پروتستانتيسم دينى چيست؟

نمى توان مسيحيت را "بزک" کرد يا آن را آراست، مسيحيت بر عليه نوع والاى بشرى تا سر حد مرگ جنگيده است! نيچه

دين چه در بعد سياسى و چه در بعد اجتماعى آن و حتى در بعد فردى آن در حال حاضر صرفا عامل از خود بيگانگى انسانها، يا بقول کارل مارکس "افيون توده ها"ى تحت انقياد مذهب نيست. بلکه عامل جنايت و خشونت انسان ها نسبت به خود و نسبت به جامعه هستند. علاوه بر اينکه پايه هاى ايدوئولوژک و فلسفى دين در قرن اخير و قرن گذشته با پيشرفت علم هر لحظه سست تر شده و ميريزد، علاوه بر اينکه بشر خردمند امروز با بهره بردارى از علم روز دنيا هر روزه به پوچ بودن و غير علمى بودن ابعاد فلسفى و تئوريک دينى بيش از پيش پى مى برد، و حتى علاوه بر اينکه بورژوازى انقلابى در قرن ها ١٦ و ١٧ بر يک سنت ضد دينى و غير دينى استوار گشته بود، امروزه شاهد صحنه هاى متفاوت و بعضا ضد و نقيضى هستيم.

سيماى بورژوازى جهانى البته بورژوازى الان نزديک به دو قرن است که مواضع انقلابى خود را از دست داده است و خود براى حفظ وضعيت موجود به دين پناه برده است. اين دين پناهى بورژوايى در دنياى کنونى براى حفظ منافع سرمايه داران و ترويج روحيه قناعت به عنوان يک "ارزش اخلاقى" در جامعه سرمايه دارى مورد مدح قرار گرفته است. موضع اصلى بورژوازى نسبت به مذهب در حال حاضر يک چيز است: حمايت از مذهب! اين است ارتجاع بورژوازى جهانى که پشت چهره هاى اصلاح کرده و کروات زده "عشاق دموکراسى" پنهان شده است. اما باز هم بورژوازى به يک شکل از مذهب دفاع نمى کند. ترفندى که در اين جا بکار برده مى شود بر پايه تقسيم مذهب به لايه ها و طيف هاى مختلف است. بورژوازى سعى مى کند در جايى وحشيترين و عقب مانده ترين نيروهاى مذهبى را به جان مردم بيندازد. براى مثال مورد مساله عراق که در آن هر روز بر اثر "آزاد سازى!!!!" هاى اخير شاهد قدرت گيرى اوباش اسلامى در منطقه هستيم. يا گروه هاى دست ساز سرمايه دارى مانند طالبان يا جمهورى اسلامى که زندگى را بر مردم سياه کردند و دارند مى کنند.

تغيير شکل اسلامى ها! اما بحث اصلى مقاله در مورد پرداختن به اين گروه ها نيست. ما در صفحه سياسى ايران شاهد رشد و بروز نوعى ديگر از جريانات مذهبى هستيم. اين جريانات ديگر با قمه و چاقو و ريش و پشم سخن نمى گويند. از مقولاتى مانند "پلوراليسم"، "دموکراسى"، "آزادى بيان" و حتى "سکولاريسم" دم مى زنند. بحث هاى فلسفى راه مى اندازند و از "ولتر" و "پوپر" مدرک و دليل مى آورند. و خودشان را بسيار دموکرات و امروزى و قابل قبول جا مى زنند. نطفه اين شکل از جريانات مذهبى، در ايران را على شريعتى کاشت که البته امروزه توسط پيروان راستينش مانند سروش، کديور، الهى قمشه اى، اشکورى و ... ادامه دارد. در برابر اين طيف سوالات زيادى مطرح مى شود. سوالى که اينجا مطرح مى شود از اين قرار است: موضع کمونيسم کارگرى در برابر اين جريانات چيست؟ آيا اين ها را هم بايد در جنبش سياه و ارتجاعى اسلام سياسى طبقه بندى کرد؟ آيا جريانات پروتستانيست اسلامى در مواقع و مواضعى خاص نمى توانند مورد حمايت و مورد ائتلاف با جنبش کمونيستى کارگرى قرار بگيرند؟ و هزار و يک سوال ديگر از اين دست. اما قبل از هر گونه پاسخ دادن به اين سوالات ما به عنوان يک ماترياليست، آته ايست و بالاخره يک کمونيست کارگرى بايد به شکل زير بنايى و ريشه اى به نقد اين جريانات و علل پيدايش چنين جرياناتى در بخش هاى مختلفى از جريانات اسلامى بپردازيم. تحليل اين جريانات بدون در نظر گرفتن و تحليل شرايط تاريخى.اجتماعى جامعه مربوطه، موضع ما را بدون شک به يک موضع اتوپيايى، پا در هوا، اخلاقى و حتى مذهبى تبديل مى کند.

