رهايي

جلال افشار
jalal@SiahSepid.com

مدت ها بود درگير نوشتن چند مطلب درباره مكاتب فكري بودم كه به طور خيلي اتفاقي به اين جمله شيخ محمد عبده برخوردم " ... غربي ها مذهب را رها كردند و جلو رفتند ما شرقي ها مذهب را رها كرديم و عقب رفتيم ".

وقتي شيخ محمد عبده اين جمله را مي گفت ديدي نسبت به جامعه خود ( جامعه شرق ) داشت كه آن را يك جامعه شكست خورده و عقب افتاده مي ديد . جامعه اي كه در جاي جاي آن خرافه و جهالت و تعصب تا عميق ترين لايه هاي جامعه نفوذ كرده و دقيقا در برابر خود اروپا ( غرب ) را مي ديد كه غرق در رفاه و پيشرفت است . قاعدتا محمد عبده فقط يك نتيجه مي توانست بگيرد كه چرا غرب اينگونه شد و شرق اينطور ؟ پاسخي كه روشنفكران زيادي به آن داده بودند اين بود ، نهضت پروتسانيسم مذهبي در اروپا يا همان چيزي كه به قول خودش رها كردن مذهب بود . اما چرا او گفت ما عقب افتاديم ؟ چه بخواهيم يا نه اين يك واقعيت است كه جوامع شرقي از دويست سال پيش به شدت از نفوذ مذهب در حكومت هاي خود كم كردند تا جايي كه تركيه كه آخرين مقر خلافت اسلامي بود تبديل به اولين كشور لائيك شد ! اما نتيجه آن چه بود ؟ چيزي كه كاملا مسلم بود ، عقب افتادگي ! اين يك واقعيت بود كه جوامع شرقي با كنار گذاشتن مذهب به درجه هايي از تنزل رسيدند كه باور آن مشكل است اما يك واقعيت است .

نكته اي در اين بين است ، مذهبي است كه محمد عبده از آن مي گويد مذهبي نيست كه در كاخهاي شاهان قاجار و عثماني است آن مذهبي كه او مي گويد مذهبي مشابه مذهب كليساي كاتوليك نيست . آن مذهبي كه عبده مي گويد مذهبي است كه در بطن يك جامعه است ، مذهب رسمي حكام نيست ، آن ديني نيست كه روحانيون آن دوش به دوش حاكمان به اعمال مذهبي مشغولند . مذهبي كه عبده مي گويد چيست ؟

برگرديم به كمي عقب تر ! دوراني كه ايران و تركيه همزمان در حال بينانگذاري نهضت تجدد در شرق بودند ، اين تجدد چه بود ؟ تجدد و مدرنيسم اروپايي يا آن چيزي كه تقي زاده مي گفت " از فرق سر تا ناخن پا فرنگي شويم " ؛ تجددي كه در اروپا بود چه بود ؟ ظاهرا آزادي بزرگترين نماد آن بود و آزادي كه در ايران آمد چه بود ؟ آزادي كه به زور چماق و سرنيزه چادر را از سر زنان وا كند تا شايد جامعه ايراني يك شب دهها مادام كوري را تحويل جامعه دهد لباس مردان را عوض كرد ، كلاه پهلوي را آورد تا شايد از دل اين مردان ايراني كه چيزي به نام علم نمي دانستند انسانهايي به وجود آيند كه هر كدام نابغه يك شهر باشند ! چيزي كه در جامعه شد با آن چيزي كه در اروپا شد تفاوت اساسي داشت ، نمونه آن آزادي زن ، آنجا آزادي زن يعني حق انتخاب يعني آزادي انديشيدن يعني آزاد زندگي كردن يعني آزاد دوست داشتن يعني آزادي از رنگها و سنت هاي ساختگي و جهالت آميز ( نه سنن واقعي ) كه يادگار دوران برده داري است . اما آزادي زن در شرق چه معنايي داشت . در شرق آزادي زن يعني رها شدن از لباس و آرايش سنتي و بنده شدن او در بازار كالاهاي مصرفي ؛ حال نشانه هاي آن چيست ؟ " نشانه آن آزادي اين است كه آن زن در جامعه حضوري فعال دارد آزاد انتخاب مي كند و مي انديشد و در حكومت حاضر مي شود مسئوليت اجتماعي مي پذيرد اما اين زن مثل زنان سن دني و پيگال و مولن روژ لباس بپوشد و حداكثر كار اجتماعيش مامور پمپ بنزين است "

 

چرا اينجا اينگونه است ؟ چرا آزادي آنجا يك آزادي مترقي است ولي همان آزادي وقتي به اينجا مي آيد مي شود يك سرازيري به سمت هر جهالتي منهتي از نوع مدرن آن ؟

 

