مفهوم آخوند در ميان مردم

ا ۱ -آن که در مکتبخانه به کودکان الفبا آموزد. مترادف ملا/ آملا

ا ۲ -روضه خوان.//او را به آقا خطاب یا یاد می کنند


باورهای توده (آخوند)

آخوند که برای مصیبت گفتن در مجلس ختم دعوت می کنند ، باید عددش طاق باشد، و معمولا یکی تا سه تا. اگر آخوند جفت باشد بدبختی خانواده صاحب عزا جفت خواهد شد.

امثال و حکم (آخوند)

*آخوند(به) منبر نرفته، قربون سر بریده ت!

قربون سر بریده ات عبارتی است که معمولا مومنان در حال گریستن به روضه شهدای دین و بخصوص امام حسین زبان می گیرند، و کنایه از شیون کردن در مجالس روضه خوانی است.

*آخوند، خدا بد نده!

(نده= ندهد)// قصه ئی از مثنوی جلال الدین محمد بلخی است، از دفتر سوم: کودکان برای نجات از درس و مشق مکتب و آسودگی چند روزه قرار نهادند که روز دیگر، هنگام ورود به مکتبخانه، هر یک از ایشان شگفت زده در آخوند نظر کند و از سر دلسوزی بگوید: آخوند، خدا بد ندهد، رنگتان چرا پریده است؟...
ورود سومین و چهارمین کودک، آخوند را به فکر انداخت که نکند به راستی چیزیش هست، و با سوال پنجمین و ششمین کودک، یکسره احساس بیماری کرد و به خانه بازگشت و بچه ها به مراد خود رسیدند!-:

کودکان مکتبی، از اوستاد
رنج دیدند از ملال و اجتهاد.

مشورت کردند در تعویق کار
تا معلم در فتد در اضطرار،

آن یکی زیرک ترین تدبیر کرد
که بگوید:اوستا!چونی تو زرد؟

خیر باشد!رنگ تو بر جای نیست،
این اثر یا از هوا یا از تبی است!

اندکی او در خیال افتد از این
تو، برادر، هم مدد کن اینچنین

چون در آیی از در مکتب بگو:
خیر باشد اوستا احوال تو!

این، خیالش اندکی افزون کند
که خیالی، عاقلی مجنون کند.

آن سوم وان چارم و پنجم چنین
در پی ما غم نمایند و حنین...

متفق گشتند در عهد وثیق.
که نگرداند سخن را یک رفیق،

بعد از آن سوگند داد آن جمله را
تا که غمازی نگوید ماجرا.

روز گشت و آمدند آن کودکان
بر همین فکرت به مکتب شادمان.

اولی آمد که:ای اوستا، سلام،
خیر باشد، رنگ رویت زردفام!

گفت استا:نیست رنجی مر مرا
تو برو بنشین مگو یاوه، هلا!

نفی کرد، اما غبار وهم بد
اندکی اندر دلش ناگه زد.

اندر آمد دیگری، گفت اینچنین،
اندکی آن وهم افزون شد بر این.

همچنین تا وهم او قوت گرفت
ماند اندر حال خود بس در شگفت.

گشت اوستا سست از وهم و ز بیم،
برجهید و می کشانید او گلیم.

سجده کردند و بگفتند:ای کریم
دور بادا از تو رنجوری و بیم!

پس برون جستند سوی خانه ها
همچو مرغان در هوای دانه ها.
/به اختصار/
*******************

در باب القای شبهه، این حکایت نیز آمده است که ماخذ آن از یاد رفته و شاید انوار سهیلی باشد:
زاهدی گوسپندی خرید. قومی در راه بدیدند و قرار دادند که او را بفریبند.پس یک تن از پیش در آمد و گفت:- ای شیخ! سگ از کجا می آری؟ دیگری بدو گذشت و گفت:- شیخ مگر عزم شکار دارد!
سیم بدو پیوست و گفت:- این مرد در کسوه اهل صلاح است اما زاهد نمی نماید، که زاهد را با سگ صحبت نباشد!
از این نسق هر کسی چیزی گفت تا شک در دل او افتاد. گفت:- شاید بود که فروشنده این جادو بوده است و چشم بندی کرده!
گوسفند بگذاشت و برفت و آن جماعت ببردند.
/به تلخیص/

