و زنده شود كه (بقول علامه پس از چندي) بسوي خدا بازگردانده شود, گويي خدا با مردگان صحبت مي كند. چراكه زنده ها نه از عالم برزخ خبر دارند نه از قيامت ؟ بقول خيام: ا

افسوس كه سرمايه ز كف بيرون شد

در پاي اجل بسي جگرها خون شد

كس نامد از آن جهان كه پرسم از وي

كاحوال مسافران عالم چون شد

درحاليكه بنظر من ‌كنتم امواتا‌ به مرگ جسدي اشاره ندارد بلكه حالت مردگي است كه انسانها تا پيش از ظهور پيامبران داشته اند و آن به دوران جاهليت پيش از دوره پيامبران اشاره دارد. دوراني كه انسانها هزاران سال را در درون غارها و جنگلها بگونه ي پوشيده و مستتر (جني) بسر برده اند و بي آنكه از تعالي روحي و علمي و فرهنگي برخوردار باشند روزگار را به مثابه حيوانات سپري كرده اند. اين موقعيت از زندگاني انساني امروزه نيز كمآكان در برخي از جنگلهاي افريقا و آمريكاي جنوبي (آمازون) گينه و استرالياي مركزي و كشور هندوستان جريان دارد و ما مي توانيم آنها را مورد قياس و مطالعه قرار دهيم. با آمدن مذاهب توحيدي و بشارت انبيا است كه انسان مرده عصر جادو ‌و جاهليت توانسته برخوردار از ارزشهاي والاي روحاني و انساني و فرهنگ و تمدن بشود و بدينطريق مرحله جديدي را در سير تكامل رسالت انساني خود آغاز كند. فاحياكم = پس زنده شديد‌ از اين برهه به بعد است كه گويي انسان مرده به دم روحاني خدايي زنده شده است. ‌اينجاست كه خداوند از انسانهايي كه بدين طريق زندگاني دوباره بدست آورده اند انتظار حق پوشي ندارد كه ‌كيف تكفرون = چگونه است كه كفر مي ورزيد؟‌. چگونه است كه شما انسانهاي مذهبي با وجودي كه مي دانيد كه دوباره مي ميريد و در مرحله بعدي (يعني در آخرت) دوباره زنده مي شويد و الزاما براي حساب پس دادن بسوي خدا بازگردانده مي شويد, اما باز در معارف الهي دست مي بريد و با گفته هاي من درآوردي خود حق آيات خدا را مي پوشانيد و با فساد در روي زمين پيوندهاي اتصالي خدا با مردم را قطع مي كنيد, پيوند هايي كه خدا امر كرده تا وصلشان كنيد. چه شما ملاها با اين خلافكاري ها و جنايتهايي كه مرتكب مي شويد, انسانها را از دين و ايمان گريزان مي كنيد و پيوندهاي مردم و خدا را قطع مي كنيد و بدين طريق كاري مي كنيد كه فساد و تباهي زمين را فرا بگيرد. (موضوعاتي كه از زبان فرشتگان در دو آيه بعد بدان اشاره مي شود) اا

ا‌سپس بسويش باز گردانده شويد‌ . از نوع واژگان آيه بنظر مي رسد كه پس از مرگ، نيروهايي ارواح انسانها را تحويل مي گيرند و سپس آنها را بسوي خدا به جهت ‌روز داوري‌ بازگشتشان مي دهند. روزي كه هيچ نكته اي از اعمال و كردار ما از نظرگاه حق دور نيست و مطمئنا در باره ما رسيدگي و قضاوت خواهد شد. ا

قصد و نظر قرآن در آيه 28 آن نيست كه فقط به مراحل زندگاني پس از مرگ اشاره كند, بلكه تاكيد بر ‌كيف تكفرون ‌بالله است تا با اهميت دادن به آن بفهميم كه روي سخن پروردگار با كيست ؟ چه در آنصورت است كه موضوع هدايت -كه قصد و هدف قرآن است- عملي مي شود و ما مي فهميم كه كفر چيست و كافر كيست تا ناخودآگاه پا جاي پاي آن موجود ناسپاس نگذاريم. اينكه در آيات بعد خداوند به مقام والاي انساني هوالذي خلق لكم ما في الارض جميعا ثم استوي الي السمآء فسويهن سبع سموات و هو لكل شيي عليم و سپس در آيه 29 به داستان آدم و حوا اشاره مي كند , از همينروست كه بخواهد ما را به اين نكته توجه دهد كه شما انسانها موجودي استثنايي هستيد و در واقع مرگ و نيستي در مسير زندگاني شما محلي ندارد, چه آنگاه كه خدا شماانسان ها را به هيات آدم خلق كرد, زمين و زمان و آسمانهاي معنوي را تا هفت مرتبت براي شما استوار نهاد تا به نهايت رشد و تعالي خود دست يابيد. همچنانكه خدا آدم و حوا را خلق كرد و عالي ترين ارزشهاي وجودي را نيز به ايشان بخشيد. اما همانطوريكه آنها فقط بخاطر يك عمل كفرآميز از ملكوت اعلا رانده شدند شما نيز درصورتي كه مثل آنان كنيد به دركارت بدبختي و ذلالت گرفتار خواهيد شد. (موضوعات مورد اشاره در دو آيه بعد) ا

٢٩- او كسي است كه همه آنچه در ‌زمين‌ است را براي شما آفريد، سپس بسوي ‌آسمان‌ قصد كرد و آنرا تا هفت آسمان راست نهاد، و او به هر چيزي داناست

اين آيه در ادامه آيه قبل و به جهت تذكر آمده (مثل آيه 23 كه شرحش داده شد) كه: چگونه شما با اينكه مي دانيد بسوي خدا بازگردانده مي شويد، و خداوند در خصوص شما قضاوت خواهد كرد، باز بر خدا كفر مي ورزيد؟ خدايي كه نعمتهاي دو عالم را براي شما آفريد؟ ‌او كسي است كه همه آنچه در ‌زمين‌ است را براي شما آفريد‌. ‌همه آنچه در ‌زمين‌ است‌ يعني همه آنچه را كه در عالم ماديات است, براي شما آفريد تا در آن مطالعه كنيد و از آنها بهره ببريد ، ‌سپس بسوي ا ‌آسمان‌ قصد كرد و آنرا تا هفت آسمان راست نهاد‌، يعني عالم روحانيات را كه هفت مرتبت است براي شما بلند نهاد تا كه در آن پرواز كنيد. به اين سخن كه خدا انسان را بر همه مخلوقات اشراف داده و همه چيز را براي انسان و براي استفاده او به جهت پركشيدن به سوي آسمانهاي معنوي قرار داده است . اين بلندي مقام البته نه براي آنست كه انسان به ديگر موجودات و از جمله به همنوع خودش ظلم كند (موضوع نگراني فرشتگان از جعل آدم كه در آيه بعد به آن اشاره مي شود) بلكه به سبب بلندی آسمانهاي معنویت در او و اينكه انسانها از روح الهي و مقام ملكوتي برخوردار اند ، مي باشد. از اينرو انسانهاي با شرف از نظرگاه قرآن انسانهايي هستند كه به جهان مادي نه بعنوان هدف بلكه بعنوان سكوي پرواز و جايگاه و مرحله اي كه بايد از آن گذر كنند و بسوي آسمانهاي روحي و معنوي پرواز كنند، نگاه مي كند. چراكه همه چيز در جهان مادي متغير و در كشاكش مرگ و نيستي است. ‌كل من عليها فان‌ و چيزي در جهان مادي براي هميشه ثابت و باقي نمي ماند، غير آن وجه الهي و روح ازلي كه در فطرت هر انسان نيكو خصال نهاده شده و شرف او نيز به سبب همان وجه روحاني است. بنابراين مذهبيوني كه دنيا را هدفمند مي بينند و قصد رياست و حكومت در آن را دارند، قطعا انسانهاي متعالي نيستند و از نظر قرآن ‌بي شرفند‌ . زيرا آنها در قبال بدست آوردن متاع پست دنيوي ، پا روي شرف ا (آسمانهاي روحي و معنوي) خود گذاشته اند. چه گوهر وجه معنوي انسان برخوردار از جلالت و كرامت الهي است كه به تعبير قرآن خداوند آن را منحصرا به انسان بخشيده است. ا