پاسخ يك چيز است ! اينجا پسر و دختري كه مي خواهند وارد جامعه شوند بايد از يك سري موانع مذهبي بگذرند اين موانع در جامعه شرق وجود دارد چه متجدد شود چه نشود فقط كم و زياد دارد ( ملاك من طيف اكثريت است ) حال اين موانع يا فيلتر هاي مذهبي چيست ؟ پسر صبحش را چطور شروع مي كند با فرياد پدر و ناله و نفرين مادر ! كه " بلند شو نمازت رفت " بعد از آن وقتي مي خواهد وضو بگيرد بايد مواظب باشد آب را از سمت چپ آرنج يا از بالاي راست آن آرنج بريزد ! حالا اين را هم كه رد كرد نوبت به نمازش مي رسد اگر نمازش درست باشد بايد شك كند و طبق فرمولهاي جدول شكيات شك خود را برطرف كند بعد هم بايد به فرمان پدر نمازش را بي سر و ته نگذارد و دعا و تعقيبات و غيره فراموش نشود ! بعد كه نماز را خواند مي رود كه بخوابد ، پدر راضي است مادر هم خدا را صدهزار مرتبه شكر مي كند پسر مومني دارد ! غافل از اينكه پسر مومنشان هنگامي كه دوباره به خواب مي رود لالايي او انواع فحش به آخوند جماعت و غيره است كه خواب نازنين را از او گرفته اند ! دخترش چگونه است ؟ همه چيز بر او حرام است اگر درسي و مدرسه اي هم مي رود بايد فلان جا برود نزديك خانه باشد پدر يا برادر هربار بايد او را راهي مدرسه مي كردند و بعد او را مي آوردند آرايش و زيبايي و اين ها را كه ديگر تصور هم نكنيد !مهم اين است كه او در يك قفس ساختگي به خود تعلق ندارد يك روز پدر و برادر يك روز شوهر شايد هم بچه ها !

 

اينجاست كه وقتي چيزي به نام تجدد وارد يك جامعه شرقي مذهب زده مي شود اولين كساني كه به او خوش آمد مي گويند نه روشنفكر نه دانشجو و قشر تحصيلكرده و مترقي است بلكه اول از همه همين دختران و پسران هستند كه يك شب همه آن چيزهايي را كه پدر و مادر با زور و به نام دين به او تزريق كرده بودند دور مي ريزد ، اينجا معلوم مي شود آن زوري كه پدر و مادر زده اند فقط ظاهر زور را داشت زوري كه يك شب پسرك را تارك الصلاة مي كند و دختر را هم مانكن ! اين شد آزادي و تجدد و نه مدرنيسم ؛ تجددي كه به نام مدرنيسم وارد شد اما خود جهل ديگري بود با نام مدرنيسم آن دختر آزادي ندارند ، تصورش اين است كه آزاد است مي تواند در هر جايي كه خواست برود با هر مردي خوشش آمد عشقبازي كند اما حق ندارد كلمه "نه" را بگويد حق ندارد تصميم بگيرد شعاع آزادي او از خانه تا كاباره است اما شعاع آزادي يك زن مدرن از خانه تا مجلس و كاخ رياست جمهوري است . از گرفتن پست هاي كليدي از به دست آوردي كرسي هاي اصلي دانشگاه ! و همين ماجرا را براي پسر هم تكرار كنيد .

 

اين رهايي از مذهب با آن چيزي كه مارتين لوتر در اروپا آغاز كرد تفاوت داشت . اينجا شما از مذهب رها مي شدي ولي در قيد چيز ديگري بود در بند جهلي ديگر . و مذهبي كه او ( عبده ) مي گفت با اين مذهب تفاوت داشت .

موضوعي مسلم است ، و آن اينكه رهايي از مذهب نسبي است اگر در اروپا رهايي از مذهب بود تفاوت دارد با رهايي در شرق ، زيرا مذهب اروپا چيز ديگري است حتي اگر هر دو هم مذهب بودند بازهم اين امر نسبي بود چون زن و مرد مشرقي با نوع غربي آن تفاوت اساسي دارد . قطعا رهايي از مذهب آن مذهبي كه در اروپا آن را ترك كردند و مشابه آن در شرق راه نجات يك جامعه است . اما در شرق مذهب واقعي و باطني را با آن چيزي كه بايد آن را ترك كرد اشتباه گرفتند تصور كردند اين هم همين مذهب است و نتيجه اش هماني است كه پيشتر گفتم . مشكل اين است كه اين اشتباه را هم روشنفكران دارند هم روحانيون هم خود مردم رهايي از مذهب در اسلام و مسيحيت ، در شرق و غرب و در آسيا و اروپا متفاوت است . رهايي از مذهب يك امر كلي است اما كسي به بقيه آن توجهي نمي كند تفاوت اسلام و مسيح را نمي بينند . كه رهايي كه آنجا مدنظر مسيح بود با رهايي كه بايد در اسلام باشد متفاوت است ، نمونه عيني آن تفكرات امثال شريعتي در شرق بود كه از يك طرف متهم به كفر و الحاد شدند از طرفي شدند نويسنده مذهبي ، سنتي و مرتجع ! دليل اين اتهام همين است كه امثال شريعتي به فكر رهايي از مذهب و پروتسانيسم در اسلام و شرق بودند اما آني كه در اسلام اجرا مي شود با آني كه در مسيح اجرا مي شود تفاوت داشت ؛ آن روحاني تصور مي كرد كه او به رهايي از مذهب اروپا را مي انديشد پس مي خواهد جامعه را لائيك كند در نتيجه مي گوييم او كافر است و ملحد تا مردم مسلمان با غيرت دور او را نگيرند . آن روشنفكر متجدد هم تصورش بر رهايي اروپايي است ولي مي بيند حرف او با حرف خود تفاوت دارد پس مي گويد او يك مرتجع است تا دانشجويان و تحصيلكرده ها دور او را نگيردند ، غافل از اينكه جلوي سخن و انديشه را نمي توان گرفت . حرف امثال شريعتي ها در شرق پروتستانيسم اسلامي يا شرقي بود اما اينان فقط يك سخن مي گفتند رهايي ، حال رهايي از چه معلوم نبود!