*آخوند (یا ملا) شدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل!
(این جا منظور از آخوند شخص با سواد است که البته مفهوم عوامانه سواد، دانش و بینش نیست و تنها خط خواندن و خط نوشتن است)// فرا گرفتن خواندن و نوشتن امر چندان مشکلی نیست، انسان واقعی شدن است که حصولش مستلزم عبور از مراحلی سخت دشوار و طاقت فرساست.
ای دل، نفسی به یار همدم نشدی
در خلوت کوی دوست محرم نشدی.
صوفی و فقیه و مفتی و دانشمند
این جمله شدی ولیک آدم نشدی!
*آخوند که مفت شد، موشهای خانه را هم باید عقد کرد!
(در مفهوم مخالف به کار میرود.)//تنها به صرف این که خرجی به شخص تحمیل نمی شود می توان به هرکار بیدلیل و منطقی اقدام کرد.//مترادف کارد که مفت شد، آدم باید شکم خودش را هم پاره کند!*اگر قبر مفت گیر آدم آمد، باید رفت توش خوابید!*طناب مفت که گیرش آمد، خودش را دار میزند!*اگر پنبه مفت ببیند، میگوید عوض میت یک گلوله به ماتحتش بتپانند!// و این تمثیل را هم در احوال یکی ازنایب های فراشخانه ناصرالدین شاه گفته اند که یک وقت، در محله، از نزدیک سلمانی میگذشت، کلاهش را برداشت ببیند اگر مویش بلند شده اصلاح مفتی بکند، دید اندازه مو کافی است. آستین بالا زد و به سلمانی گفت: سرم که مو ندارد، این رگم را بزن سه چهار مثقالی خون بگیر!

* آخوند نباتی یعنی کشک!
آخوندی را به مسخره آخوند کشکی میخواندند و از خشم و خروش او تفریح می کردند. روزی یکی او زا آخوند نباتی خواند. آخوند به تردید در او نگاهی کرد و با ناباوری گفت:
ملعون! نباتی یعنی کشک؟.
// عبارتیعنی کشک را اکنون به کنایه میآورند تا از آن، مفهوم مخالف آنچه گفته اند افاده شود:
- راستی راستی که کتاب اخیر رفیقمان یک شاهکار است ها!
- شاهکار یعنی کشک؟.

*آخوند آمد در دکان بقالی، گفت: مومن، ربع عنار(1) داری؟- بقاله گفت: دارم، اما نه به آن غلیظی!
مثل را معمولا هنگامی می آورند که بخواهند مخاطب را به تعدیل فکر و نظر افراطی او دعوت کنند.
1.رب انار

*اگر دعای بچه مکتبی ها اثر داشت، تا حالا یک آخوند هم زنده نمانده بود!
//مترادف به دعای گربه سیاه باران نمیآید!* به دعای کسی نیامده ایم که به نفرین کسی برویم.
*بخت آخوند که برگردد، یک شب دو جا وعده اش می گیرند!
* دعا کن بابات( یا الف ب) بمیرد؛ وگرنه این آخوند نشد یک آخوند دیگر!
کنایه از آن است که منشاء درد و نارضائی را باید جست و جو کرد و از میان برد، واگر نفرینی لازم است نه بر وسیله که بر مسبب اصلی باید فرستاد.و اشاره بر این حکایت است که کودکی را کشان کشان به مکتب می بردند، گریه می کرد و به نفرین می گفت:- الهی آخوند(یا مکتب) بمیرد!
ظریفی در آمد که:- دعا کن بابات(یا الف ب) بمیرد، و گرنه این آخوند نشد یک آخوند دیگر!
* شمر و یزید اگر برای امام حسین و اهل بیتش بد بودند، برای آخوند و روضه خوان که خوبند!
هیچ چیز و هیچ کس به طور مطلق بد یا فاقد خاصیت نیست.// مترادف اگر برای من آب ندارد برای تو که نان دارد!
* هنوز آخونده روضه نخوانده، شروع کرده است به شیون کردن!
* آخوند( یا روضه خوان) پشمه چال شدن
پشمه چال نام دهی است و در این ده رسم است که هرگاه تازه واردی در اواسط روضه به مجلس برسد آخوند به هر جای مطلب که رسیده باشد قطع کرده دوباره از نو آغاز می کند. از این رو درباب کسی که ناگزیر شود مطلبی را بارها مکرر کند گویند طرف روضه خوان پشمه چال شد. : شده ام آخوند پشمه چال: از دیروز تا حالا اقلا برای بیست نفر شرح داده ام که چه جوری خوردم زمین و دستم برای چی شکست!.
* آخوند را از منبر پائین آوردن
انگیزه جنجال و هیاهوئی را به طریقی منتفی کردن. در کار اسکات خلق و خواباندن جنجال و هیاهوئی توفیق یافتن، به وسیله از میان بردن انگیزه و منشاء آن: خدا می داند چه پدری ازمان در آمد تا توانستیم آخوند را از منبر پائین بیاوریم و آن هیاهو را بخوابانیم!.
* پیش از آخوند به منبر رفتن
حق بزرگ تری و پیش کسوتی استاد خود را رعایت نکردن.