ا ‌سپس بسوي آسمان قصد كرد و آنرا تا هفت آسمان استوار نهاد‌، يعني بعداز آنكه خداوند انسان را در جهان مادي برتر از همه مخلوقات آفريد، جهان معنوي و آسمانهاي روحي را نيز زير پر بال او قرار داد و آنرا تا به هفت مرتبه و مرحله بلندگردانيد. قبلا در آيه 23 همين سوره آنجا كه فرمود:‌الذي جعل لكم الارض فراشا و السماء بناء ‌به اين معنا اشارت كردم. يعني آنكه خداوند مقام انسان و ارزشهاي روحي او را بسيار والا نهاده و آنرا تا به هفت فوق و مرتبه گسترش داده است. از اينجاست كه علي بن ابي طالب مي فرمايد: ا

و تزعم انك جرم صغير

و فيك انطوي العالم الاكبر = ا

تو مپندار كه جرم ناچيزي هستي

حال آنكه عالم اكبر در تو نسخه شده است

بعبارت ديگر خداوند در اين آيه به همه انسانها بويژه انسانهاي مذهبي اتمام حجت مي كند كه : با وجود اينكه من شما را چنين بزرگ و عالي مقام آفريده ام اما چگونه است كه شما به مختصر كالاي اين دنيا (متاع قليل) بسنده مي كنيد و ارزشهاي عالي انساني (عطاء كثير) خود را به جهت بدست آوردن قدرت و ثروت به پائين ترين مرتبه تقليل و تنزل مي دهيد؟ به همين خاطر, معتقدم كه روي سخن قران بيشتر به ملاها و آخوندهاي قدرت طلبي است كه براي رياست دنيا ارزش هاي معنوي و آسماني را پنهان مي كنندو بدین طریق كافري مي كنند. ا

امام صادق فرمايد(2) : چون عالمي (مذهبي) را دنيا دوست ديديد او را نسبت به دين تان متهم دانيد. زيرا دوست هرچيزي گرد محبوبش مي گردد. عالمي كه براي حكومت و ثروت دنيا اينچنين در نحوه معاني آيات خدا دست مي برد كه مردمان را اسير و زنداني كند و آنها را بكشد, مشخص است كه گرد محبوبش يعني دنيا مي گردد. بنابراين مذهبيوني كه متاع قليل زمين را به خير عطاي كثير آسمانهاي روحي ترجيح داده اند, همان كافراني اند كه قصد و غرضشان از مذهب جز ریاست طلبي نيست. ‌سپس بسوي آسمان قصد كرد‌ يعني خداوند هويت روحاني انسان را به مراتب معنوي و آسماني تا هفت آسمان و هفت مرتبه روحاني استوار كرده است. اين بدان معناست كه خداوند حيطه ارزشهاي والاي انساني را تا مرز حريم قدس الهي ارتقا داده است. (موضوع آيات بعد). ا

ا ‌استوي‌ در لغت عرب بر چند وجه معني شده است(3) . به معني انتصاب ، قائم شدن ، راست كردن ، اعتدال و تساوي ، جواني و بلوغ و كمال ، و قصد و اقبال (يعني نظر كردن) و همچنين بمعني استيلا و غلبه نيز آمده است. بنظر ميرسد كه استوي صاحب تمامي اين خصوصيات است ، چنانچه فرمود (آيه 5 سوره طه): ا ‌ثم استوي علي العرش = سپس در عرش استقرار و استيلا يافت‌. يعني خداوند در عالي ترين نقطه و مركزيت دايره وجود استقرار ، اعتدال ، استيلا و كمال دارد. معنای آیه آن است انسان در طبيعت و جهان مادي نسبت به موجودات شرف و اشراف دارد. زیرا که خداوند مراتب روحي او را تا فضاي عالم قدس امتداد و گسترش داده تا که بتواند مقيم حريم حضرت حق باشد. ‌و او به هر چيز داناست‌ يعني او به تمامي كائنات احاطه دارد و بي جهت اين شرافت عظيم را به انسان نبخشيده ، چه او مي داند كساني از بندگانش اين مسير را مي پيمايند و تا حريم قدس الهي باو نزديك مي شوند. ا

من اگر بخواهم به شرح واژگاني همين مختصر آيه بپردازم كه مثلا زمين در قرآن چه معني مي دهد و آسمان و موضوع هفت آسمان چيست, آنقدر مطلب به درازا مي كشدكه رشته سخن از دست مي رود و نكته اصلي مورد اشاره قرآن (يعني موضوع كفر ورزي ملاها) در آن گم مي شود. به همين خاطر شما را به مطالعه شرح این مطلب در بخش اول این نوشتارها در شرح سوره فاتحه دعوت می کنم و فقط یادآور می شوم که عرفای عالی مقام ما بر پايه همين آیات قرآني است که بزرگترين گنجينه ادبي و معرفت شناسي جهان را بوجود آورده اند . ا

آسمان بار امانت نتوانست كشيد

قرعه فال بنام من ديوانه زدند

اين جاي سپاس و شكر بسيار دارد اگر قدرش را بدانيم و نسبت به آن كافري نكنيم. به همين خاطر در داستان آدم ا (موضوع آيات بعد) در واقع خداوند پرده از سرّ نهفته پرسش خود برمي دارد و دقيقا مشخص مي كند كه اين كفر ورزي مذهبيون از روي چه انگيزه اي صورت مي پذيرد. زيرا داستان آنها مثل داستان آدم است كه خدا نيز او را از خاك مرده آفريد يعني از هيچ آفريد و بعد از آنكه او را به دم روحاني خود زنده كرد و عالي ترين ارزشهاي معنوي را باو بخشيد، اما با اين همه او نیز به همان انگيزه قدرت طلبي و وسوسه از آسمان بهشت رانده شد. پس بياد آوريد آنگاه كه: ا

٣٠- وآنگاه كه پروردگارت براي ‌ملائكه‌ گفت: همانا من در ‌زمين‌‌خليفه‌ ‌قرار دادم‌. گفتند: آيا كسي را قرار دادي كه در آنجا فساد بكند و ‌خونها‌ بريزد؟ درحاليكه ما به سپاست ترا منّزه مي كنيم و برايت مقدس مي داريم. فرمود: بدرستيكه من چيزي را دانم كه شما نمي دانيد. ا