مذهب در خاور ميانه کجاست؟ بايد متذکر شوم که اين نوشته مربوط به يک دين خاص، يعنى اسلام و يک منطقه خاص، يعنى خاور ميانه و يک دوره تاريخى خاص يعنى دوران معاصر مربوط است. اشکال ديگرى از حرکات اصلاح گرايانه مذهبى الزاما در موضع ما نمى گنجد. ما در اينجا در مورد مارتين لوتر يا رفرميست هاى دينى در اروپا صحبت نمى کنيم. بحث ما پيرامون بخش اطلاح طلب جنبش اسلام سياسى است. براى روشن تر شدن اين را اثباتا مى گويم که جنبش اسلام سياسى يک جنبش ارتجاعى، وحشى، ضد زن، و سرمايه دارى هار است. (البته نبايد فراموش کرد که ديگر اديان چيز بهترى هستند) گرچه قدرت متمرکز اين جنبش در خاور ميانه و کشور هاى عربى است. اما نقطه اتکاى اين جنبش دول غربى هستند. البته بايد اين را نيز متذکر شد که بعد از حوادث ١١ سپتامبر و دست اندازى جنبش اسلام سياسى به سمت اربابانش، حمايت غرب از طيف بنياد گراى آن کم شده و دارد از جريانات پروتستانيست اسلامى حمايت مى کند. سياست عمومى غرب در برابر اسلام سياسى بر پايه تقسيم اسلام به اسلام آخوندى و مترقى يا اسلام واقعى و بد يا اسلام راستين و دروغين است. يعنى هنوز غرب نوعى اسلام خاص را در بين گرايشات مختلف اسلامى به عنوان متحد خود براى حفظ منافع خود که همانا سلطه جهانى سرمايه است محسوب مى کند.

بورژوازى جهانى و اسلام سياسى! بنابر اين علت حمايت غرب از پروتسنانتيسم اسلامى را مى توان در دو نکته خلاصه کرد: نخست در امان بودن غرب از تروريسم و دوم "پذيرفتنى تر" بودن اين مدل اسلام! بورژوازى غرب اين را به خوبى دريافته است که جرياناتى را که به جان مردم خاور ميانه انداخته بود، مى توانند هر لحظه امنيت شهروندان غربى را تهديد کنند. مى توانند رستوران ها و ديسکو ها و مدارس و ... را به محلى براى عمليات تروريستى خود در قلب اروپا و امريکا تبديل کنند. به همين دليل بود که بورژوازى جهانى براى حفظ ثبات خود دست به حمايت از جريانات نو انديش دينى مى زند. قطعا اسلامى هاى "متمدن!!!" بهتر از تروريست هايى هستند که بمب به خود مى بندند و هواپيماها را به ساختمان ها مى کوبند. و مساله بعدى مبارزات مردم در خود خاور ميانه ( و خصوصا ايران ) بر عليه اسلام و جريانات اسلام سياسى است. مخصوصا که در ايران، اسلام به عنوان يک نيروى سياسى در "قدرت سياسى" حضور دارد و اين عملا اسلام است که حکومت مى کند. در برابر چنين جريانات اسلامى مردم به جان آمده هم مقاومت و جنبش خود را بر عليه اسلام دارند. و اين جنبش تماما با سياست هاى غرب و پروژه هايى که براى مردم خاور ميانه پيچيده است در تضاد ريشه اى قرار دارد، مردم غير مذهبى و لائيک استثمار را نخواهند پذيرفت، غير مذهبى ها برايشان مهارناشدنى، خطرناک مى شوند و مردم با چنين مزاجى به دل هيچ سرمايه دارى خوش نمى آيد! همچنين قوانين و سنت هاى اسلامى آنچنان زمخت و غير انسانى هستند که بورژوازى غرب با همه سرمايه دارى و قلدرى و سرکوبش نمى تواند به هيچ گونه اى از آنان به نوعى حمايت کند، شايد بورژوازى بتواند حجاب و قتل ناموسى را به عنوان "فرهنگ پذيرفته شده توسط مردم" به مردم به جان آمده از اسلام و قوانينش تحميل کند، اما با سنگسار و اعدام و دست بريدن و چشم در آوردن چه مى کند؟ آيا مى تواند از اين ها هم حمايت کند؟ تجربه نشان داده است که بورژوازى جهانى از هيچ گونه وقاحتى براى حفظ سود، سرمايه و کلا وضعيت موجود فروگذار نکرده است، و خود عملا دست به جنايات ضد بشرى زده است که با ادعاهايش در تناقض آشکار قرار دارد. اما بورژوازى غربى دفاع از چنين وحشيگرى ها و کثافاتى را با توجه به توازن قواى کنونى و وجود جنبش ضد مذهبى در ايران را به صلاح و مصلحت نمى داند و سعى مى کند از اسلام ديگرى دفاع کند. البته نبايد فراموش کرد که حتى دفاع غرب از نو انديشى دينى به جاى حمايت از بنيادگرايان خود به نوعى اعترافى زبوبانه در برسميت شمردن جنبش ضد مذهبى در ايران هست. دفاع آنان از اين نوع خاص از اسلام يک حرکت تدافعى در برابر کارگران، زنان و مردم تشنه آزادى و برابرى است. اصولا پا گرفتن چنين جرياناتى نتيجه جلسات فلسفى و رسيدن به قرائت هاى جديد از دين نيست. بلکه کل اين بساط نتيجه نوعى عقب نشينى اسلام در برابر جنبش ضد مذهبى است. اسلامى ها خود به خوبى دريافته اند که اگر مى خواهند بمانند بايد حرف هاى جديدى بزنند، بايد از آزادى بيان و سکولاريسم دم بزنند. بايد کمى پوست بياندازند و متمدن بشوند. در غير اين صورت بايد تاوان زيادى را پس بدهند. اساسا وجود جنبش هاى رفرميستى در ايران براى مهار کردن انقلاب و حرکات راديکال است، اين انقلاب چه در عرصه اقتصادى يا سياسى و يا حتى فرهنگى و اخلاقى با نوعى "باز انديشى" از سوى حاميان وضعيت موجود مواجه شده است. اين ها حاضر شده اند که يک سرى امتيازاتى را بدهند و در عوض کل ماهيت و مناسبات سيستم قبلى را حفظ کنند. بنا بر اين اعتبار جنبش کمونيستى کارگرى بايد با يک نقد همه جانبه تمامى اين نوکرهاى بورژوازى را در هم بکوبد و کلا بساط مذهب را جارو کند.