ا‌و آنگاه كه ، يعني بيادآريد آنگاه كه..... . همين مشخص مي كند كه خطاب قران به مذهبيون است. آنهايي كه به خدا اعتقاد دارند و داستان آدم را مي دانند. مراد آنست كه شما اهل مذاهب كه به اين اصطلاحات آشنايي داريد و شما داستان آدم و هبوط او را به زمين مي دانيد، پس مي توانيد آن را بياد آريد و بازنگري كنيد ... كه چرا آدم از بهشت موعود به زمين مطرود رانده شد! ‌ آنگاه را كه پروردگارت براي ‌فرشتگان‌ گفت: همانا من در ‌زمين‌ ‌خليفه‌ قرار دادم‌. ا

داستان آدم در قرآن كريم بغير از سوره بقره آيات 30 تا 38 در دو سوره ديگر قرآن كريم - اعراف آيات 11 و 19 تا 25 و سوره طه آيات 115 تا 126_ بطور كلي تر اشاره شده است. شايد بنظر برسد كه روايت قرآن از داستان آدم با روايت كتاب مقدس شبيه باشد اما اين طور نيست وداستان آدم در قرآن بلكل با آنچه كه در كتب مقدس اهل يهود و مسيحي آمده ، فرق دارد. متاسفانه اغلب مفسرين اسلامي نيز در شرح و تفسير اين داستان ، به روايات اهل يهود نظر كرده اند و از آنها سود برده اند. در حالي كه قرآن برخلاف روايت ‌كتاب مقدس‌ اصلا قصدش داستان پردازي نيست و لذا اگر به بيان برخي اشارات مي پردازد صرفا به جنبه معرفت شناسي آن نظر دارد. به همين خاطر واژه ها در متن اين آيات نقش اساسي و حياتي دارند و براي كسي كه مي خواهد از اين آيات نكته اي را درك كند اين است كه نبايد از حد و حدود معاني واژه هايي كه قرآن بدانها اشاره كرده خارج شود. چه تحريفات اهل يهود از اين داستان مشكلات عديده اي سر راه فهم اين آيات بوجود آورده كه حتا مفسرين اسلامي هم نتوانسته اند از آن دام رهايي يابند. مثلا در متن اين آيات هيچگاه از چگونگي خلق آدم سخن به ميان نمي آيد بلكه بيشتر تاكيد به جعل آدم يعني نصب و استقرار آدم مي كند. همينطور در قرآن اصلا اشاره نمي شود كه خدا آدم را چگونه از خاك مي آفريند و يا حوا را كه قرآن از او به ‌زوجه‌ يعني ‌جفت‌ آدم اشاره مي كند. در حاليكه در روايات اهل يهود اشاره شده كه خدا آدم را بطريق مجسمه سازي از گل خلق كرده و حوا را از دنده چپ آدم گاهي كه او در بهشت خواب بوده خلق مي كند كه براستي مضحك است. اگر در قرآن اشاره مي شود كه خدا آدم را از خاك آفريده معني اش آن است كه آدم از جنس طبيعت است هرچند كه هويتي روحاني و آسماني دارد. درواقع معنويت آدم در نفخه روح الهي است كه در او دميده شده و لذا خاك آدم دليل ناچيزي و استضعاف او است، اما بروح, او از همه موجودات و مخلوقات خدا مهمتر و با ارزشتر است. در قرآن اشاره شده كه ابليس آدم و حوا را (در سوره طه فقط آدم را) وسوسه مي كند و فريب مي دهد. درحاليكه در تورات نوشته شده كه ابليس اول بار حوا را فريفته و او آدم را وسوسه كرده تا از ميوه درخت ممنوعه بخورد. بنابراين در تورات اين گناه بنام حوا يعني زن نوشته شده و از اينرو تا قرن هاي متمادي جوامع يهودي و ا مسيحي زن را عامل گناه نخستين و در نتيجه او را عامل شيطان مي دانسته اند و از اين بابت چه ظلم و ستمهايي كه به زن در طي تاريخ روا نداشته اند. در حاليكه در قرآن - بروايت سوره بقره و سوره اعراف - ابليس هر دوي آنها را فريب مي دهد و بروايت سوره طه فقط آدم است كه فريب وسوسه هاي ابليس را مي خورد كه در نتيجه هر دو از بهشت رانده مي شوند (به اين معنا, اين زن است كه كه به پاي خطاي مرد با او به زمين آمده و با او سوخته و ساخته است). اگر در جوامع باصطلاح ا اسلامي نيز به زن ظلم شده و مي شود ، از آن روست كه مفسرين اسلامي , بويژه ملاهاي قدرت طلب سياست باز از اين نظر به تفسيرات اهل يهود دلبسته اند. در قرآن راجع به شجر ممنوعه فقط اشاره به ‌هذه شجر= اين درخت‌ شده در حاليكه در تورات و روايات منقوله از آن به ‌درخت معرفت خير و شر‌ اشاره مي شود. در داستانهاي يهودي به بسياري از جزييات پرداخته شده كه اغلب گمراه كننده است. مثل همين موضوع ‌شجر‌ كه بنظر ما آن ‌درخت معرفت نيك و بد‌ نمي تواند باشد. درخت معرفت نيك و بد‌ يكي از آن حرفهاي من درآوردي است كه اين روزها مي بينيم همه روشنفكران و روان شناسان و شاعران نوپرداز بي آنكه به اصل اين سخن دقت كنند به آن استناد مي كنند و اينجا وآنجا به شرح و بسط آن مي پردازند. درحاليكه قرآن بگونه ديگر به اين مطلب پرداخته و پيشتر اشاره مي كندكه خداوند اسماء همه چيز را به آدم آموخت ‌علم آدم الاسماء كلها‌ و او را از نيك و بد همه چيز آگاه كرد تا او را جانشين خود كرد. در آيات بعدي به تفصيل به موضوع شجر مي پردازم اما مختصرا اشاره مي كنم كه موضوع ‌اين درخت‌ مربوط به شجره خبيثه شرك و قدرت طلبي است كه اگر آدمي از ميوه آن متمتع شود از خدا دور مي شود و جايش ديگر در بهشت نيست. چراكه وقتي مي فرمايد ‌به اين درخت نزديك مشو‌ در واقع مي خواهد روشن كند كه نقطه ضعف آدمي كجاست و چرا انسان با نزديك شدن به اين درخت از مراتب معنوي به جهان فرودست سقوط مي كند؟ بنظر اين كمينه موضوع ‌هذه شجر= اين درخت‌ اشاره به اين درختي است كه در نزديكي ما است, يعني همين شجره قدرت طلبان سياسي كه انسانها با نزديك شدن به آنها و با خوردن از ميوه هاي آن دست شان به ‌فساد‌ و ا ‌خونريزي‌ (يعني ظلم) آلوده مي شود. شجره اي كه ريشه در برتري طلبي و ادعاهاي زيادي دارد. يعني همين چيزي كه ما در مذهبمان به آن شرك مي گوييم . چراكه موضوع شرك بطور قطع و يقين در ارتباط با قدرت طلبي و حكومت است و هركسي كه از اين درخت متمع شود البته بدي هايش (يعني همان مطلبي كه فرشتگان از آن نگران بودند) هويدا مي شود. متاسفانه باز مفسرين يهودي و تحريف كنندگان كتاب مقدس و حتا اغلب مفسرين اسلامي موضوع آشكار شدن بدي ها را كه قرآن از آن به ‌سوء‌ اشاره مي كند ترجمه و تفسير به عورت كرده اند كه كاملا مطابقت دارد با روايت ‌تحريف شده‌ كتاب مقدس. در حاليكه مراتب معنايي ‌سوء‌ بسيار گسترده تر از موضوع عورت است كه اگر بخواهيم به همين بسنده كنيم از حقيقت مطلب دور شده ايم. موضوع عريان شدن و پيدا شدن بدي هاي آدم و حوا كه بعد از چشيدن ميوه درخت ممنوعه مطرح است, مربوط مي شود به ظلم و ستم مذهبيون قدرت طلب و اينكه آنان با نزديك شدن به حكومت عريان مي شوند و مردم مي توانند بدي هايشان را ببينند. همچنين از آنجايي كه قدرت طلبان مذهبي نمي خواهند بدي هايشان ديده شود, با استفاده از برگهاي بهشتي , يعني از آيه ها قرآن و سخن پيامبران, خود را مي پوشانند. اين چنين است كه حكومتگران مذهبي بيشتر از هر حكومت ستمگر سكولار فساد دارند و سعي دارند با موضوعات مذهبي فساد بي حد و اندازه خود را پنهان كنند . اين مطلب يعني رياكاري كه اصل آن يك موضوع ديني است و مربوط است به رياكاران مذهبي از هر قماش, مانند ملاها و صوفي ها و كشيش ها و كاهناني كه در پس موضوعات ديني چهره كريه شان را پنهان كرده اند. ا

عهد ديرين آدمي با خدا آن بود كه او به قدرت نزديك نشود و خدا را هرگز از ياد نبرد. از آنجا كه هر عهدي دو سر دارد خداوند نيز عهد كرد كه با خليفه قرار دادن آدم در روي زمين هرجا كه آدم باشد او نيز آنجا باشد. بعبارت كامل تر آدم خليفه و قايم مقام خدا در روي زمين باشد كه انسانها را هدايت كند نه آنكه بر آنها حكومت كند. و اين عالي ترين هويتي بود كه خداوند از همه مخلوقاتش آن را تنها به آدم داده است. خداوند حتا به نزديكترين فرشتگانش چنين هويتي را نداده است. اما آدم بر سر عهد خود نپاييد و نتوانست از وسوسه نزديك شدن و خوردن از ميوه درخت ممنوعه (قدرت طلبي) دوري كند و نهايت به فريب ابليس از بهشت ملكوت فرو افتاد. از اينرو است كه نام آدم در روي زمين ، انسان يعني فراموشكار مي شود. گرچه آدم در روي زمين از ياد خدا غافل مي شود و عهدش را فراموش مي كند، اما خداوند از آنجا كه براي آدم ماموريت و رسالتي اراده كرده، با تلقين كلماتي او را بشارت مي دهد تا آوازه هاي خويش (اسماء) را بياد آورد و توبه كند و بسوي خدا برگشت نمايد. اا(آيه 37) اينجا است كه نام او بشر مي شود و عهد ديرين خود را بياد مي آورد. ا

نكته1: اگر دقت كنيم مي بينيم مشكل مرد سالاري و زن ستيزي در جوامع مذهبي همه ريشه در روايات منقول از اهل يهود دارد. رواياتي كه متاسفانه در بين مفسرين اسلامي نيز وارد شده و دين ما را نيز آلوده كرده است. اما آنچه كه حائز توجه است آن است كه آيات قرآني منزه از اين بدآموزي ها است و اگر در جايي بدانديشي ملاحظه مي شود, همه مربوط به مفسرين و مترجمين قشري مذهب است. ا

نكته2: ملائكه جمع ملك و آن در فارسي بمعني فرشته است. در عربي ملك از مالك و اصل آن از الوكه بمعني رسالت مشتق شده و ملائكه بمعني رسولان مي باشد. يعني نيروهايي كه صاحب رسالت و قدرت اند. (4) و خليفه بمعني جانشين و قائم مقام است. ‌و خليفه فعيله باشد بمعني فاعل من خلفه يخلفه اذا قام مقامه . براي آنكه قائم مقام مخلف و مستخلف خود باشد از پس او. كلمه از خلف مشتق است و آن به جهت پس (بعد) بود. (5) يعني در روي زمين پس از خدا، آدم خليفه و قائم مقام است. قائم مقام و خليفه خدا كسي است كه رهروان راه حقيقت را به سرمنزل مقصود و عروج به سوي ملكوت خدا و عالم روحانيات رهنمون مي سازد . بنابراين خلافت آدم جنبه روحاني دارد , يعني اينكه او قائم مقام خدا است در روي زمين از اينكه پرهيزكاران را به اذن خدا هادي باشد. يعني همان معنايي كه در ابتداي شرح آيه دوم بيان شد كه م يعني آدم در روي زمين , همان كتابي است كه در آن اضطراب خاطر نيست و هموست كه هدايت است براي پرهيزكاران و لاغير. يعني موضوع خلافت آدم از مقوله پادشاهي و حكومت سياسي نيست بلكه آدم قائم مقام خدا است به جهت رهبري و هدايت انسانها به سوي كمالات اخلاقي و معنوي. قرآن هيچگاه نمي گويد كه آدم مي بايد در زمين از جهت سياسي بر مردمان حكومت كند. اگر هم در مواردي چند بسيار انگشت شمار برخي از پيامبران؛ چون موسي و داوود و محمد را مي بينيم كه در هيات پادشاه و فرمانرواي سياسي ظهور پيدا كرده اند، آن برحسب موقعيت زماني و مكاني قوم يهود يا عرب بوده كه آنها اين مسئوليت را جدا از مقام خلافت الهي خود بدليل مسئوليتي كه مردم بر عهده آنان گذاشته اند، پذيرفته اند. يعني موضوع ولايت آنها از موضوع حكومت آنها جداست و پيامبران بخاطر شرايط زماني شان و انتخاب مردم زمان شان آن وظيفه را پذيرفته اند. چراكه يهود و عرب تا پيش از ظهور پيامبرانشان از داشتن حكومت مستقل و سرزميني كه از نظر سياسي استقلال داشته باشند، برخوردار نبوده اند و در ميان آنها قوانين اجتماعي كه حقوق همگاني را به جهت صلح و امنيت اجتماعي تامين كند, وجود نداشته است. بهمين خاطر پيامبران آنها (موسي و محمد) بخاطر انتخاب مردم زمان شان مجبور شده اند براي رتق و فتق جامعه نوظهور آنها احكام سياسي و قوانين اجتماعي تدوين نمايند كه با شرايط زماني و مكاني آن مردم تطبيق داشته باشد. اين بدان معني است كه آدميت (امامت) آنها غير از فرمانروايي آنها بوده اما بدليل اينكه اين دو مشخصه در آنها متقارن شده بسياري از مردم از جمله يهوديان نخستين بعد از موسي و همچنين اعراب زمان پيامبر و ‌خلفاي راشدين‌ به شبهه و فتنه افتاده اند. ‌در كتب قديمي مي خوانيم (6): يك روز عمر خطاب در مسجد رسول خدا از سلمان (فارسي) و طلحه و زبير و كعب الاحبار پرسيد كه فرق چيست ميان خليفه و پادشاه ؟ طلحه و زبير گفتند ما ندانيم. سلمان گفت من دانم گفت بگو گفت: خليفه آن باشد كه ا ‌يعدل في الرعيه و يقسم بالسويه و يشفق عليهم شفقة الرجل علي اهله و يقضي بكتاب الله‌ گفت آنكه در رعيت عدل كند و قسمت بالسويه و راستي (توزيع عادلانه) كند و بر رعايا چنان مشفق باشد كه بر اهل خود، و حكم بكتاب خدا كند. كعب الاحبار گفت نكو گفتي و من ندانستم كه كسي باشد در ميان ما كه اين داند جز من و لكن سلمان ملاء حكما و علما ، وليكن سلمان پر از علم و حكمت است. آنگه عمر گفت: سلمان را من خليفه ام يا پادشاه ؟ گفت: اگر در همه عمرت يك درم سيم يا كمتر يا بيشتر نه از جاي خود بستده يي و نه بجاي خود صرف كرده اي خليفه نئي ، پادشاهي. عمر بگريست‌. يا اين حكايت كه در كتاب ‌احياء علوم الدين‌ غزالي آمده كه ؛ ابوبكر صديق خليفه اول گروهي از اعراب را ديد كه قرآن مي خواندند و مي گريستند. گفت: ما نيز چون شما بوديم ، ولي دلهايمان سخت شد. اينها مشخص مي كند كه حكمرانان نخستين اسلام مفهوم ‌خليفه‌ را بدرستي نمي دانسته اند و آنرا با رياست سياسي جامعه مشتبه و يكسان گرفته بوده اند. ا