روشنفکرى دينى؛ يک تناقض در خود! موضع ما نسبت به پروتستان هاى اسلامى موضعى کاملا روشن است. اما سوالى که هنوز براى خود من حل نشده بر سر همين کلمه مد روز، يعنى روشنفکرى دينى است. وقتى صحبت از روشنفکر مى کنيم انسانى منتقد، غير خرافى و آزاد از لحاظ فکرى را در نظر مى گيريم، روشنفکر کسى است که مقدساتى براى خود تعريف نمى کند، حاضر است هر لحظه هر مفهوم و موضوع را مورد نقد و بررسى و باز انديشى قرار دهد؛ اما همين که کلمه دينى را به آن اضافه مى کنيم در مخمصه مى افتيم. چون دين هميشه بيانگر مطلق گرايى، عدم تغيير و عدم حرکت، سکون فکرى، جزميت است. کسى که دين دار است حق ندارد و نبايد در اصول اوليه و پايه هاى دينى ذره اى شک کند. نمى توان هم روشنفکر بود و هم به اين اعتقاد داشت که زمين در هفت روز بوجود آمده است و يا آدم و حوا بودند که پدر و مادر همه انسان ها در طول تاريخند. نمى توان هم روشنفکر بود و هم به معاد و دنياى پس از مرگ اعتقاد داشت. اگر کسى بخواهد روشنفکر باشد بايد در ابتدا با دين مبارزه کند. روشنفکران دينى که اداى آزادى بيان و آزادى براى مخالفين را در مى آورند و از سويى هم اسلام را قبول دارند، بهتر است بروند و نگاهى به کتاب قرآنشان بياندازند تا ببينند که خداوند مهربان دستور چه بلايايى را براى مخالفان خود صادر کرده است. روشنفکر دينى ترکيبى است متناقض در خود! يعنى دو کلمه متضاد را با هم ترکيب کرده است و چهره اى مسخره به خود گرفته است. روشنفکر دينى مانند سازمانى است خود را نژاد پرستان انترناسيوناليست يا فاشيست آزاديخواه تعريف کرده باشد. حتى ذره اى کوتاه آمدن در برابر اين نام و به رسميت شمردن چنين اراجيفى براى ما ابدا قابل قبول نيست.

  ماهنامه بي خدايان