انكته3:‌ آنگاه كه پروردگارت براي فرشتگان گفت: همانا من در ‌زمين‌ ‌خليفه‌ قرار دادم‌. همين آيه مشخص مي كند كه موضوع خلافت آدم بر روي زمين ، موضوعي است مربوط به خدا و حتا فرشتگان نيز از جعل او و کیفیت خلافت او بی اطلاعند. كماآنكه وقتي خداوند موضوع خلافت آدم بر روي زمين را با فرشتگان در ميان مي نهد آنها باشتباه مي افتند و مي گويند: ‌آيا كسي را قرار مي دهي كه در آنجا فساد بكند و خونها بريزد؟‌ ‌در حاليكه ما به حمدت ترا منزه مي كنيم و برايت مقدس مي داريم‌. يعني حتا فرشتگان كه نيروهاي صاحب رسالتند، باز موضوع خلافت آدم را به موضوع حكومت تلقي مي كنند كه مي گويند : خلافت آدم در روي زمين باعث فساد و خون ريزي مي شود. بر اين اساس، انسان اگر فرشته خو هم كه باشد باز نمي تواند به موضوع آدم و خلافت او بدرستي پي ببرد. از اينروست كه در اين امر همه انديشه ها حيران و سرگردانند و نمي توانند به اصل اين حقيقت (بانگونه كه خدا نظر دارد) پي ببرند. ا

نكته4: موضوع فساد و خونريزي كه فرشتگان در آيه ياد آور مي شوند با موضوع نزديك شدن به اين درخت كه خداوند در آيه 35 اشاره مي فرمايد:‌و لا تقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمين= به اين درخت نزديك مشو كه درآنصورت از ستمگران خواهي بود‌ پيوند مستقيم دارد. و بهمين خاطر اصرار دارم كه بگويم موضوع ‌اين درخت‌ موضوع شجره خبيثه قدرت است و آن مشمول حال حكومتگران ظالمي است كه موضوع دين و حكومت را با هم ادغام مي كنند. بنابراین نزدیک شدن آدم بهاين درخت اشاره به آدم مذهبي دارد كه به قدرت نزديك می شود. چنین انسانی از آنجایی که عهد خدا را شکسته محروم از فیض می شود یعنی اینکه خداوند رویش را از او برمی گرداند و به این طریق او رسوا شده و بدی هایش عیان می شود. اینجاست که او در زمين فساد خواهد كرد و ستمكار خواهد شد. این ها يعني همان موضوعاتي كه فرشتگان از جعل آدم بعنوان خليفة الله نگران بودند. بعبارت دیگر قرآن ریشه هر فساد و خونریزی را در نحوه عملکرد مذهبیون قدرت طلب می بیند. ا

نكته5: خداوند كه مي فرمايد من در زمين خليفه قرار دادم منظور اين است كه جعل و نصب خليفه با خدا است. اين بدين معني است كه هيچ كسي از پيش خود نمي تواند مدعي باشد كه آدم خليفة الله است و يا بطريقي كه برخي از ملاهاي فريبكار بر خلاف حكم ازلي خدا بدعت كرده اند كه مدعي اند آنچه را كه مجمعي از خبرگان مذهبي به امامت تعيين كنند, همان حكم جعل و نصب خدا را دارد . اين يك بدعت است و درست مثل سخن كساني چون عمر و ابوبكر و عثمان و يا معاويه و ديگر كساني است كه موضوع دين و قدرت را در يك جا نشانده اند. چراكه جعل امام و يا خليفه در حد توان انسان نيست كه انسانها بتوانند او را انتخاب كنند. هم چنين موضوع خليفه مربوط است به موضوع دين و امر معنويات. يعني چگونه مردم (يا خبرگان و زعماي قوم) مي توانند امام جعل كنند كه او همان امامي باشد كه بتواند آنها را به سوي امر خدا و معنويات (يعني آن موضوعي كه از آن اطلاع ندارند) رهبري كند؟ اين غيرممكن است . درحاليكه جعل امام مثل جعل آدم امري است كه به خدا پيوند دارد و آن موضوعي است براي هدايت و راهنمايي انسانها به سوي روحانيات . چنانكه در آيه 73 سوره انبياء اشاره شده و جعلنا هم ائمة يهدون بامرنا و اوحينا اليهم .... = و ما آنها را امام قرار داديم كه هدايت كنند به امر ما و به سوي آنها وحي كرديم ... و يا در آيه 24 سوره سجده و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا ... = و از ايشان امام قرار داديم كه كه هدايت مي كنند به امر ما براي آنكه انتظار مي كشد. بنابراين جعل امام مقوله اي است معنوي كه فقط براي انسانهاي معنوي و منتظر و خداجو كاربرد دارد تا كه ایشان را به سرمنزل مقصود برساند. همچنين جعل امام و خليفه خدا مخفي و ازلي است و فقط و فقط با نصب خدا پيوند دارد. بعبارت ديگر خداوند در زمين كسي را بعنوان ‌خليفه‌ يعني جانشين خود تعيين مي كند كه او به سبب كامل بودنش بيش از هر كسي به قوانين الهي در پيوند با انسان و خداشناسي و سلوك راه حقيقت آگاهي دارد. او شايسته و مجاز است تا بندگان خدا را بسوي معنويت هدايت كند. ازآنرو مقام خلافت و ولايت امري است مخفي و كسي غير از خدا (حتا فرشتگان) از آن آگاهي و خبر ندارند. ا ‌وآنگاه كه پروردگارت براي فرشتگان گفت: همانا ‌من‌ در ‌زمين‌ ‌خليفه‌ قرار دادم‌ ، يعني خليفه را خدا تعيين مي كند. بنابراين خليفه از باب انتخاب مردم و يا انتخاب جمعي از مردم نيست و حتا ‌نخبگان‌ و اخبرگان جامعه هم از او خبر ندارند. يعني كه امام هدايتگر در غيب است كه معناي آن اينست كه آقايان ملاها فضولي نكنند و از حكم الهي جلوتر نروند. پس معناي صبر و انتظار لما صبروا در ادامه آيه 24 سوره سجده به چه معنا است؟ ا

نكته6: بي برو برگرد, آنهايي كه ادعا مي كنند خليفه اند و يا ديگراني از قبيل فلان و فلان خليفه اند، و يا فلان فقيه خليفه است همه بر خدا دروغ بسته اند. اينان به تعبير قرآن بزرگترين ظلم را مرتكب شده اند, چراكه با اين دروغپردازي ها بر خدا كافري مي كنند. چراكه اگر به ترتيب مفهوم آيه توجه كنيم ، جعل خليفه فقط بر عهده خداست و در حد كسي نيست كه خليفه را انتخاب كند. آنگونه كه از سياق آيه متوجه مي شويم حتا فرشتگان خدا نيز در اين مورد خاص به شبهه مي افتند و منظور خدا را از خليفه بخوبي در نمي يابند و آن را با كساني كه بنام جانشينان پيامبر در مسند خليفه الله حكم مي رانند و ستمكاري و فساد مي كنند و خون مي ريزند، مشتبه مي گيرند. با اين تفصيل چه دليلي است كه انسانها در اين كار به شبهه نيفتند و بتوانند خليفه راستين خدا را از دروغين اش تشخيص بدهند! همين مشخص مي كند كه همه مدعيان رهبري و خلافت و ولايت دروغگو و نابكارند و ايشانندكه فساد مي كنند و خون مي ريزند. تمامي گمراهي هاي امروزين عالم اسلام نيز از همين و همان ادعاهاي نابجا و دروغيني برخاسته كه بعد از رحلت پيامبر گرامي عده اي با سياسي كردن اسلام خواستند بر جهانيان سروري كنند، كه كردند اما فساد كردند و ظلمها كردند و خونها ريختند. امروزه وارثان همان ستمكاران در هيبت و قالب ديگري به ادامه همان روشهاي نابكارانه ادامه مي دهند و همچنان خلق خدا را مي فريبند تا چند روزي بيشتر بر مردم سروري كنند. زهي ناداني ، زهي ظلم و جنايت ، زيرا خلافت انبيا مرسل و ولايت اولياء خدا به جهت قدرت طلبي نيست ، بلكه آنان در زمين هستند كه دليلي باشند براي سلوك راه خداشناسي و تزكيه نفس و خودشناسي. وانگهي وجود خليفه در زمين مخفي است, چراكه او بدلیل اینکه نمی خواهد برتری طلبی کند (یک بار کرد و سزایش را دید) فقر و درويشي يعني استضعاف را پيشه خود كرده است و به همين علت او در غيب بسر مي برد كه كسي او را نمي شناسد. چنانكه پيامبر گرامي فرمود: ‌اوليايي تحت قبابي لايعرفهم غيري = اولياء من زير پوشش من اند و كسي (غيري) آنها را نمي شناسد‌. ا

شيخ محمد شبستري در كتاب مستطاب گلشن راز مي فرمايد: ا

كسي مرد تمام است كز تمامي

كند با خواجگي كار غلامي

پس آنگاهي كه ببريد او مسافت

نهد حق بر سرش تاج خلافت

بقا مي يابد او بعد از فنا باز

رود ز انجام ره ديگر به آغاز

شريعت را شعار خويش سازد

ط.ريقت را دثار خويش سازد

حقيقت خود مقام ذات او دان

شده جامع ميان كفر و ايمان

به اخلاق حميده گشته موصوف

به علم و زهد و تقوا بوده معروف

همه با او ولي او از همه دور

ا‌بزير قبه هاي ستر مستور‌ ا

نكته7:پيشتر نيز شرح شد كه دنيا از نظر قرآن هدفمند نيست ، بلكه وسيله و مرحله اي است براي خودسازي و تزكيه نفس به جهت عروج به سوي آسمانهاي روحاني. بنابراين وقتي خداوند مي فرمايد ‌همانا من در ‌زمين‌ ‌خليفه‌ قرار دادم‌. يعني بتحقيق كه من در زمين كسي را بعنوان جانشين خود قرار داده ام كه او رهروان را از آلوده شده به ماديات و معطل شدن در دنيا نجات دهد و آنها را بسوي آسمانهاي معنوي و روحانيات رهنمون سازد. همچنين از آنجايي كه آدم خاكي است ، او مي بايد آنچنان افتاده و مستضعف باشد كه كسي او را نشناسد. بنابراين مردم نمي توانند او را مورد شناسايي قرار بدهند تا كه بتوانند او را انتخاب كنند. بنابراين آنهايي كه جعل و نصب خليفه را تا حد انتخاب مردم و یا شوراي بني سقيفه و يا شوراي نگهبان پايين مي آورند, جز اين نيست كه برخلاف حكم الهي بدعت كرده اند. از اينروست كه بدانيم نحوه عملكرد و اعتقادات اين دسته از مذهبيون ، به خدا و قرآن ارتباطي ندارد و آنها همان كساني اند كه فساد مي كنند و بنام خدا جنگ راه مي اندازند و خونها مي ريزنند. در همين سوره بقره آيه 114 وقتي خداوند خطاب به ابراهيم مي فرمايد: ا ‌انّي جاعلك للناس اماما , قال و من ذريتي؟ قال لاينال عهدي الظالمين = همانا كه من ترا براي مردم ا (همعصر خودت) امام قراردادم، (ابراهيم) گفت: و از فرزندان من هم؟ (امام مي شود؟) فرمود: عهد من به ستمگران نمي رسد‌. يعني جعل امام و خليفه فقط از جانب خدا است و اين مقام به آن دسته فرزنداني از تو كه به قدرت روي مي آورند و ستمكاري مي كنند, نمي رسد. در عين حال مشخص مي كند كه اين مقام مقام ارثي نيست كه كسي بخاطر اينكه پدرش امام بوده حال او هم بايد به مقام امامت برسد. اينجاست كه خداوند مي فرمايد: ‌عهد من به ستمگران نمي رسد‌، يعني آنچه را كه من در مقام آدم براي انسان قائل شده ام هرگز با ستمگري (سياست) آلوده نخواهد شد و آن به قدرت طلبان نمي رسد ولو آنكه آنها از فرزندان ابراهيم باشند. قرآن كريم در اين آيه نيز به دو موضوع مهم اشاره مي كند. يكي آنكه عهد الهي از اينكه كسي را در روي زمين خليفه كند هرگز سياسي و حكومتي نيست. دوم آنكه هيچكس حتا فرزندان ابراهيم نمي تواند از اين قبا براي خود محمل آقايي و سيادت‌ فراهم بكنند. بنابراين قرآن با موضوع ‌سيدي‌ صريحا مخالفت دارد و هرگز عمل آنهايي را كه خود را از نسل فاطمه مي دانند و به اين سبب براي خود ارزشهاي ويژه اي قائلند، تاييد نمي كند. قرآن حتا براي ابراهيم در اين خصوص كه او براي خود جانشين تعيين كند, حقي قائل نيست تا چه رسد به جمعي نادان و قدرت طلب بنام ‌خبرگان رهبري‌ كه بخواهند كسي را بعنوان خليفه و رهبر تعيين كنند و بعد آن خليفه و رهبر براي خود جانشين تعيين كند. زهي ناداني! زهي خيانت! خداوند در آيات بسياري از جمله (آيه 21 سوره انعام) مي فرمايد: ‌ و من اظلم ممن افتري علي الله كذبا او كذب باياته انه لا يفلح الظالمون= پس كسيت ظالمتر از آن كسي كه بخدا دروغي مي بندد و يا به آيات او دروغ مي بندد؟ (يعني آيه هاي الهي را دگرگون جلوه مي دهد) كه همانا ستمكاران رستگار نخواهند شد‌. همين آيه مشخص مي كند كه آنها كه به انتخاب خود جعل خليفه مي كنند و يا امام نصب مي كنند، و يا به خود و يا به ديگران عناويني را نسبت مي دهند , همه بر خدا دروغ و افترا مي بندند. اينان بزرگترين ستمكارانند چرا كه آنها، اولا سخن راستين خدا را تحريف كرده اند و ثانيا بنام خدا فساد مي كنند و خون ها مي ريزند تا مردمان از دين و ايمان گريزان شوند. ا

نكته8: آنچه را كه فرشتگان نمي دانستند اين بود كه آنها از قصد خدا مبني بر اينكه خدا آدم را براي هدايت بشر و تكميل رسالت خلقت و اينكه او را در زمين خليفه قرار مي دهد تا آينه دار وجه خدا باشد , بي اطلاع بودند. فرشتگان فكر مي كردند كه خداوند خواستار سپاس و تسبيح موجودات است و به همين خاطر در جواب خداوند مي گويند: ‌ ما به سپاست ترا منزه مي كنيم و برايت مقدس مي داريم‌ . در حاليكه خداوند قصدش با خليفه قراردادن آدم چيز ديگري بود و آن تكميل رسالت خلقت و بسط و گسترش مراتب عاليه معنويت در موجوديت انسان در روي زمين بود. مولانا جلال الدين نيز در ذيل داستان موسي و شبان در دفتر دوم مثنوي شريف اشاره دارد: ا

من نكردم خلق تا سودي كنم

بل كه تا بر بندگان جودي كنم

و ‌جود‌ خدا اين بود كه رسالت خلقت را با جانشين قرار دادن آدم در روي زمين بجهت متعالي كردن زندگاني انساني و جاري كردن حكم ملكوتي خدا بر روي زمين ، تمام كند. اين را فرشتگان نمي دانستند و بهمين خاطر به اشتباه افتادند. چه فرشتگان تا آنجايي آگاهي دارند كه خداوند در ملكه وجودي شان قدرت و رسالت خاصي را (مثل شجاعت كه يك ملكه است , مثل بخشندگي كه يك ملكه است , مثل عدالت كه يك ملكه است) نهاده است و بي سبب نيست كه آنها از تواناي هاي آدم از اينكه او صاحب روح و عشق الهي است و كاملترين خلق است بي اطلاع باشند. ا

ا‌بر در ميخانه عشق اي ملك تسبيح گوي

كاندر آنجا طينت آدم مخمر مي كنند‌

جلوه اي كرد رخت ديد ملك عشق نداشت

عين آتش شد ازين غيرت و برآدم زد  

دانستن اينكه آدم كيست و چيست و چرا خدا در زمين او را خليفه و جانشين و قائم مقام خود قرار مي دهد معرفتي است وراي دانش فرشتگان. بنابراين در اين مورد خاص بايد به خدا مراجعه كرد و از او خواست تا مگر خدا آدم زمانه ما را به ما معرفي كند كه اگر خدا وي را بما معرفي نكند همانا در دينمان گمراه باشيم(7). چه خليفه و امام براي رهبري امور معنوي است و اگر كسي براي تعالي روحاني خود او را نشناسد نمي تواند به كمال اراده حق از خلقت انساني خود دست پيدا كند. چنانکه عرفای عالی مقام ما می گویند:ا

‌به كوي عشق منه بي دليل راه قدم

كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد‌ ا

نكته9: نبايد كه جعل آدم به عنوان خليفه را با خلق آدم يا انسان در روي زمين مشتبه گرفت. چه اگر به رديف مفهوم آيه توجه كنيم: ‌او را قرار مي دهي كه فساد كند و خون بريزد‌ ، معلوم مي شود كه قبل از خلق و جعل آدم موجوداتي (شبيه به انسان) در روي زمين وجود داشته اند كه با آمدن ‌آدم‌ فرشتگان تصور مي كنند كه خونريزي مي شود. ‌آدم‌ خون چه كسي را بايد بريزد كه فرشتگان از خليفه شدن او نگران مي شوند؟ از اينرو از فحواي آيه مشخص مي شود كه قرآن به وجود نوعي از انسان (جن) در روي زمين تا قبل از ظهور آدم (خليفه الله) باور دارد. همين ثابت مي كند كه صورت تفسير قشريون مذهبي از خلقت آدم اشتباه است و مطابق با كلام قرآن نيست. باين سخن كه خلق آدم و جعل او با آفرينش نوع انسان يكي نيست و آنها را نبايد باهم يكسان گرفت. در آيه 26 و 27 سوره حجر نيز آمده: ‌ولقد خلقنا الانسان من صلصال من حماء مسنون ، و الجان خلقتناه من قبل من نار السموم = و انسان را از گل خشك بازمانده از لجن بويناك آفريديم و پيشتر از آن جن را از آتشباد آفريده بوديم‌. از اينرو مشخص است كه قرآن به موجوداتي آگاه شبيه انسان تا قبل از آفرينش انسان امروزي باور دارد و نگاهش به آفرينش انسان با برداشتهاي قشريون مذهبي متفاوت است. ا

نكته10: آنگاه كه قران مي فرمايد، ‌هماناكه من در روي زمين خليفه قرار دادم‌، يعني خداوند در روي زمين براي پيشبرد ارزشهاي روحي و فرهنگي و هدايت و سلوك رهروان راه حقيقت محققاً كسي را قرار داده كه صاحب عاليترين ارزشهاي معنوي است. و اين جعل محدود به گذشته و آينده نيست بلكه حكمي است مخفي و ازلي و بقول حافظ: ا

در كار و گلاب و گل حكم ازلي اين بود

كين شاهد بازاري و آن پرده نشين باشد

مقصود حافظ از گل كه گل محمدي است ، انسان كامل يا خليفه الله است كه مانند شاهد پرده نشين هميشه مخفي و پنهان است ، اما آنها كه دين را مثل گلاب تو شيشه مي كنند و با آن كاسبي مي كنند مانند خوبرويان بازاري هميشه قابل دسترس اند و اين يك حكم الهي و ازلي است. ا

نكته11: اين آيه را بدين گونه نيز مي توان تفسير كرد: ‌گفتند آيا كسي را قرار دادي كه در آنجا فساد بكند و خونها بريزد؟ ‌. يعني اين را ملكات وجودي مي گويند: آنگاه كه انديشه و معرفت در ميان اقوام بدوي (غارنشين و جنگل نشين) ظهور مي كند در جوامع آنها تحولات چشمگيري رخ مي دهد كه در هرحال بعلت نفهمي ها بسيار خون هاي بسياري ريخته مي شود. چراكه وقتي آدمي در ميان مردمي ظهور پيدا مي كند با ظهور او فرهنگ و شريعت و قانون بوجود مي آيد كه به تبع آن زندگي آن مردم از صورت هاي بدوي و عقب افتاده به سطوح تكامل يافته تر متحول مي شود. اينجاست كه انديشه ها و فلسفه ها و بينش هاي گوناگوني بوجود مي آيند كه در نتيجه آن ، اختلافات بروز مي كند و به تبع آن گروه ها و فرق متعدد بوجود مي آيند. گروه هايي كه هريك براي خود رسالتي قايلند و بنوعي خود را وارث بحق آن فرهنگ سازان نخستين مي دانند. اما از آنجا كه ايشان روشهاي من درآوردي خويش را به احكام لايتغير الهي نسبت مي دهند. حقيقت در بينشان گم مي شود و بواسطه ظلمي كه مي كنند و خونهايي كه مي ريزند, زمين را فاسد مي كنند. اينجاست كه گروه ها و فرق مختلف بدليل اختلاف عقيده بجان يكديگر مي افتند و جنگها مي كنند و بناحق (يعني بنام خدا) خون مي ريزيند. از پيامبر گرامي اسلام نقل است كه مي فرمايد:(8) ‌ امت من به هفتاد و سه شعبه تقسيم مي شود كه هفتاد دو شعبه آن باطل اند‌. حافظ نيز با بهره از اين خبر مي گويد: ا

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

اين حقيقي است كه ملكات وجودي آنرا مي دانند و از آنروست كه فرشتگان نيز مي پرسند: ‌آيا كسي را قرار مي دهي كه در آنجا فساد بكند و خونها بريزد؟‌ ‌در حاليكه ما به سپاست ترا منزه مي كنيم و برايت مقدس مي داريم‌. يعني جعل آدم جنگ و خونريزي در پي دارد. چراكه انسانها قدر او را نخواهند شناخت و در اين خصوص به شبهه مي افتند و اختلافات بروز مي كند و فساد مي شود و خونها است كه بنام دين و خدا بر زمين ريخته خواهد شد. در آنصورت كسي در زمين آنچنانكه بايد تو (خدا) را تسبيح نخواهد كرد!؟ اين طبيعي است كه در زمين بدليل جاذبيت ها و همچنين غلبه احساسات شهواني كسي نتواند آنگونه كه بايسته است خدا را بشناسد و سپاسش گذارد و مقدسش بدارد!؟ ازاينرو فرشتگان كه همان ملكات دروني انساني هستند مي گويند: ‌آدمي در عالم خاكي نمي آيد بدست‌ و انسان در مقام آدم فساد مي كند و خون مي ريزد و ترا نا سپاسي مي كند. وقتي كه چنين شد انسانها نمي توانند ترا از ‌غير‌ تشخيص دهند به همين خاطر به دنبال غير يعني آخوندها و صوفي ها و مذهبيون مدعي مي روند كه بتبع آن دين را آلوده مي كنند. در حاليكه ما فرشتگان به سپاست ترا منزه مي كنيم و مقدست مي داريم ، بنابراين خداوندا از قصد جعل آدم دست بكش و او را در زمين خليفه مساز ا عالمي ديگر ببايد ساخت و از نو آدمي. ا

آنچه را كه فرشتگان مي گفتند شايد بنظر درست آيد اما آنها نمي دانستند كه خدا در پي سپاسگزاري انسانها و اينكه او را منزه كنند يا نكنند نيست بلكه ‌فرمود: بدرستي كه من چيزي را دانم كه شما نمي دانيد‌. يعني اينكه آفريدگار دانشش بر علم فرشتگان احاطه دارد. چه او به قابليت هاي وجودي آدم آگاه است و ازآنجا كه او را كامل خلق كرده و تمامي اسماء و صفات را باو تعليم داده ، مي داند كه او ذاتا ظالم نيست يعني در پي قدرت نيست. آنچه از صورت واژگاني اين آيه بنظر مي رسد اين است كه فرشتگان بتوانایی های آدم نا آگاه بودند و آنها او را با آدم هاي قلابي يعني ملايان قدرت طلب اشتباه گرفته بودند كه گفتند ‌كسي را قرار مي دهي كه فساد كند و خون بريزد‌. درعين حال از اين واژه ها مي توان چنين نتيجه گرفت كه با ظهور مدنيت و فرهنگ كه با ظهور آدميان صاحب رسالت همراه بوده به هرحال در ساختار ارزشي زمين از اينكه محلي بوده براي دايناسورها و حيوانات وحشي و درنده و انسانهاي قدرت طلب, تغيير اساسي و بزرگي بوجود آمده كه نبايد كافري كرد و از اين حقيقت كه با ظهور انبيا بشریت به دستآوردهاي فرهنگي و علمي بزرگی دست يافته است ,چشم پوشيد. اگر اين دوره از تاريخ بشر را در مقابل آن صدها هزار سالي كه انسان در غارها و جنگلها گذرانده مقايسه كنيم ، آنگاه پي مي بريم كه ما انسانها در اين 5 هزار سال اخير, به معالم و معارف بسيار والايي دست يافته ايم كه جاي سپاسگزاري و حمد بسيار دارد. و بعيد نيست كه بلاخره پس از طفره رفتنهاي زياد در سالهايي نه چندان دور به ياري خدا قوانين صلح آميز ملكوتي را بر روي زمين برقرار كنيم و به جنگ و خونريزي پايان دهيم و الگوهاي ‌جامعه سالم‌ و صلح آمیز را بر روي زمين استوار سازيم. البته چنانچه مذهبيون و سياسيون قدرت طلب اجازه بدهند و از لجاجت و كژ انديشي دست بردارند. آنچه را كه انسان تا اين زمان بدست آورده ، خود دستاورد بسيار بزرگي است كه البته از ديد بسياري از فرشته صفتان نيز مخفي مانده است. ولي باعتقاد من بايد به سخن خداوند اعتماد داشت و به خواست و اراده او در خصوص جعل آدم در روي زمين تسليم بود و انتظار كشيد. ا

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر

كز ديو دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتم: يافت مي نشود, گشته ايم ما

گفت : آنكه يافت مي نشود آنم آرزوست

-------------------

مآخذ و يادداشت ها: ا

١) به تفسير ابولفتوح رازي در شرح آيه مراجعه كنيد. ا

٢) اصول كافي جلد اول ص58. ا ا

٣) رجوع كنيد به تفسير ابولفتوح رازي در شرح آيه جلد اول ص 122

٤) رجوع كنيد به تفسير ابولفتوح رازي در شرح آيه جلد اول ص 127

٥) رجوع كنيد به تفسير ابوالفتوح رازي جلد اول ص 127

٦) تفسير ابوالفتوح رازي جلد اول ص 128

٧) كتاب اصول كافي جلد سوم بخش حجت

٨) كتاب هفتاد و سه ملت ، جواد مشكور ص 5